عشق به سینما، جاه‌طلبی و مقاومت

گفت‌وگو با مایکل تالکین، پدیدآورنده سریال «پیشنهاد»

  • نویسنده : نابیرو‌ هاسوکی
  • مترجم : تکتم نوبخت
  • تعداد بازدید: 50

سریال پیشنهاد درباره میلیون‌ها چالشی است که می‌تواند یک تولید سینمایی را تهدید کند. خود سریال نیز از این قاعده مستثنا نبود، چون در دوران همه‌گیری کرونا ساخته شد. اما شاید دلهره‌آورتر از آن مسئله اجرای عدالت در مورد فرانسیس فورد کاپولا بود. نیکی توسکانو، تهیه‌کننده سریال پیشنهاد، در کنار مایکل تالکین در همان ابتدای راه تأکید کرده بود: «مهم‌ترین چیزی که در رأس کار باید در نظر داشته باشیم، این است که هر تصمیمی که می‌گیرید، باید احترام به روح اصلی فیلم حفظ شود.» مایکل تالکین که به همراه آدام آرکین و دکستر فلچر به صورت مشترک این سریال را ساختند، از محوطه‌های باز ‌هالیوود به دنیای زیرزمینی جنایت‌کاران نیویورک تا سیسیل می‌روند تا نشان دهند که ساختن یکی از بهترین فیلم‌هایی که تاکنون ساخته شده، چقدر دور از ذهن و بعید به نظر می‌رسید. اعضای گروه مایلز تلر (که نقش آلبرت اس رودی تهیه‌کننده پدرخوانده را بازی می‌کند) شامل جونو تیمپل (در نقش منشی رودی، بتی مک‌کارتی)، متیو گود (در نقش رئیس استودیوی افسانه‌ای پارامونت، رابرت ایوانز) و دن فوگلر (در نقش فرانسیس فورد کاپولا) است که کشمکش‌های آن‌ها پیرنگ اصلی داستان را می‌سازد. اگر پیشنهاد کاملاً با خاطرات کاپولا هم‌سو نباشد، جای تعجب نیست. این سریال از منابع اولیه مختلفی نشئت می‌گیرد، اما اساساً بر خاطرات آلبرت رودی، تنها تهیه‌کننده فیلم متکی است؛ نقشی که مایلز تلر آن را بازی می‌کند و او کسی بود که برخلاف دیگر بازیگران این فرصت را داشت که با کسی که نقش او را به تصویر می‌کشد، ملاقات کند. رودی 92 ساله درواقع مشاور سریال پیشنهاد بود. او کسی بود که در تمام جبهه‌ها برای ساخت پدرخوانده با بحران‌های غیرقابل پیش‌بینی دست‌وپنجه نرم می‌کرد؛ پارامونت، اوباش و خلاف‌کارهای نیویورک که در ابتدا تلاش می‌کردند تولید فیلم را متوقف کنند و... رودی درواقع شبیه شعبده‌بازی بود که دائماً توپ‌های مختلف را روی هوا می‌چرخاند و مجبور بود هر طور شده، آن‌ها را توی هوا نگه دارد و برای این کار با انواع آدم‌ها سروکله بزند. سینما دیلی در گفت‌وگویی اختصاصی با مایکل تالکین، نویسنده و خالق سریال پیشنهاد، درباره شخصیت‌های اصلی فیلم و مراحل ساخت سریال صحبت می‌کند.

 

آلبرت اس رودی سرحال و در قید حیات است. آیا او را ملاقات کرده‌اید؟ جذابیت کاراکتر او در چیست و چطور شد که تصمیم گرفتید این سریال را با محوریت تهیه‌کننده پدرخوانده بسازید؟

نیکول کلمنس، رئیس پارامونت تی‌وی، با من تماس گرفت و از من پرسید که آیا علاقه‌مند به اجرای این پروژه هستم یا نه. من بعد از آن آل رودی را ملاقات کردم. چون داستان او را داشتیم می‌گفتیم، و من حدود یک هفته را صرف مصاحبه با او کردم، درکل حدود ۱۰ ساعت، و مستنداتی از تمام حکایت‌ها و داستان‌ها را گردآوری کردم که شنیدن آن‌ها برایم واقعاً شگفت‌انگیز بود. می‌دانستم که این یک سریال چندقسمتی خواهد بود و بعد شروع کردم به نوشتن آن.

 

قبل از تماشای سریال، من در ابتدا فکر می‌کردم که رابرت ایوانز نقش مهمی در ساخت پدرخوانده داشته. اما مشخصاً پدرخوانده روی دست‌های رودی بود. با این همه، در همان زمان ایوانز درواقع پارامونت را با فیلم‌هایی مثل داستان عشق به موفق‌ترین استودیوی ‌هالیوود تبدیل کرده بود. می‌توانید در مورد روند نوشتن در مورد شخصیت رابرت ایوانز در سریال صحبت کنید؟

ما به داستان‌های رودی، به روایت او از رویدادها تکیه کردیم. این داستان رودی است. رابرت ایوانز معمولاً... خب... او از شهرتی برخوردار است که شاید در تولید بهترین فیلم‌های تاریخ سینما به چشم نیاید و آن‌طور که باید، جدی گرفته نشود و در ذهن‌ها ثبت نشده باشد. اما واقعیت چیز دیگری است. ما ایوانز را به عنوان یک مرد نابغه با خلاقیت باورنکردنی با پوست برنزه به تصویر کشیدیم که دندان‌هایش همیشه می‌درخشد و یک تکیه کلام دارد: «Bubi». کاری که ما با این داستان کردیم، این بود که واقعاً او و نقشش را در ساخت پدرخوانده برجسته کنیم و به کاراکتر او همان پویایی واقعی را ببخشیم که در واقعیت و در دورانی که پدرخوانده ساخته شد، داشت. کشمکش‌هایی که او برای به ثمر رساندن این فیلم داشت، شاید مترادفی برای رودی بود و این دو نفر دو قطب اصلی در به نتیجه رسیدن تمام تلاش‌های تیم بودند.

 

شنیدن داستان‌هایی درباره فرانسیس فورد کاپولا و ماریو پوزو که با هم فیلمنامه می‌نویسند، واقعاً جذاب است. جملات معروفی مانند «من به او پیشنهادی می‌دهم که نمی‌تواند آن را رد کند»، یا «خوابیدن با ماهی‌ها» بین آن‌ها ردوبدل می‌شد و تمام آن جمله‌های معروف و دیالوگ‌های درخشانی که بده-بستان میان این دو نفر را می‌سازد و جذابیت منحصربه‌فردی برای دینامیک دو نفره آن‌ها خلق می‌کنند، در سریال وجود دارد. به نظرم این یک فیلمنامه فوق‌العاده است که تا این اندازه بر جزئیات تأکید می‌کند. چگونه آن را در سریال پیاده کردید؟

این داستان قبل از هر چیز، درباره یک خانواده است که می‌خواهند یک فیلم را بسازند. بنابراین ما قصد داشتیم پیشنهاد را قبل هر چیز درباره این خانواده و تعامل میان آن‌ها بسازیم. یا درواقع، بهتر بگویم، سه خانواده. خانواده گنگسترها، خانواده سازنده فیلم، رودی و تیمش و خانواده استودیو پارامونت پیکچرز. بین این سه خانواده پویایی جذابی وجود دارد. در این بین کاپولا و ماریو پوزو خود یک خانواده دیگر هستند و در رأس تیم سازنده پدرخوانده. چون آن‌ها اوقات دونفره‌ای با هم دارند. من قصد داشتم روابط میان آن‌ها را به واقعیتی که بود، نزدیک کنم، و چگونگی دیالوگ‌ها نیز از این امر تبعیت می‌کرد. در مورد مراحل ساخت فیلم هم همین‌طور. مثلاً در پدرخوانده یک صحنه است که در آن کلمنزا در حال آشپزی در آشپزخانه است و درحالی‌که سس درست می‌کند، با مایکل حرف می‌زند. لذت نشان دادن این‌که این آدم‌های قدرتمند، قبل از هر چیز، آدم‌هایی هستند که در دنیای واقعی وجود دارند، دقیقاً همان چیزی بود که می‌خواستیم منتقل کنیم.

 

من تعجب کردم که رودی با بچه‌های مافیایی مانند جو کلمبو صحبت می‌کرد. مردم معمولاً با آدم‌های مافیایی سروکله نمی‌زنند. خودتان وقتی در جریان تحقیقات فیلم این را فهمیدید، تعجب نکردید؟ در عین حال، صحنه‌های زیادی وجود دارد که درواقع او که به صرافت ساخت فیلم به هر قیمتی افتاده، با مافیا و آمریکایی‌های ایتالیایی‌تبار معاشرت و نشست و برخاست می‌کند. چگونه به روشی که می‌خواستید در سریال داستان مافیا را نشان دهید، رسیدید؟ آیا می‌توانید در مورد روند اضافه کردن زاویه مافیا به داستان پدرخوانده صحبت کنید.

خب... ساختن داستان مافیا... فکر می‌کنم یکی از کارهایی که می‌خواستم انجام دهم، این بود که یک داستان گنگستری تعریف کنم، و حتماً یکی از خرده‌پیرنگ‌های کلیدی سریال را به آن تعلق دهم، اما یک داستان مافیایی که چندان آشنا نباشد و از کلیشه‌های فیلم مافیایی که ما به ارث برده‌ایم، فاصله بگیرد. بنابراین ما جو کلمبو را به عنوان یک شخصیت اصلی ساختیم، چون او به نوعی هم خودویران‌گر و هم قهرمان است. آن‌چه برای ما مهم بود، این بود که اهمیت این شخصیت را در روند ساخت پدرخوانده نشان دهیم و همه کاری که او برای رودی انجام می‌دهد و دوستی‌ای را که از این رهگذر میان این دو رخ می‌دهد، به تصویر بکشیم. وقتی کلمبو تصمیم می‌گیرد با رودی هم‌پیمان شود، به این خاطر است که او یک مرد سرسخت درست شبیه خودش است و بنابراین می‌تواند به او اعتماد کند. درنتیجه تصمیم می‌گیرد دنیای مافیا را به روی رودی باز کند. اما در عین حال، به او یک هشدار می‌دهد: «با آن‌ها از خط عبور نکن، زیرا اگر از آن خط گذشتی، هرگز نمی‌توانی به عقب برگردی.»

 

وقتی رودی ایده ساخت پدرخوانده را به چارلز بلوهدورن، رئیس گلف اند وسترن که در آن زمان مالک پارامونت بود، مطرح کرد، این‌طور شروع کرد: «می‌خواهم یک فیلم هولناک درباره آدم‌هایی که دوستشان دارید، بسازم.» اگر همان موقع در موقعیت رودی بودید، چگونه بلوهدورن را وارد بازی می‌کردید تا او را متقاعد کنید که این فیلم حتماً باید ساخته شود؟

من می‌گفتم: «این فیلم یک‌میلیارد دلار درآمد خواهد داشت.» یا این‌که «این بهترین فیلمی است که تاکنون ساخته شده است و ما هرگز شبیه آن را نساخته‌ایم. به من اعتماد کن. نتیجه عالی خواهد شد.»

 

چرا رابرت ایوانز آن‌قدر اصرار داشت که آل پاچینو را در آن زمان استخدام نکند؟ وقتی می‌بینیم اجرای شگفت‌انگیز آل پاچینو در نقش مایکل کورلئونه در تاریخ سینما جاودانه شده است، واقعاً برایمان عجیب است که چرا ایوانز تا این اندازه برای استخدام نکردن او مقاومت می‌کرد. دلیل اصرار او برای این‌که آل را در نقش مایکل استخدام نکند، دقیقاً چه بود؟ چون در سریال به دلایل مخالفتش اشاره نمی‌شود.

ایوانز برای ساختن فیلم به دنبال یک ستاره سینما بود و آل پاچینو هنوز آن موقع یک ستاره معتبر سینما نبود. او در چندین نمایش خارج از برادوی و یک فیلم بازی کرده بود و درواقع هیچ‌کس نمی‌دانست او کیست و نمی‌شناختش. این در حالی بود که تمام بازیگران منتخب پدرخوانده ستاره بودند. بنابراین دلیل مقاومت ایوانز به خاطر نگرانی‌ای بود که فکر می‌کرد ممکن است استقبال کلی فیلم را تحت تأثیر قرار دهد. او می‌خواست به جای پاچینو بازیگر معروف‌تری در آن نقش، به‌خصوص به خاطر اهمیت نقش، حضور پیدا کند. اما سرانجام به این خاطر که انتخاب کاپولا برای نقش مایکل کورلئونه فقط و فقط آل پاچینو بود، درنهایت قانع شد و او را پذیرفت و در پایان کار نیز قدردان حضور او بود.

 

مطبوعات در مورد ساخت پدرخوانده مطمئن نبودند و مافیا هم از این‌که فیلمی درباره آن‌ها قرار بود ساخته شود، ناراضی و خشمگین بودند و آن را به مثابه یک تهدید برای چهره عمومی خود در میان آمریکایی‌ها در نظر می‌گرفتند. بااین‌حال، وقتی در این بین بلوهدورن و جک بالارد پیشنهاد حمایت از ساخت فیلم کردند، رودی آن را رد کرد. از این بابت تعجب کردم، چون ساخت یک فیلم بسیار دشوار است، به‌خصوص وقتی تجربه زیادی ندارید، که رودی در آن زمان نداشت. اما او به جای به دست آوردن حمایت چارلز بلوهدورن، بالارد یا افرادی که می‌توانستند درگیر فرایند تولید فیلم شوند، اصرار داشت که «چشم‌انداز»شخصی خودش را در مورد تولید فیلم داشته باشد.

یکی از مواردی که این سریال به آن می‌پردازد، هزینه‌هایی است که آدم‌ها برای درست و اصولی ساختن یک فیلم متحمل می‌شوند. همان چیزی که رودی درباره‌اش می‌گوید: «همگی ما به یک ارتش پیوستیم و بقیه غیرنظامی هستند.» بنابراین مضمون اصلی سریال در کنار عشق به سینما، جاه‌طلبی، مقاومت و مبارزه برای روحیه تیمی در میان آدم‌هایی است که به هیچ قیمتی دست از رویایشان که ساخت پدرخوانده بود، نمی‌کشند. برای رودی نیز دیگران خارج از گود و همان غیرنظامی‌هایی بودند که نمی‌توانست به آن‌ها اعتماد کند. به تصویر درآوردن این مضمون در پیچش‌های داستانی مکرر و بحران‌های فزاینده برای ما بهترین راه گفتن داستانِ ساختنِ پدرخوانده بود.

 

از بازیگران بگویید. آن‌ها چطور به نقش‌های خود رسیدند؟

مایلز تلر کسی بود که اول راه گفت من در پروژه‌ای که بخواهد به نوعی پدرخوانده را بازسازی کند، شرکت نمی‌کنم، چون ریسک بزرگی است. فاگلر همین‌طور به این خاطر که نقش کاپولا را باید بازی می‌کرد و سنگینی این مسئولیت را احساس می‌کرد، دچار تردید بود، اما بعد برای آماده شدن برای نقش کاپولا با افرادی که در فیلم پدرخوانده نقش داشتند، تماس گرفت. یکی از مفیدترین آن‌ها جیمز کان بود. فاگلر روزی به سراغ من آمد و گفت: «من دارم با جیمز کان حرف می‌زنم. او واقعاً بامزه است و نکته‌های بامزه‌ای درباره کاپولا به من می‌گوید. مثلاً یکی از آن‌ها این بود که کاپولا خلق‌وخوی وحشیانه‌ای دارد، ولی در عین حال ساده‌لوح است و بازیگران را خیلی دوست دارد. اگر آدم احمقی باشی، هیچ مشکلی ندارد. فقط به تو می‌گوید که تو یک آدم احمقی!» فاگلر درواقع دلش می‌خواست که مهر تأیید را از کاپولا بگیرد و تمام تلاشش این بود. اما وقتی کاپولا در همان چند اپیزود ابتدایی سریال در مصاحبه‌ای به ورایتی گفت که سریال و به‌خصوص شخصیت مربوط به کاپولا به نظر او آن‌چه را که واقعاً رخ داده، منعکس نمی‌کند، خیلی ناامید شد. اما در عین حال، مطمئن بود که به مرور زمان و با پیشرفت داستان کاپولا از عشقی که او برای بازی در این نقش داشته، قدردانی خواهد کرد. چون احساس می‌کرد که دارد بهترین کاری را که می‌تواند، انجام می‌دهد. واقعاً امیدوار بود که بتواند از پس ادای احترام به کاپولا بربیاید و درنتیجه در پایان کار کاپولا متوجه تلاش او باشد. «زمان مشخص خواهد کرد.» این چیزی است که فاگلر می‌گفت. در مورد متیو گود از برخی جهات کار سخت‌تر بود، چون هیچ دیدگاهی در مورد شخصیتی که قرار بود بازی کند، نداشت. و هم‌چنین رابرت ایوانز در 2019 درگذشته بود و در قید حیات نبود که بتواند او را ملاقات کند. بنابراین او تحت فشار متفاوتی قرار داشت. با توجه به جایگاه بزرگ ایوانز در ‌هالیوود، به عنوان تهیه‌کننده و این‌که او یکی از غول‌های سینما در دوران خودش بود، این حساسیت بیشتر بود. ایوانز در همان دوره تحسین بی‌سابقه‌ای را برای ساخت فیلم‌های کلاسیکی مثل بچه رزماری، داستان عشق و محله چینی‌ها به دست آورده بود. از طرفی، شخصیت پیچیده‌ای داشت و شخصیت‌پردازی برای ما سخت‌تر بود. بنابراین گود علاوه بر تماشای فیلم‌هایی از رابرت ایوانز، به‌ویژه مستند سال 2002 به نام بچه در تصویر می‌ماند از کلیپ‌های یوتیوب از ایوانز در اوج دهه‌های 60 و 70 به طور گسترده استفاده کرد.

 

من نمی‌دانستم که عمارت کورلئونه در استتن آیلند است. آیا واقعاً برای فیلم‌برداری به آن‌جا رفتید؟

نه نه، هرگز. ما هرگز به آن سمت نرفتیم. من باور نمی‌کنم که آن‌ها تولید را به لانگ آیلند منتقل کردند. چون همه چیز این‌جا در کالیفرنیا فراهم بود. بنابراین آن‌ها پدرخوانده را در لانگ آیلند فیلم‌برداری کردند. بله وا ما نه.

منبع: سینما دیلی‌‌آس

مرجع مقاله