نویسنده شدن شبیه دوی استقامت است

چگونه فیلمنامه خود را بفروشید

  • نویسنده : جاکوب کروگر
  • مترجم : میثا محمدی
  • تعداد بازدید: 87

بخش اول

سؤال بسیار مهمی هست که ما به اندازه کافی و عمقی به آن نپرداخته‌ایم.

چطور فیلمنامه‌ای را بفروشید؟

چطور نمایش تلویزیونی را بفروشید؟

چطور واقعاً وارد این صنعت دیوانه شوید؟

این موضوعی است که در برنامه امروز به آن می‌پردازیم و در چند قسمت بعدی پادکست شماری از مهارت‌های مورد نیاز برای موفق شدن در صنعت فیلم را مطرح می‌کنیم.

 

می‌خواهم بحث را با یک هشدار شروع کنم؛ هر زمان شخصی آمد و به شما برای فروش فیلمنامه قول روشی بی‌عیب‌ونقص را داد، شک نکنید که آن شخص دارد دروغ می‌گوید.

هر زمان شخصی به شما بگوید: «ما فیلمنامه شما را در 30 روز به فروش می‌رسانیم.» یا «این یک برنامه 10 مرحله‌ای برای فروش فیلمنامه شماست.» یا حتی بدتر از آن «اگر به من پول بدهی، شما را به کسی معرفی می‌کنم تا فیلمنامه خود را تضمینی بفروشی...»

هر زمان فردی چنین قول‌هایی به شما داد، فقط فرار کنید! بدو، بدو، تا جایی که می‌توانی، تند بدو.

خواهش می‌کنم درک کنید که در زمینه فروش فیلمنامه در صنعت فیلم، هیچ پاسخ سرراست یا راه‌های بی‌عیب‌ونقصی وجود ندارد.

این آب کوسه‌های زیادی دارد. کم نیستند افرادی که ناامیدی فیلمنامه‌نویسانی را که بی‌تابانه می‌خواهند وارد صنعت فیلم شوند، بو می‌کشند تا آن‌ها را شکار کنند.

هیچ‌کس نباید برای معرفی از شما پول بگیرد. هیچ‌کس نباید برای نماینده شما بودن از شما پول بگیرد. (مدیران و کارگزاران وقتی فیلمنامه شما را به فروش برسانند، پولشان را می‌گیرند.) هیچ‌کس نباید از شما پول بگیرد و بگوید: «هی، اگر به من پول بدی، فیلمنامه‌ت رو به آن شخص می‌رسانم.» این سبک از تجارت روشی مذبوحانه است.

حتی اگر چنین فردی این ارتباط را نیز داشته باشد- که به احتمال زیاد هم ندارد- از آن‌جایی که از آن نویسنده درمانده پول گرفته، شروع به ارسال فیلمنامه‌ها برای آن فرد مورد نظر می‌‌کند، و حدس می‌زنید که بعد چه اتفاقی می‌افتد. آن فرد خیلی زود از خواندن سناریویی‌هایی که آن واسطه برایش می‌فرستد، دست می‌کشد، حال می‌خواهد آن فیلمنامه‌ها خوب باشند یا نباشند.

کسب‌وکار فیلمنامه‌نویسی یک تجارت چندجانبه است. هیچ‌کس تا زمانی که از نزدیک با کار شما آشنایی نداشته باشد، در فروش فیلمنامه به شما کمک نخواهد کرد. و اگر کار شما را خوب بشناسند و آن را دوست داشته باشند، آن‌ وقت است که خواهان کمک به شما می‌شوند، و تا زمانی که کار به سرانجام نرسد، انتظار دریافت دستمزد ندارند.

اگر پیشنهادی که می‌دهند، آن‌قدر خوب است که آدم را به شک می‌اندازد، اگر زیادی از حد آسان به نظر می‌رسد، اگر به نظر می‌رسد که نسخه‌ای است که برای همه می‌پیچند، پس فرار کنید. به شما دروغ می‌گویند.

 

کاری که در این مجموعه از مقاله قصد انجامش را داریم، پاسخ به یک سؤال است. بی‌پرده می‌گویم که این کار واقعاً سخت است: چگونه یک فیلمنامه را بفروشید؟

یکی از دلایل سخت بودن پاسخ به این سؤال این است که هیچ جواب قطعی ندارد. اما هدف ما ارائه مهارت‌هایی است که با استفاده از آن‌ها بتوانید بعد از آماده شدن فیلمنامه‌تان برای ورود به صنعت از آن استفاده کنید.

اولین نکته‌ای که باید بدانید، این است که تقریباً هر داستانی درباره این‌که چطور فردی وارد صنعت فیلم شد و فیلمنامه‌اش را فروخت، صرفاً نشان‌دهنده یک استثنا در یک روند معمول است.

تقریباً همه کسانی که در صنعت فیلم موفق شده‌اند، داستان دیوانه‌واری درباره ورود به این صنعت دارند. اغلب بعد از شنیدن داستانشان متوجه یک حقیقت می‌شوید؛ این‌که آن‌ها خیلی شانس آورده‌اند. من هم شانس‌های زیادی داشتم. معلم‌هایی که با من کار می‌کنند نیز شانس‌های زیادی داشتند.

با این اوصاف، اگر نمی‌نویسید، صادقانه بگویم، اصلاً مهم نیست که چقدر شانس داشته باشید. اگر فیلمنامه شما واقعاً آماده اجرا نیست، اصلاً اهمیتی ندارد که چند در برای ورود شما به صنعت باز باشد.

اگر هنوز نه از نظر هنری و نه از نظر مهارتی برای فیلمنامه‌نویس بودن آماده نیستید، احتمالاً این اتفاق برای شما نمی‌افتد. شما باید مهارت‌های نویسندگی را پرورش دهید و گنجینه فیلمنامه‌هایتان را به نقطه‌ای برسانید که واقعاً برای انجام آن آماده باشید.

 

این حقیقت تلخ در رابطه با صنعت سینما و تلویزیون را باید بپذیریم؛ فروش فیلمنامه، یا نمایش نیازمند کمی خوش‌شانسی است.

بنابراین موفقیت در ورود به صنعت فیلم به عنوان فیلمنامه‌نویس به معنای کار کردن روی مسائل بیرونی و مسائل ذهنی به عنوان یک هنرمند است. شما برای ورود به صنعت نیازمند اعتمادبه‌نفس، لحن، هنر و تجربه برای ارائه یک فیلمنامه عالی و از طرف دیگر، مهارت‌های زندگی، ارتباطات، تجارت و ارائه هستید.

ابتدا نیاز است تا در زندگی شخصی و مالی به جایی برسید که که نوشتنتان مستمر باشد. باید به جایی برسید که برای استعداد نویسندگی و نوشتن فیلمنامه عالی و شانسی که نیاز دارید، بتوانید صبر کنید.

ممکن است در یک روز این اتفاق بیفتد. ممکن است در یک سال اتفاق بیفتد. ممکن است چند سال زمان ببرد. اصلاً نمی‌توانید پیش‌بینی کنید که سخت‌کوشی و شانسی که لازیم دارید، کی قرار است با هم تلاقی کنند.

آن‌چه می‌توانید پیش‌بینی کنید، این است که اگر پشتکار لازم برای رشد حرفه و تقویت مهارت‌های نویسندگی را نداشته باشید، آن شانس ورود هرگز برای شما پیش نخواهد آمد.

اما اگر سخت تلاش کنید، می‌توانید پیش‌بینی کنید که احتمالاً شانس ورود را پیدا می‌کنید.

می‌دانم برای شمایی که اکنون در اتاق نشیمن خانه‌ات نشسته‌ای، باورش سخت است و با خودت فکر می‌کنی من که کسی را در‌ هالیوود نمی‌شناسم، من که ارتباطاتی ندارم، منبع مالی ندارم. نمی‌دانم چگونه به آن مرحله خواهم رسید.

با توجه به شرایط شاید باور وقوع آن شانس سخت باشد، اما من قویاً باور دارم که شانس اتفاق می‌افتد. من دیده‌ام که برای بسیاری از نویسندگان پیش آمده است.

 

باور دارم تلاشی که برای تسلط بر این مهارت‌های بیرونی و ذهنی می‌کنید، همان چیزی است که شما را قادر می‌سازد تا آن شانسی را که نیاز دارید، درست در زمانی که مقابل چشمتان اتفاق می‌افتد، ببینید.

به نظرم خیلی از افراد مطمئن هستند که فرصتی در حرفه فیلمنامه‌نویسی ندارند، اما درواقع آن‌ها فرصت‌های ورود به صنعت فیلم را که در زندگی درست مقابل چشمشان است، نمی‌بینند.

ما درباره چگونگی پیدا کردن و باز کردن این درهای خوش‌شانسی به صنعت فیلم صحبت خواهیم کرد؛ این‌که چگونه آن فرصت‌ها را پیدا و از آن‌ها استفاده کنید. چگونه چیزهایی را که می‌توانید کنترل کنید، شناسایی و کنترل کنید.

همه چیز با ایجاد یک سبک زندگی پایدار برای خودتان شروع می‌شود. اگر از هر روز سرِ کار رفتن بیزارید و به دنبال فروش فیلمنامه هستید تا از این زندگی یکنواخت بیرون بزنید، خب این موقعیتی بسیار مشقت‌بار است که در آن قرار گرفته‌اید.

اگر فیلمنامه شما فروش برود، این فوق‌العاده است! زندگی شما دیگر تغییر کرده است. اما گر اوضاع این‌طور پیش نرفت، چالش‌ها بیشتر می‌شوند. فشاری که تحت آن می‌نویسید، بالاتر می‌رود، فشار زیر هر تماس تلفنی که برقرار می‌کنید نیز بالاتر خواهد رفت.

به جای این‌که به فیلمنامه خود به عنوان کلیدی برای برون‌رفت از این وضعیت نگاه کنید، من پیشنهاد دیگری دارم. اگر از زندگی عادی خود متنفر هستید، پس اولین قدمی که باید به عنوان فیلمنامه‌نویس بردارید، ساختن زندگی عادی است که دوست دارید. اگر زندگی عادی‌تان به شما زمان نوشتن نمی‌دهد، اولین قدم برای فیلمنامه‌نویس شدن، یافتن راه‌حلی برای خالی کردن زمان است، نه این‌که یک فروش جادویی داشته باشید. باید راهی پیدا کنید تا با کمک بالادستی‌تان محدودیت‌هایی را تعیین کنید تا درنتیجه، شغلی که دارید، در راستای اهداف نویسندگی‌تان شود، نه این‌که سد راه آن باشد. باید راهی پیدا کنید تا برای خانواده نیز زمانی را خالی کنید.

باید زندگی باثباتی را برای خود بسازیم تا از روند زندگی خود راضی باشیم، حتی اگر آن شانسی که برای ورود به صنعت فیلم نیاز داریم، پیش نیاید. باید زندگی باثباتی را برای خود بسازیم تا هم‌چنان بتوانیم پشت صفحه‌کلید بنشینیم و به بازی نوشتن ادامه دهیم.

هاروکی موراکامی کتاب فوق‌العاده‌ای دارد به نام وقتی از دویدن حرف می‌زنم، از چه حرف می‌زنم؟ موراکامی یکی از رمان‌نویسان مورد علاقه من است و در آن کتاب از روند نوشتن یک کتاب (یا در این مورد، احتمالاً نوشتن یک فیلمنامه) صحبت کرده است. به گفته موراکامی روند نوشتن بیشتر شبیه به یک دوی ماراتن است تا دوی سرعت.

معتقدم که همین استعاره در مورد ساختن حرفه شما به عنوان یک نویسنده صادق است.

 

ساختن حرفه‌مان به عنوان یک نویسنده مسابقه دوی سرعت نیست. برای اکثر ما ساختن حرفه نویسندگی یک دوی ماراتن است.

موضوع بر سر استقامت است. موضوع بر سر تمرین هرروزه است. موضوع بر سر نشستن پشت کامپیوتر و انجام روزبه‌روز کارهای کوچک است. یکی از استعاره‌هایی که موراکامی به کار می‌برد، به نظر من خیلی جالب است. او اشاره می‌کند که تنها چند نفر در ماراتن برنده می‌شوند، اما افراد زیادی هستند که در ماراتن رقابت می‌کنند.

وقتی در یک ماراتن می‌دوید، اگر یکی از پنج دونده برتر نباشید، درواقع با تنها کسی که رقابت می‌کنید، خودتان هستید. به نظر من یک توصیه معنوی فوق‌العاده است.

من خیلی خوش‌شانس بودم که در جوانی به موفقیت رسیدم. 21 ساله بودم که آن در به رویم باز شد. بله، سخت کار کردم. بله، من مهارت‌هایی داشتم. اما در اصل، یک درِ باورنکردنی باز شد و من با همه آن‌چه داشتم و نداشتم، از آن در رد شدم. من شانس آوردم. حتی به خاطر دارم که در 21 سالگی این حس را داشتم که خیلی عقب هستم! این‌که آدم‌های دیگر خیلی جلوتر از من هستند! آن فشارها را به خاطر دارم. دانشجویان زیادی داشته‌ام که پیش من آمدند و گفتند که تازه بازنشسته شده‌ام. آیا واقعاً می‌توانم حرفه فیلمنامه‌نویسی را شروع کنم؟

من 30 ساله هستم!

من 40 ساله هستم!

من 50 ساله هستم!

من 60 ساله هستم!

من 75 ساله هستم!

 

این حرف را از من داشته باشید، درست مثل دوندگان در ماراتن، فضاهای زیادی در صنعت فیلم برای نویسندگانی چون شما وجود دارد.

این حرف به این معنا نیست که شما باید استیون اسپیلبرگ شوید. اگر استیون اسپیلبرگ هستید، شما می‌توانید با پنج نفر که مثل خودتان برتر هستند، رقابت کنید، اما اغلب ما در اصل در حال رقابت با خودمان هستیم.

این با شناخت واقعی خودتان که کی هستید، آغاز می‌شود. با این‌که از صنعت فیلم چه می‌خواهید، آغاز می‌شود، با این‌که چه می‌خواهید بنویسید، و فکر کردن درباره حرفه‌تان که آن نیز درست مثل نوشتن، مثل یک دوی ماراتن است.

این امر با فکر کردن درباره حرفه نویسندگی به عنوان کاری که در آن وارد می‌شوید و هر روز در آن یک گام رو به جلو برمی‌دارید، مثل شبکه‌ای از روابط که در طول زمان آن را بزرگ و بزرگ‌تر می‌کنید، آغاز می‌شود.

شما در حال دویدن نیستید. شما به دنبال یک فروش سریع هم نیستید. (هر چند که همه ما عاشقش هستیم.)

شما در پی رابطه‌ها، همکاران و افرادی هستید که شما را باور دارند و شما نیز به آن‌ها باور دارید.

شما در پی مجموعه مهارت‌هایی هستید که این امکان را برای شما فراهم می‌کند تا پیوسته کار کنید؛ چشم‌اندازی که این امکان را به شما می‌دهد تا به بهترین شکلی که می‌توانید، کار خود را انجام دهید.

شما به دنبال بنا کردن این دست چیزها هستید.

هم‌چنین یک ارتباط روحی بر مبنای اعتماد وجود دارد که به واسطه آن شما به خودتان اعتماد می‌کنید که وارد صنعت فیلم شوید و کارهای مربوط به ورود به صنعت فیلم را انجام دهید، فیلمنامه‌تان را بفروشید و نمایش تلویزیونی‌تان را ارئه دهید، صرف نظر از این‌که بهای آن چیست، چراکه اگر کار را انجام دهید، می‌توانید دل‌گرم باشید که شانس بر سر راهتان قرار بگیرد.

زمان وقوع شانس در اختیار شما نیست. اما وقتی شانستان بزند، در آن زمان برای آن آماده هستید و می‌توانید عملکرد خوبی داشته باشید.

من نویسنده‌های زیادی را دیده‌ام که وقتی شانس مقابل چشمشان می‌درخشد و چشمک می‌زند و ترانه کوچکی را می‌خواند، آن‌ها آن را نمی‌بینند.

در چند پادکست بعدی، قصد داریم صحبتی داشته باشیم درباره این‌که وقتی شانس درِ خانه‌تان را زد، چطور آن را بشناسید. وقتی درهای ورود به رویتان باز شد، چه کار کنید، و چگونه خود را به مهارت‌هایی که نیاز دارید، مجهز کنید تا هنگامی که شانس در زد، آماده باشید.

هدف ما مشخص کردن شماری از ابزارهایی است که به کمک آن‌ها بتوانید شروع به باز کردن آن درها کنید و آن روابط و ارتباطاتی را بنا کنید که درنهایت پشت و پناه شما در حرفه نویسندگی‌تان باشند.

 

فروش فیلمنامه غیرممکن است. فروش یک نمایش تلویزیونی غیرممکن است. غیرممکن است، اما آدم‌ها هر روز در حال انجامش هستند.

شاگردان من انجامش می‌دهند.

معلمان ما انجامش می‌دهند.

فروش فیلمنامه یا نمایش تلویزیونی بسیار سخت است، اما مردمی هستند که هر روز دارند این کار را انجام می‌دهند. درنتیجه اگر این کاری است که می‌خواهید با زندگی‌تان انجام دهید، باید با خودتان قرار بگذارید که قرار است این مهم را محقق کنید. اگر ظاهراً غیرممکن به نظر می‌رسد نیز باید این کار را انجام دهید. حتی اگر موانعی بر سراهتان هست، باز هم قرار بر انجامش است. حتی اگر اتفاق‌های ناعادلانه‌ای پیش آیند- سن‌گرایی، تبعیض جنسیتی، نژادپرستی و همه آن چیزهایی که در دنیا وجود دارند- حتی اگر چنین چیزهایی پیش بیایند، باز هم قرار بر انجامش است. حتی اگر ترس شما از این است که بی‌استعداد باشید، باز هم قرار بر انجامش است.

خیلی از ما هیچ‌وقت قدمی برای تحقق رویایمان و ورود به دنیای صنعت فیلم برنمی‌داریم، چراکه می‌ترسیم استعدادی نداشته باشیم. به خودمان می‌گوییم آن یارو خیلی خوب است، یا فلانی کارش عالی است، و آن‌ها حرف ندارند. اما من چی؟ من بی‌استعدادم. شاید اگر روزی بتوانم استعدادم را پرورش بدهم... نه.

از شما می‌خواهم تا یک لحظه درباره باب دیلن فکر کنید.

باب دیلن یکی از ترانه‌نویسان مورد علاقه من است. در حقیقت، او یکی از نوازندگان مورد علاقه من است. آیا باب دیلن بااستعداد است؟ خب، به نظرم اگر صدای باب دیلن را زمانی که نام خانوادگی‌اش زیمر بود، می‌شنیدید، اصلاً فکرش را هم نمی‌کردید که قرار است یک موسیقی‌دان شود. احتمالاً نظرتان کاملاً خلاف این بود... هی، باب رو می‌شناسی، شاید باید به فکر دانشگاه حقوق باشه...

تنها با تکیه بر صدای باب دیلن، به ذهنتان نمی‌رسید که در حال گوش کردن به یکی از عالی‌ترین ترانه‌سراها و موزیسین‌های تمام تاریخ هستید. اما تنها خواسته باب دیلن این بود که وودی گاتری باشد! بنابراین باب دیلن با گوش کردن به آلبوم‌های قدیمی وودی گاتری یاد گرفت که مثل وودی گاتری بنوازد.

داستان جالبی درباره باب دیلن هست که او خبردار می‌شود که وودی در بستر مرگ است و او ساعت‌ها رانندگی می‌کند تا این مردی را که حتی باب را نمی‌شناسد، اما باب او را ستایش می‌کند، ببیند.

باب دیلن بخش اول زندگی‌اش را صرف یادگیری نواختن مثل وودی گاتری کرد. بقیه دوران زندگی‌اش را صرف آموختن نواختن مثل باب دیلن کرد.

 

پیشنهاد من به شما این است که اگر قصد ورود به صنعت فیلم و فروش فیلمنامه را دارید، این همان محرکی است که باید با آن ارتباط بگیرید، نه تمام آن همه قوانینی که می‌گویند چه کسی باید باشید و چگونه قرار است حرفه‌تان را بسازید.

نمی‌خواهید که مدام از خودتان بپرسید که آیا به اندازه کافی خوب هستم، یا نیستم.

می‌خواهید وودی گاتری خود را پیدا کنید.

می‌خواهید تصمیم بگیرید؛ می‌روم و این کار را انجام می‌دهم، حتی اگر غیرممکن باشد.

می‌روم و این کار را انجام می‌دهم، حتی اگر استعدادش را نداشته باشم.

و حتی مهم‌تر از آن، می‌روم و این کار را انجام می‌دهم، حتی اگر قرار نباشد که موفق شوم.

می‌روم و انجامش می‌دهم، حتی اگر بدانم که هرگز یک فیلمنامه نخواهم فروخت.

می‌روم و انجامش می‌دهم، حتی اگر بدانم که یک دلار از آن به دست نمی‌آورم. تا این حد همه جوره می‌خواهمش.

چرا این‌طور می‌گویم؟

شکی نیست که می‌خواهم فیلمنامه‌تان را بفروشید. می‌خواهم که وارد صنعت فیلم شوید. می‌خواهم که میلیون‌ها دلار به جیب بزنید. همه چیزهای خوب را برای شما می‌خواهم. چرا می‌گویم که باید این کار را انجام دهید، حتی در صورتی که به اندازه کافی خوب نباشید، یا حتی اگر هیچ عایدی از آن حاصل نشود؟

به دو دلیل من شما را تشویق می‌کنم تا درحالی‌که به دنبال رویایتان هستید که فیلمنامه‌تان را بفروشید، که وارد صنعت فیلم شوید، به این سطح از تعهد نیز پای‌بند باشید.

اولین دلیل صرف‌نظر از این‌که به عنوان فیلمنامه‌نویس چقدر بااستعداد هستید، یا این‌که شانستان برای فروش فیلمنامه چقدر است، باید به رویای خود متعهد باشید، چراکه به این مقدار از عزم برای ورود به صنعت فیلم نیاز دارید. صرفاً در سطح تجاری، اگر آن سطح از عزم را ندارید، پس باید سراغ کار دیگری بروید. این سطح از عزم لازمه ورود به این صنعت است.

دلیل دوم درواقع مهم‌تر از دلیل اول است؛ هرکسی لایق آن چیزی است که عاشقش است.

 

همه سزاوار این هستند که آن کاری را با زندگی‌شان بکنند که خیلی دوستش دارند، که راز کوچک کثیفی هم پشت آن است؛ حاضرند آن کار را مجانی انجام دهند.

این راز کوچکِ کثیفِ من درباره فیلمنامه‌نویسی و راز کوچکِ کثیفِ من درباره تدریس است.

من فوق‌العاده خوش‌شانس بوده‌ام که می‌توانم با انجام کاری که عاشقش هستم، امرار معاش کنم. اما حقیقت این است که حتی اگر یک دلار هم درنیاورم، هم‌چنان باز هم نیاز دارم تا این پادکست را بسازم. هنوز نیاز دارم تا در کلاس‌هایم درس بدهم، این‌قدر که دوستشان دارم. آن‌ها معنای زیادی در زندگی من دارند.

هر کسی سزاوار آن سطح از معنا در زندگی‌اش است.

اگر هر روز سرِ کارتان حاضر شوید و کاری را انجام دهید که دوستش دارید، اگر هر روز سرِ کار حاضر شوید و زندگی‌تان را صرف کاری کنید که آن‌قدر برایتان اهمیت دارد که بدون هیچ عایدی مادی انجامش دهید، حتی اگر استعدادش را هم نداشته باشید، با علم به این‌که هرگز راه به جایی نمی‌برد، اگر زندگی‌تان را صرف آن کار کنید، بدترین سناریوی ممکن این است که کل زندگی‌تان را صرف کاری کرده‌اید که دوستش داشتید.

 

فکر نمی‌کنم کسی که هر روز از عمرش را صرف کاری کرده باشد که دوستش داشته، زمانی که در بستر مرگ باشد، با تأسف به گذشته نگاه کند.

از طرف دیگر، اگر تنها زمانی برایتان ارزشمند است که منجر به موفقیت شود، اگر تنها زمانی برایتان ارزشمند است که شما را به پول برساند، اگر تنها زمانی برای شما ارزشمند است که به استیون اسپیلرگ شدن منتهی شود، اگر تنها زمانی برای شما ارزشمند است که در آن عالی شوید، به نظرم اختصاص دادن بخش بزرگی از زندگی‌تان که تنها در خدمت منیت بوده است، واقعاً مایه شرمساری است.

از نظر من، صرف آن همه وقت و انرژی برای چیزی که در مسیر رسیدنش هیچ شادی برای شما نداشته است، واقعاً شرم‌آور است.

اگر ارزش سفر تنها در رسیدن به مقصد است، خب حدس بزنید چه می‌شود؟ اگر به مقصد نرسید، آن وقت کل زندگی‌تان را هدر داده‌اید، در صورتی که می‌توانستید تمام زندگی خود را صرف یافتن چیزی کنید که باعث می‌شد تا در عوض، از خودِ سفر لذت ببرید.

 اگر نوشتن آن چیزی است که نیاز به انجامش دارید، اگر آن چیزی است که شما را شما می‌سازد، اگر آن چیزی است که با وجودش به شما معنا می‌دهد، اگر کاری است که حتی با وجود بی‌استعدادی خواهان انجامش هستید، اگر همه وجودتان پر از شک است، حتی با علم به این‌که می‌دانید هیچ شانسی برای رسیدن به جایی ندارید، نه‌تنها زندگی خود را وقف آن کاری کرده‌اید که عاشقش بوده‌اید، بلکه درواقع، به احتمال خیلی زیاد شخصِ خوش‌شانسی هستید و وارد صنعت فیلم خواهید شد.

و اگر هم از این کارها جوابی نگیرید، هیچ شرمندگی در آن نیست. بروید و چیز دیگری را پیداکنید که تا این حد برای شما مهم باشد. اصلاً هم مهم نیست که آن کار حسابداری یا کار کردن در مک‌دونالد باشد.

برو و آن چیزی را پیدا کن که آن‌قدر برایت اهمیت داشته باشد که همان راز کثیفی باشد که حاضری آن را حتی مجانی انجام دهید. برو و آن چیز را پیدا کن که قشنگی را برای زندگی‌ات به ارمغان می‌آورد.

 

یکی از دوستان من در زندگی قبلی‌اش یک سرمایه‌گذار پول‌دار بود. او اکنون خود را به عنوان یک نویسنده بازآفرینی کرده است و به‌شدت هم نویسنده خوبی است. من با او در این‌باره صحبت کردم، چراکه به کارآفرینی علاقه خیلی زیادی دارم. از او پرسیدم، در زندگی قبلی‌ات به عنوان سرمایه‌گذار، در سمت مدیرعاملی به دنبال چه چیزی بودی؟

جواب جالبی به من داد. او گفت: جیک، خوب می‌دانستم هر ایده‌ای که وارد دفتر من می‌شود، شانس خوبی برای به دست آوردن سرمایه دارد، چراکه اگر شانس پول‌ساز بودن را برای من نداشت، هیچ‌وقت پایش به دفتر من نمی‌رسید. من واقعاً به این فکر نمی‌کردم که آن ایده چقدر خوب است. حتی نیم‌نگاهی به اعداد و ارقام نمی‌انداختم. من به دنبال فردی بودم که چنان دیوانه باشد که حتی اگر من به او جواب منفی بدهم، باز هم این کار را انجام دهد. که حتی اگر بگویم این بدترین ایده جهان است و پولی برای آن گیرت نمی‌آید، می‌دانم که باز هم بی‌خیالش نمی‌شود، حتی اگر یک دلار برای محقق کردنش نداشته باشد.»

از او پرسیدم چرا؟

او در پاسخ گفت: «چراکه او انسانی است که موفق خواهد شد. این همان میزان علاقه‌ای است که برای موفقیت در کارآفرینی به آن نیاز دارید. می‌دانم که ممکن است دیگران ایده بهتری داشته باشند، اما شور و اشتیاقی در آن نیست. بدون من قادر به انجامش نیستند. می‌دانم که آن‌ها نمی‌توانند آن را انجام دهند. مهم هم نیست که آن ایده چقدر خوب باشد.»

 

به عنوان فیلمنامه‌نویس شما نیز درواقع یک کارآفرین هستید. از صمیم قلب و خاص خودتان می‌نویسید، چیزی را به دنیا می‌آورید که پیش از این وجود نداشته و این خلقت نه به این دلیل بوده است که کسی از شما درخواست کرده باشد، نه به این دلیل که کسی آن را از شما طلب کرده باشد، نه به این دلیل که مخاطبی در خانه شما را زده باشد، صرفاً بدین دلیل است که شما همین هستید.

شما چیزی را خلق می‌کنید که پیش از این وجود خارجی نداشته است، چراکه شما به آن نیاز دارید، چراکه باور دارید که مخاطبی برای آن خواهد بود، افرادی هستند که تحت تأثیرش قرار بگیرند، که خواهانش باشند، که به آن نیاز دارند، که از آن نفع ببرند.

شما چیزی را خلق می‌کنید که به چشم خودتان زیباست.

 

فیلمنامه‌نویسان نیز، درست مثل کارآفرینان، باید مهارت‌های خاصی بیاموزند تا آن خلاقیت را به ثمر برسانند.

ما یک تیم می‌خواهیم. در اطرافمان به آدم‌هایی نیاز داریم که به ما کمک کنند تا این ایده را تاحد ممکن به نتیجه برسانیم، ما به انگیزه درونی نیاز داریم تا ما را به مقصد برساند.

بنابراین بسیاری از ما به عنوان فیلمنامه‌نویس برایمان راحت‌تر است که پشت لپ‌تاپمان بنشینیم و بنویسیم تا این‌که به فکر ارائه فیلمنامه یا برقراری ارتباط با مدیران باشیم.

برای بسیاری از فیلمنامه‌نویسان این مهارت‌ها- شبکه‌سازی، فروش، ارائه، تجارت- مهارت‌هایی هستند که آن‌ها را نیاموخته‌اند، چراکه ما سرمان گرم خواندن کتاب‌ها، نوشتن مطالب و زندگی با شخصیت‌هایمان بوده است. در این میان افراد دیگر در همان دوران مدرسه متوسطه شاید یاد می‌گرفتند که با همان دادنِ جزوه به دیگران شبکه ارتباطی بسازند.

اگر به گوش دادن این پادکست ادامه می‌دهید، فرض را بر این می‌گذارم که نوشته‌هایتان به همان اندازه که درباره‌شان صحبت کردیم، برایتان اهمیت دارند.

فرض را بر این می‌گذارم که این موضوع چنان برای شما مهم است که حاضرید پنهانی آن را مجانی انجام دهید.

فرض را بر این می‌گذارم که شما یا برای نوشتنتان برنامه ثابتی را بنا کرده‌اید، یا در حال انجامش هستید. زندگی با برنامه که به شما پول کافی، ثبات کافی و فضای کافی برای نوشتن می‌دهد، تا بتوانید پیوسته بنویسید تا زمانی که کار سخت و شانس به هم برسند.

فرض را بر این می‌گذارم که شما همان هستید. و در دو قسمت بعدی در مورد چگونگی ایجاد این مهارت‌ها صحبت خواهیم کرد.

 

منبع: www.writeyourscreenplay.com

مرجع مقاله