چشمک‌زن‌های مسیر انحرافی

بررسی پیرنگ‌های فرعی و اصلی در فیلمنامه «یاغی»

  • نویسنده : محمدجواد فراهانی
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 67

فیلمنامه یاغی بر اساس رمان سالتو نوشته مهدی افروزمنش نوشته شده است. یاغی فراز و فرود داستانیِ رمان را با یک تغییر بزرگ همراه کرده است که به ‌واسطه آن سعادت کاراکتر اصلی یعنی جاوید جایگزین سرنوشت نه‌چندان روشن شخصیت سیاوش (از لحاظ اخلاقی) در رمان می‌شود. فیلمنامه بر این اصل استوار است و نقاط عطف داستانی و روایت‌پردازی بر این مهم تمرکز داشته‌اند. یاغی به تأسی از رمان داستان کشتی‌گیری را روایت می‌کند که مهم‌ترین انگیزه‌‌اش دست‌یابی به قهرمانی جهان است که این هدف در بستری واقع‌گرا برای جاویدِ یاغی در ایده‌آل‌ترین حالت تحقق می‌یابد؛ هر چقدر در رمان به شکلی کامل برای کاراکتر عملی نمی‌شود. پیرنگ اصلی یاغی متمرکز بر همین خواسته قهرمان است و آن‌چه خطوط داستانی جدیدی می‌آفریند، حضور آنتاگونیست‌هایی با اهداف مشخص است که با ما‌به‌ازایشان در رمان قرابت‌هایی نیز دارد. این‌که یاغی در اقتباس از سالتو تا چه حد موفق بوده، می‌تواند موضوع یادداشت دیگری باشد. در ادامه بدون توجه به این‌ موضوع و تنها با اتکا به فیلمنامه سریال به بررسی پیرنگ‌های اصلی و فرعی می‌پردازیم.

در ذیل پیرنگ اصلی مربوط به سفر قهرمان جاوید دو پیرنگ فرعی زاییده می‌شود. جاوید برای این‌که به عضویت تیم ملی درآید، نیاز به حامی دارد. این حامی کسی نیست جز بهمن که یک باشگاه معتبر کشتی نیز دارد و رابطه او با طلا که بخش مهمی از آن با پیش‌داستان گره خورده، به عنوان یکی از پیرنگ‌های فرعی یاغی مطرح می‌شود؛ پیرنگی که داستانک‌های قابل اعتنای سریال از آن نشئت می‌گیرند. تقابل دیگری که با خط اصلی داستان ارتباطی پیدا نمی‌کند، پیرنگ مربوط به رابطه عاطفه و حامد است که به دلیل غیرزایشی بودن به نظر می‌رسد کارکردش بیشتر در راستای شخصیت‌پردازی عاطفه باشد تا کمک به خطوط داستانی. (این پیرنگ بدون این‌که آسیبی به کلیت قصه وارد کند، قابل حذف است.) در مجموع همین تعداد و نه بیشتر چکیده و سرخط خطوط اصلی و فرعی سازنده پیرنگ یاغی است که به نظر نمی‌رسد برای یک سریال ۲۰ قسمتی کافی باشد. حتی با این‌که خط اصلی و خط فرعی مربوط به بهمن و طلا در دل خود موجب تولید چندین داستانک می‌شوند، نتیجه حاصل احساسی از کمبود ماجرا و داستان را ـ خصوصاً در رابطه با پیرنگ اصلی ـ با خود به همراه دارد.

کمیت خطوط اصلی و فرعی پیرنگ برای یک سریال با توجه به تعداد فصول و قسمت‌ها متفاوت است. بنا به قاعده هر سریال باید با خط اصلی آغاز شود و این خط در بستر مهم‌ترین اهداف قهرمان در یاغی قابل تشریح است. سیر این خط داستانی در دو هدف اصلی جاوید خلاصه می‌شود؛ یکی ازدواج او با ابرا و دیگری قهرمانی در کشتی جهان. در ذیل این اهداف آنتاگونیست‌های سریال سر برمی‌آورند، اما نکته قابل توجه این است که این شخصیت‌ها به‌سختی با پیرنگ اصلی ارتباط می‌یابند و کارکردشان این است که خود به شکلی مجزا باعث زایش داستانک‌های جدیدی می‌شوند. از این‌رو آشکارترین ضعف سریال را می‌توان در خصوص درهم‌تنیدگی خطوط اصلی و فرعی‌ای دانست که بر اساس آن در بخش‌های مختلف داستان از اهمیت خط اصلی کاسته شده و خطوط فرعی بیشتر حجم سریال را اشغال می‌کنند و نقشی محوری می‌یابند. کارکرد این خطوط فرعی در یاغی همچون چراغ‌های چشمک‌زن مسیرهای انحرافی یک جاده است که به دلیل جذابیت، راننده را به سمت خود می‌کشاند. در یاغی خطوط فرعی داستان به دلایلی که در ادامه ذکر خواهند شد، از جذابیت بیشتری نسبت به خط اصلی داستان برخوردار است، تا جایی که مخاطب داستان اصلی را که قهرمانی جاوید در رقابت‌های کشتی است، به فراموشی می‌سپارد و حتی از آن به عنوان رویدادی بیهوده در دل قصه یاد می‌کند.

 

پیرنگ اصلی؛ مصایب خلق یک درام ورزشی

هدف جاوید چیست؟ توفیق در زندگی شخصی و حرفه‌ای. وجه حرفه‌ای‌اش آمیخته با یک ورزش نام‌آشنای ایرانی یعنی کشتی است. پس لازم است داستان، آن قِسم از مصالحِ دراماتیک داستانی‌ای را برگزیند که بیشترین قرابت را با یک درام ورزشی دارند. نقص آشکار فیلمنامه در این زمینه خود گویای این است که چرا پیرنگ اصلی برای مخاطب بی‌اهمیت تلقی می‌شود. از طرف دیگر، وقتی اتفاقات و ماجراها به طور پیوسته با پیرنگ اصلی در ارتباط نیستند، تنها حس کش‌دار بودن صحنه‌ها و وقایع را منتقل می‌کنند. کشتی‌های جاوید از این‌رو خسته‌کننده به نظر می‌آیند که در آن شاهد وقایع و اتفاقات دراماتیکی که به ماجرا و اشخاص جهت دهند، نیستیم. نه از توانایی‌ها و نقاط قوت جاوید در مقام کشتی‌گیر خبری است و نه شناختی از رقبای او سبب‌ساز دنبال ‌کردن کشتی‌ها می‌شود. اساساً مهارت‌های جاوید را نمی‌شناسیم که بر طبق آن احتمال پیروزی و شکستش را بدهیم. بنابراین در جریان تمامی کشتی‌ها با او هم‌ذات‌پنداری نمی‌کنیم. بی‌آن‌که بدانیم در مسابقات کشتی داخلی و جهانی چه خبر است- یا اصطلاحاً بدانیم کی به کیه- عده‌ای کشتی‌گیرِ گلاویز بر گرده هم را شاهد هستیم که از بینشان فقط جاوید را می‌شناسیم (آن هم نه جاوید کشتی‌گیر را). برای شرح بهتر این موضوع می‌توان یک نمونه داخلی دیگر را با یاغی مقایسه کرد که به مراتب در روایت‌پردازی و قهرمان‌پروری، اثرِ موفق‌تری است؛ نقی معمولی در فصل سوم سریال پایتخت. پایتخت را نه به این دلیل که در زمینه مذکور روایتی بی‌نقص دارد، بلکه به این خاطر برگزیده‌ایم که در برخی جهات از یاغی کامل‌تر است و جریان قهرمانی نقی معمولی در آن امکان بسط موضوع مطرح‌‌شده را می‌دهد. در پایتخت نقی معمولی در رقابت‌های پیش‌کسوتان ایران در بازی فینال به یکی از کارکشته‌های هم‌وزن خود می‌بازد و از صعود به رقابت‌های جهانی بازمی‌ماند. بعداً که قهرمانِ این وزن مصدوم می‌شود و رقابت‌های جهانی را از دست می‌دهد، نقی جایگزین او می‌شود. نقی به خاطر باختش در رقابت‌های داخلی انگیزه کافی برای کسب مقام جهانی را دارد. در این راستا بزرگ‌ترین نقطه ضعف نقی در کشتی را که فیتیله‌پیچ‌ شدن است، می‌شناسیم و از رقبای او هم شناختی نسبی داریم. مثلاً رقیب چینی و آمریکایی او را می‌شناسیم و با میزان موفقیت‌های قبلی آن‌ها از طریق داده‌های داستانی آشناییم. پایتخت با رعایت همین دو اصل بی‌شک از یاغی جلوتر است و بدین وسیله کاری می‌کند تا کشتی‌های نقی برای مخاطب مهم تلقی شوند. البته یک ضعف آشکار نیز در کار است و آن چرایی اقبال نقی به کشتی است. در یاغی نیز این موضوع مطرح است و ما متوجه نمی‌شویم جاوید چرا به کشتی روی می‌آورد. آیا به این طریق می‌خواهد هویت خود را بازیابد؟ یا این‌که هدفش رسیدن به مقام‌های جهانی و نمایش توانایی‌های خود به خانواده ابراست؟ این دو فرض هر چقدر که قابل پذیرش باشند، به همان اندازه مردودند، چراکه سریال به هر دوی آن‌ها گریزی می‌زند، اما برای تبیین هیچ‌یک مبادرت نمی‌ورزد. درواقع برای هیچ‌کدام دلیلی متقن دال بر قانع‌کنندگی انتخاب قهرمان ارائه نمی‌کند. در این رابطه تنها صحنه‌هایی را داریم که در آن جاوید با عاطفه درباره قهرمان جهان شدن صحبت می‌کند که در خلال این صحبت‌ها از آن دلیل غایی سخنی به میان نمی‌آید. از زخم پیش‌داستان هم خبری نیست. در مکالمات میان جاوید و ابرا نیز ظاهراً این‌طور به نظر می‌رسد که تمام هدف جاوید از قهرمان شدن وصال با ابراست، که این فرض نیز چندان منطقی به نظر نمی‌رسد. چون در این صورت سؤالی که پیش می‌آید، این است که چرا جاوید برای رسیدن به ابرا حتماً باید قهرمان جهان شود؟ از طرف دیگر، فیلمنامه به تنش‌های درونی جاوید که به‌ واسطه آن هدف درونی او قابل درک باشد نیز بی‌اهمیت است و همین موضوع تشخیص علت روی آوردن جاوید به کشتی را دچار ابهام می‌کند.

 

پیرنگ جست‌وجو؛ دم کدخدا را ببین

محمد کارت پیش‌تر در شنای پروانه در فصل مربوط به یافتن شخصی که فیلم را پخش کرده، در مسیری که حجت می‌پیماید، از پیرنگ موسوم به جست‌وجو بهره گرفته بود. در آن‌جا اگر پیرنگ مذکور با این مشکل روبه‌روست که بیشتر ایستگاه‌ها چیزی به اطلاعات شخصیت نمی‌افزایند و در راستای گره‌گشایی نیستند، حال در یاغی در فصل مربوط به پیوستن جاوید به باشگاه بهمن مشکل جدی‌تر است و اساساً نباید از این ساختارِ پیرنگ استفاده می‌شد. بهمن به زمین خاکی لیان‌شامپو می‌رود و در مسابقات آن‌جا قصد دارد کشتی‌گیر برتر را به باشگاه خود ببرد. در بازی فینالِ محله جاوید به علت قول و قراری که با اسی قلک گذاشته، مسابقه را به حمید گرگین می‌بازد و درنتیجه فرد انتخابی از سوی بهمن کسی نیست جز حمید. حال در این وهله اگر جاوید احساس می‌کند که حقش ضایع شده و این اوست که باید به جای حمید به تیم ملی راه یابد، نخستین توقع از او این است که با توجه به بهره‌ هوشی‌اش مستقیم نزد شخصی برود که بهمن را به محله آورده. اما جاوید چه کار می‌کند؟ ابتدا در یک مشاجره بی‌هدف به سراغ اسی قلک می‌رود و بعد سراغ علی گرگین می‌رود؛ آن هم صرفاً به این بهانه که مسیر ورود به تیم ملی را بپرسد! درواقع سؤالی که پیش می‌آید، این است که چرا جاوید لقمه را دور سرش می‌پیچاند و از همان ابتدا به سراغ واسطه نمی‌رود؟ (دم کدخدا را نمی‌بیند) بدون شک دو اتفاق ذکرشده جز این‌که وقت سریال را پر می‌کنند، هیچ کارکرد دیگری ندارد.

 

پیرنگ فرعی اسیدپاشی

پیرنگ فرعی اسیدپاشی شاکله‌ قسمت‌های مهم سریال است. همان وقایعی که از حوالی قسمت هفت به بعد با جدا کردن کامل سیر اتفاقات خود از داستان اصلی که قهرمانی جاوید است، از لحاظ زمانی پیشی می‌گیرند و دنبال کردنشان برای مخاطب اهمیت بیشتری می‌یابد. اما دلیل این جذابیت و همراهی مخاطب چیست؟ چه چیزی باعث می‌شود این خط فرعی داستان پیرنگ اصلی را تحت‌الشعاع قرار دهد؟ در این خصوص چند دلیل عمده را باید یادآور شد. مهم‌ترین علت، تعلیق‌زایی در بستر ماجرای‌ اسیدپاشی است. فیلمنامه در چند صحنه به‌درستی از شخصیتِ موتوری (اسیدپاش)‌ رونمایی می‌کند و بعد در تدوین موازی، طلای بی‌خبر از همه‌جا را نشان می‌دهد. مسئله چگونگی این واقعه برای مخاطب اهمیت پیدا می‌کند و او منتظر است تا سرنوشت طلا را به نظاره بنشیند. یکی دیگر از دلایل توفیق این پیرنگ بدوی بودن آن است. بدوی به این معنا که یک ماجرای خاص به‌سادگی برای قشرهای مختلف اجتماع و در جوامع مختلف قابل درک است. این ماجرا به این دلیل که از موضوعی انسانی بهره‌مند گشته، این توانایی را دارد که افراد متعددی را درگیر کند. در یاغی ماجرای اسیدپاشی از آن‌رو که از لحاظ اخلاقی قابل نکوهش است، به سرعت قطب‌های متضاد را سازمان‌دهی کرده و مخاطب را با طلا همراه می‌کند. حال این ماجرا را بگذارید در کنار کشتی‌های نامعلوم جاوید که در آن نه از تعلیق خبری است و نه از غافل‌گیری. در این شرایط آیا طبیعی نیست که مخاطب پیرنگ فرعی را به اصلی ترجیح دهد و آینده جاوید را به حال خود رها کند؟ از طرف دیگر، این ماجرا ابعاد جدیدی از شخصیت جاوید و شجاعت او را به نمایش می‌گذارد. او در یک عمل شجاعانه طلا را نجات می‌دهد و بعد که صحبت از بانی این جریان به میان می‌آید، عاطفه را از چنگال تاریکِ خانه‌ شیما نجات می‌دهد. هم‌چنین مولد کشمکش در این خطوط فرعی عاملی نیست جز مناسبات قدرت. در این‌جا مناسبات قدرت در توزیع مواد مخدر در میان است که فیلمنامه یاغی اساس و پایه ارتباطات و روابط خود را بر آن بنا می‌نهد و داستان از انگیزه‌های روشن شخصیت‌ها پرده برمی‌دارد. در تاریخ معاصر در اطراف کانون‌های قدرتِ توزیع مواد، رقابت تا سرحد مرگِ افراد ذی‌نفع و رقبا برای رشد، بسترساز وقایعی آمیخته با خشونت و بسیار خواندنی بوده است. ابزارهای این رقابت هم همواره به چند دسته محدود بوده‌اند. ازجمله توطئه علیه دوست/دشمن، ائتلاف و اتحاد با دوست یا دشمن، حذف فیزیکی، پاپوش دوختن، قربانی کردن رقیب و سوءاستفاده از نقاط ضعف و رازهای دیگران. خوب که در خطوط فرعی یاغی غور می‌کنیم، درمی‌یابیم که موارد یادشده تا حد زیادی به وقوع می‌پیوندند. در این مناسبات شیما به این خاطر قصد انتقام از طلا را دارد که بهمن در گذشته شیما را در ترکیه رها کرده و او به زندان افتاده است. شیما که در آن زمان از موقعیتی برابر با بهمن برخوردار بوده، طبیعی است که حالا به خاطر تنزل جایگاهش به فکر انتقام بیفتد. یا بعدتر در داستانک مربوط به اکبر مجلل مشخص می‌شود که تمام هم و غم بهمن فرونهادن مقام اکبر و تبدیل شدن به واردکننده اصلی مواد مخدر است. طلا هم با چنین انگیزه‌ای به سراغ اکبر می‌رود. او که متوجه شده بهمن قاتل پدرش است- بر اثر رازی که افشا می‌شود- قصد دارد بهمن را که اکنون با ثروت بادآورده او به جایی رسیده، از صدر به ذیل بکشد و بدین ترتیب، او را به جایگاه اصلی خود برگرداند. یعنی مجدداً مناسبات قدرت در میان است.

صرف نظر از قوت‌هایی که خطوط فرعی یاغی دارند، این سؤال مهم پیش می‌آید که اساساً این وقایع قرار است چه تأثیری روی پیرنگ اصلی بگذارند و ما باید شاهد چه نوع آمیزشی میان خطوط اصلی و فرعی درام باشیم؟ برای پاسخ به این سؤال ابتدا لازم است داستانک‌های مختلف یاغی را در ارتباط با پیرنگ اصلی مورد پرسش قرار دهیم. مثلاً باید بپرسیم آیا حضور اکبر مجلل و نوه سقط‌شده‌اش قرار است چه تأثیری روی قهرمانی جاوید بگذارد؟ طبیعی است که این خط داستانی به طور مستقیم با داستان قهرمانی جاوید ارتباط پیدا نمی‌کند- چنان‌چه اکبر و جاوید در طول داستان هیچ برخوردی با یکدیگر ندارند-‌ پس باید آن جریان غیرمستقیمی را دنبال کنیم که به واسطه‌ آن، احتمال در خطر بودن جاوید در میان است؛ یعنی ماجرای اکبر مجلل و بهمن. طبق داده‌های داستانی پس از این‌که مجلل جان بهمن را با محموله مواد مخدر معاوضه می‌کند، تنها بدعت جدیدی که در مسیر داستان گذاشته می‌شود، این است که بهمن باید در اجرای نقشه با وسواس بیشتری عمل کند و این ماجرا هیچ تأثیری بر کیفیت کشتی‌های جاوید ندارد. محموله مواد مخدر چه به ایران برسد و چه نرسد، اوضاع برای جاوید تغییری نمی‌کند. نه قرار است جاوید و هم‌تیمی‌هایش به خاطر حمل مواد جریمه شوند و از کشتی محروم و نه این ماجرا تغییری بر روند کشتی گرفتن جاوید ایجاد کند. (مثلاً روحیه او را در جدال با حریفان به چالش بکشد.) البته فیلمنامه سعی می‌کند در یک وهله و آن هم زمانی که جاوید در مسابقات داخلی در حال مبارزه با رقباست، از طریق داستان مربوط به گروگان‌گیریِ عاطفه نوعی دغدغه فکری برای جاوید ایجاد کند که این دغدغه و تنش درونی نیز به شکل دقیقی در داستان پیاده نشده است. جاوید یک مسابقه مهم را واگذار می‌کند، در ادامه چه تغییری در وضعیت عاطفه ایجاد می‌شود که او از بقیه بازی‌ها یکی پس از دیگری برنده بیرون می‌آید؟ منحنی تغییرات بنیان فکری جاوید به چه ترتیب است؟ اگر جست‌وجوی او به دنبال عاطفه در میانه مسابقات کشتی روی می‌داد، شاید این تغییرِ جهت و مصمم شدن جاوید باورپذیر می‌شد، اما در حال حاضر چنین اتفاقی رخ نمی‌دهد. از آن‌چه مطابق با گزاره‌های فوق در خصوص خطوط فرعی ارائه شد، این‌طور می‌توان نتیجه گرفت که انگار اساساً با داستان بهمن مواجهیم؛ بهمنی که باید در میان تبانی اکبر مجلل و طلا، جان خود را نجات دهد. به‌وضوح روشن است که داستانِ مربوط به جاوید از این خط فرعی جدا می‌ایستد.

 

نمود آشکار دست آفریدگار در پایان

در این‌جا منظور از آفریدگار، فیلمنامه‌نویسان هستند. نویسندگانی که اگر خطوط داستانی را با توجه به مناسبات دقیق به سمت پایان هدایت نکنند، به این موضوع متهم می‌شوند که ناگهان دست خود را وارد دنیای داستان کرده‌اند و پایانی جعلی یا در حالت خوش‌بینانه نه‌چندان دقیق ارائه کرده‌اند. لازم است اشاره کنیم که پایان یک سریال برابر است با هر نوع نتیجه‌گیری که در خصوص درون‌مایه و مضمون فیلم مستفاد می‌شود و در این شرایط وقتی نویسندگان کلیت قصه را با پایانی تحمیلی همراه می‌کنند، درواقع دارند به نوع نگاه خود خدشه وارد می‌کنند. پایان یاغی بسیاری از ظرفیت‌ها و کاشت‌های داستانی را از بین می‌برد. مثلاً آن دست از اطلاعاتی که شیما در قسمت‌های میانی به رحمان می‌دهد و درمی‌یابیم که همواره رحمان از سوی بهمن نزد شیما تحقیر می‌شده، تا پایان محلی از اعراب پیدا نمی‌کند و ما شاهد هیچ نوع کنشی از جانب رحمان علیه بهمن نیستیم. از طرف دیگر، با مرور قسمت پایانی با مشکلات دیگری نیز مواجهیم. در این وهله آن ظرفیت مأمور مخفی در رمان سالتو از بین رفته است و مشخص نیست که اکبر مجلل از کجا پی به حضور پلیس‌ها در نزدیکی فرودگاه می‌برد. آیا علم غیب دارد؟ تکلیف رحمان و بهمن هم مشخص نمی‌شود. آن‌ها بعد از تصادف قرار است چه مجازاتی را متحمل شوند؟ جاوید هم به سیاق بسیاری از سریال‌های ایرانی و هندی در پایان پس از تصادف، ققنوس‌وار برمی‌خیزد و روی دوش هم‌محله‌ای‌ها به عنوان قهرمان تجلیل می‌شود. و این در حالی است که معلوم نیست این محله چرا باید یک‌باره به محلی امن برای او تبدیل شود. او دشمنان خودش را دارد؛ علی گرگین و برادرش، اسی قلک و تمام آن‌هایی که او را در قسمت‌های ابتدایی بابت خوردن حق حمید مؤاخذه می‌کردند، هستند و در این بین مگر چیزی عوض شده؟ طبق اصول، جاوید اگر به محله بازگردد، نباید آب خوش از گلویش پایین رود. در ضمن نمی‌شود در کل سریال پایین‌شهر را به عنوان محله‌ای مغایر با پیشرفت معرفی کنی و بعد در پایان یک‌دفعه دهان به ستایش آن بگشایی!

مرجع مقاله