پاراگلایدر داوینچی

ساختارگریزی در فیلمنامه «ملاقات خصوصی»

  • نویسنده : محمدرضا نعمتی
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 172

دختری به نام پروانه عاشق هم‌بند پدر خود می‌شود و با او ازدواج می‌کند. این نیمه آغازین پیرنگ ملاقات خصوصی است. نیمه دوم نیز وقایع بعد ازدواج است که اهم آن انتقال مواد در ملاقات‌های شرعی است. به نظر می‌آید اولین ضربدر در چک‌‌لیست ساختاری پیرنگ خورده است؛ فیلمنامه دوپاره. چرا می‌گوییم دوپاره؟ زیرا تا پیش از این هنوز قصه آغاز نشده است و هرچه تا سکانس ازدواج می‌بینیم، چیزهایی هستند که می‌شد به پیش‌داستان منتقل شود و در آغاز فقط برآیندی از آن را که کشمکش پروانه برای راضی کردن برادر شرور خود است، علاقه همسایه به او و جزئياتی که اهمیتی کمتر را دارند، شاهد باشیم. به نظر می‌رسد کش دادن دوبرابری پرده نخست، یک دلیل مهم دارد و آن، معرفی فرهاد است. معرفی که می‌گوییم، یعنی گذاشتن سنگ تمام برای این شخصیت؛ انگار که او آلترناتیو قهرمان باشد. اما به تجربه می‌دانیم دست‌ودلبازی بهار، نتایجش در جوجه‌شماری پاییز عیان می‌شود. (البته شاید هم بشود قسر در رفت و این مسئله جوجه و پاییز صرفاً یک فرضیه است.)

از این سؤال آغاز می‌کنیم: چرا در ملاقات خصوصی گره برای پروانه افکنده می‌شود، اما به دست فرهاد باز می‌شود؟ چنین چیزی مگر می‌شود؟! اگر بشود و کارگر هم باشد، آیا غلط است؟ البته که غلط نیست. اساتید داستان گفته‌اند نمی‌شود، اما فیلمنامه ملاقات خصوصی توانسته است. آیا می‌شود چیزی مانند بال به دستان خود ببندیم و با آن پرواز کنیم؟ داوینچی سعی کرد، موفق نبود، اما پاراگلایدرسوارهای امروزین می‌بندند و پرواز هم می‌کنند. پس با ذهنیت کلاسیک این کار خطای بزرگی است، اما از آن‌جا که فیلمنامه‌نویسان به غلط یا درست آن‌چنان خود را مقید قیدهای ساختاری نمی‌کنند و گاهی هم نتایج قابل قبولی به دست می‌آید، پس می‌توان گفت که قاعده، قانون نیست. زمانه نه‌تنها قهرمان‌ها، که ساختارها را نیز خاکستری کرده‌ است. فیلمنامه ملاقات خصوصی دو اصل مهم از وحدت‌های سه‌گانه ارسطویی که وحدت شخصیت و وحدت موضوع است- را نادیده می‌گیرد، اما هم‌چنان سر پا می‌ماند، یا لااقل می‌پنداریم که سر پا می‌ماند. اگر بخواهیم برای فهم این تناقض یعنی ساختار غلط اما نتیجه درست به دنبال دلیل باشیم، شاید بتوان آن را در امکاناتی که ژانر در اختیار نویسندگان قرار می‌دهد، جست‌وجو کنیم. ژانرهایی هستند مانند کمدی، وحشت و ملودرام که انعطاف بیشتری در برابر قواعد دارند. زیرا در قیاس با برخی دیگر از ژانرها مانند تاریخی، زندگی‌نامه‌ای، معمایی و علمی-تخیلی، محور احساسات غالب‌تر است. یک فیلم کمدی اگر بتواند بخنداند، یا فیلم وحشت بتواند بترساند، رسالتش را به جا آورده است. ملاقات خصوصی نیز همین است. نبایدلااقل از نیمه نخست فیلم- انتظار بیشتری داشت. در همان نیمه نخست فیلمنامه ملاقات خصوصی آن‌چه به منزله قلاب عمل می‌کند، نه پیرنگ پیچیده، بلکه اغواگری‌های فرهاد است. مخاطب در طول این پرده می‌خواهد بداند که آیا قهرمان از سوی متلون اغوا می‌شود یا نه؟ و البته در این میان داستانک‌هایی نیز لابه‌لای این مکالمات جاسازی شده که در نیمه دوم پیش‌برنده پیرنگ هستند. برای طراحی این داستانک‌ها پیش‌داستان‌های مناسبی نیز طرح‌ریزی شده‌اند که نشان می‌دهد نویسنده با ساختار بیگانه نیست و بخشی از ناهمگونی‌های ساختاری از روی آگاهی هستند. ازجمله این داستانک‌ها، معلمی است که سرقت کرده و پدر و برادری که دلارهای همسایه را دزدیده‌اند و با آن مخدر خریداری کرده‌اند. پس از دستگیری برادر شرور، او مجبور است خواهرش را ابزاری برای خلاص شدن از مخمصه خود قرار دهد. بدین ترتیب، مخاطب که توجه او تا این زمان با غذاهای حاضر آماده زنده نگه داشته شده، خود را در بند یک طرح‌ و توطئه جذاب‌تر می‌بیند. اعضای خانواده‌ای که تا امروز با یکدیگر متحد بودند برای نجات، مجبور و ناگزیر به قربانی دادن هستند. یک دوراهی دراماتیک؛ یا تمام مردان، یا دختر خانواده یکی باید تباه شود. با همه این احوال درام مجدد در پرده سوم و به‌خصوص گره‌گشایی بیشتر زحماتش را بر باد می‌دهد. آن هم زمانی که فیلمنامه‌نویس قصد دارد به لحاظ اخلاقی تعادل را بین مردان و زنان برقرار کند. هرچند نیت نویسنده خیر است و برخلاف بسیاری از آثار مردستیزانه این سال‌ها تلاش کرده چهره شومی از مردان نشان ندهد. تا این‌جا از موضعی هم‌دلانه با فیلمنامه برخورد کردیم، منتها چیزهایی مانند دم بیرون‌زده خروس هم عیان است. ازجمله گره‌گشایی بیش از حد طولانی فیلمنامه؛ یعنی از آزادی فرهاد به بعد. که متأسفانه نتیجه بلافصل ماقبل خود نیست و نویسنده- به عنوان کسی که در این بخش فیلمنامه دست او در قاب نمایان است- بیش از حدِ مجاز روی فرامتنی به نام عذاب وجدان حساب کرده است. بیش از حدِ مجاز، از این بابت که کاشت‌هایی برای نشان دادن نقاط روشن و شرافت در وجود فرهاد صورت گرفته است، اما صرف دیدن یکی دو نشانه از عشق پروانه آن‌قدر قانع نمی‌شویم فرهادی که سال‌ها در حسرت یک روز آزادی مانده، برود و یک جرم بسیار سنگین دیگر بر پرونده خود اضافه کند. این دیگر بیش از حد ملودراماتیک و یوتوپیایی است. تحول قهرمان به این سادگی‌ها نیست، تحول باید مانند شن‌های بیابان در ساختار روان باشد، یا مانند سیلی بر صورت قهرمان کوبیده شود. اگر جولز در پالپ فیکشن متحول می‌شود، یک معجزه‌ تمام‌عیار را ادراک می‌کند. پس با توجه به همین سطور، می‌توان گفت شاید نویسنده با بر هم زدن قواعد درام، برخی چالش‌های پیرنگ را برطرف کند، اما بالاخره در جایی پایش گیر می‌افتد. معنی ساختار هم جز این نیست. یک مجموعه به هم متصل که خللی در بخشی به اختلال در جایی دیگر منجر می‌شود. در ملاقات خصوصی، آشکارا اصول سه‌گانه ارسطویی بر هم خورده، خیلی زود وارد داستان شده و حادثه محرکش را دیر وارد کرده است. در نتیجه همه این‌ها نویسنده در پایان مجبور شده برای جمع ‌کردن روایتش یک کنش نامتصل به سایر اجزا را به قهرمان تحمیل کند.

مرجع مقاله