ابرروایت 41

سینمای عاشورایی 78

  • نویسنده : نصرت‌الله تابش
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 81

در شماره گذشته، با تحلیل فیلم ‌هانا آرنت و کتاب آیشمن در اورشلیم به بررسی نگاه یک فیلسوف به موضوع شر پرداختیم و بحث ابلیس در کلام و فلسفه را به پایان رساندیم. در ادامه، درباره موضوعی بسیار مهم، یعنی ابلیس و عرفان، سخن خواهیم گفت.

ابلیس و عرفان

در همین ابتدای بحث باید گفت که برخلاف اکثریت قریب به اتفاق متکلمین و فلاسفه که کوشیده‌اند برای شبهاتی که ابلیس به طرق مختلف فراهم آورده است، پاسخ‌های محکم و قانع‌کننده‌ای تحت عنوان تئودیسه‌ها بیان کنند، در عرفان، ابلیس مدافعانی جدی یافته است. بدیهی است که ادبیات عرفانی به دلیل آمیختگی بیشتر به هنر، دفاعیاتش از ابلیس مؤثرتر واقع شده و باعث پیچیدگی تأثیر ابلیس بر آدمیان می‌شود. اصولاً یافتن ردپای ابلیس در ادبیات عرفانی نیازمند درک ظرایف بسیاری است. در هنرهای دراماتیک نیز ابلیس مدافعانی چه بسا تأثیرگذارتر از ادبیات عرفانی دارد. در این زمینه، در هنگام بحث هم‌ذات‌پنداری با شخصیت‌های نامتعارف (بخوانید شرور) بیشتر سخن خواهیم گفت.

درباره توجیه تمرد ابلیس از فرمان الهی و انعکاس این موضوع در ادبیات عرفانی که عمدتاً شامل حکایات و اشعار شاعران می‌شود، پژوهش‌های بسیاری به سرانجام رسیده است. با اندکی جست‌وجو در فصل‌نامه‌ها و پایان‌نامه‌ها، با تعداد زیادی از این پژوهش‌ها روبه‌رو می‌شویم. اما ریشه و اساس این تولیدات هنری در عرفان مسلمین توسط ابن عربی و عین‌القضات همدانی و امام محمد غزالی و حلاج تئوریزه شده است. با این پیش‌فرض که ایشان مدعی هستند که از طریق تجربه شهودی به نوعی از معرفت نسبت به خداوند متعال دست یافته و سپس آن را تئوریزه کرده‌اند و چون تجربه‌های شهودی با دشواری بسیار به زبان منطق و فلسفه درمی‌آیند، ناگزیر به زبانی حاوی رمز و اشاره در قالب شعر، تمثیل و حکایت روی آورده‌اند. برادران موحد، یعنی دکتر محمدعلی و دکتر صمد موحد، در شرحی ارزشمند که بر کتاب فصوص الحکم منتشر کرده‌اند، می‌نویسند: «زبان ابن عربی نمادین و رمزآلود و جابه‌جا از چاشنی شعر برخوردار است. نوشته‌هایش آهنگین و مزین به صنایع بدیعی است و به‌ویژه او شیفته سجع و جناس است.» (ص 51) «این روش که تجارب معنوی را به شیوه‌ای رمزگونه و به زبانی موزون و آمیخته با شعر بیان کنند، در میان صوفیان سابقه‌ای دراز داشت. شطحیات حلاج و شیخ روزبهان شیرازی (شطّاح کبیر) نمونه‌های خوبی از این نوع سخن به شمار می‌آید. ابن عربی در جایی از فتوحات آن را زبان اشاره می‌نامد و دلیل توسل به اشارات را خوف از تکفیر و ماجراجویی‌های علمای رسوم می‌داند.» (همان، ص97)

دکتر محمدعلی موحد در تجلیل از ابن عربی می‌نویسد: «شکی نیست که شیخ از پرمایه‌ترین و تأثیرگذارترین متفکران در ساحت تصوف است. از او می‌توان نکته‌های بسیار آموخت و از منظر زیبایی‌شناختی در پیچ‌وخم تخیلات حیرت‌انگیز او به تماشا نشست.» (صص 110 و 111) اما این بزرگداشت مانع از پرسش و نقد ابن عربی نیست. او در قالب پرسش از ابن عربی می‌نویسد: «اگر ادراک امری از راه استدلال عقلی میسر نیست، پس چرا ابن عربی می‌کوشد این ناممکن را ممکن گرداند و حاصل کشف و شهود خود را که باید به زبان روایت و شعر بازگوید، به زبان عقل و فلسفه و به شیوه اهل نظر مطرح کند.» (همان، ص93) به عبارت دیگر، فرض بر این بوده که زبان فلسفه و استدلال پای چوبینی بوده است که توان طی طریق برای فهم و درک معارف شهودی را ندارد و اساساً عرفان با درک محدودیت و چه بسا بن‌بست فلسفه آغاز شده است. حال چگونه می‌توان پس از دریافت معرفت ناشی از تجربه شهودی آن را به زبان فلسفه بیان کرد. این رویکرد حاوی نوعی تناقض در چنین اندیشه‌هایی است. محمدعلی موحد درباره تمهیدات زبانی عرفان و در مقایسه زبان عطار و ابن عربی می‌نویسد: «تسبیح جنجال‌برانگیز او در کتاب فتوحات انصافاً بی‌مزه و خشک و سرد است.» (همان، ص69) یا درباره برخی از ادعاهای او می‌نویسد: «خلاصه آن‌که او خود را خاتم ولایت محمدی و عیسی را خاتم ولایت کلیه دانسته و همین دعوی است که مریدان شیعه او چون آملی و آشتیانی را ناراحت می‌کند، زیرا که آنان خاتم ولایت کلیه را امیرالمومنین علی(ع) و خاتم ولایت خاصه را حضرت مهدی صاحب‌الزمان می‌دانند.» (همان، ص82) او به نقل از مرحوم آشتیانی می‌نویسد: «در کلمات محیی‌الدین حرف‌های خارج از موازین علمی زیاد است.» (ص85)

درهرحال، مطالعه شرح فصوص الحکم و نقدهایی که برادران موحد در کتاب گران‌قدر خود نوشته‌اند، بسیار تأمل‌برانگیز است. بنابراین برای فهم دلایل تقدیس ابلیس در میان بخشی از عرفای مسلمان و اهل تصوف باید با منظومه‌ای از اندیشه‌های عرفانی و صوفیه آشنایی مناسبی داشت تا تناقضات بسیاری را فهمید که بین معارف شهودی اهل تصوف با قرآن و روایات وجود دارد. البته در ادامه به تعدادی از این عقاید درباره مقدس بودن ابلیس خواهیم پرداخت. در این‌جا ابتدا به این مسئله می‌پردازیم که چنین اعتقاداتی ریشه در این موضوع دارند که در نسبت قرآن و عرفان، ایشان اصالت را به تجربه‌های شهودی داده‌اند. هر چند متناقض با قرآن باشد. به عبارت دیگر، این‌گونه از عرفان ناشی از اکتشاف معارف از قرآن و روایات معتبر نیست، بلکه صرفاً ناشی از تجربه شهودی است و آیات و روایات باید با تأویل سوگیرانه به نفع تجربه‌های شهودی همراه شود. اصل، تجربه شهودی است و فهم قرآن و روایت فرع بر آن است و اگر در تئوریزه کردن معارف عرفانی از آیات و روایات استفاده می‌شود، برای تأیید معارف شهودی است و درواقع، این معارف مستند به آیه و روایت نیستند. محمدعلی موحد در آسیب‌شناسی چنین رویکردی می‌نویسد: «روش متهورانه ابن عربی در تأویل به اذهان مستعد این جرئت و جسارت را می‌بخشید که هر چه را که بخواهند، از قرآن و حدیث دربیاورند. او از شیخ خود، ابو مدین، روایت می‌کند که گفت: «المُریدُ مَن یَجِدُ فِی القُرآنِ ما یُرید.» آری، دروازه تأویل که گشوده باشد، با آن فراخ‌گامی و دست‌ودل‌بازی همه چیز را می‌شود از قرآن درآورد... دانش‌آموختگان مکاتب سنتی آن‌جا که با کارکشتگان مکتب ابن عربی به مناظره برخیزند، محال است که پیروز درآیند، زیرا که مدار بحث در مکاتب سنتی بر عقل است، یا بر نقل. مکتب ابن عربی رسماً عذر عقل را می‌خواهد و صریحاً می‌گوید که کمیت عقل در میدان معرفت لنگ است و نقل هر چه باشد، آیه یا حدیث، به سهولت در کوره تافته تأویل آب می‌شود و به هر شکل که مطلوب مدعی باشد، درمی‌آید.» (همان، ص53)

از همین مطالب می‌توان اندکی به تبارشناسی هرمنوتیک در کلام دینی معاصر نزدیک شد که بعضاً معتقدند که قرآن و شریعت صامت‌اند و این ماییم که آن را به سخن درمی‌آوریم. بگذریم.

بررسی تناقضات آن‌چه از ابن عربی باقی مانده، با آیات صریح قرآن کریم و روایات به قدری زیاد است که چه بسا بتوان کتاب مستقلی را به آن اختصاص داد. حال به تعدادی از جملاتی که در تقدیس ابلیس بیان شده است، توجه فرمایید.

مستندات تقدیس ابلیس در عرفان مسلمین

در همین ابتدا باید بگویم که بخش اعظم مستنداتی که طی آن ابلیس مقدس شمرده می‌شود، از کتاب تراژدی (غم‌نامه) ابلیس نوشته پیتر ج. آون، محقق آمریکایی، با ترجمه پگاه خدیش است. در همان ابتدا و در دیباچه‌ای که آن ماری شیمل بر این کتاب و به مناسبت سال‌روز بر دار کردن حلاج، یعنی 26 مارس 1981، نوشته است، چنین می‌خوانیم: «در جاویدان‌نامه اقبال، ابلیس در هیئت یکتاپرستی راستین ظاهر می‌شود... از زمانی که شروع به مطالعه اشعار اقبال کردم، مجذوب سیمای این شیطان چندچهره او شدم و این گفته هلموت ریتر در حماسه عطار، که شیطان درنهایت «موحدتر از خود خدا» می‌گردد نیز بر جذابیت شیطان در نزد من افزود... کتاب طواسین حلاج حاوی نخستین اشارات به غم‌نامه ابلیس است که برخی دیگر از صوفیان و عارفان فارسی‌زبان راز توحید شیطانی را از آن آموختند و برخی از آنان خود به سرنوشت غم‌بار حلاج گرفتار آمدند.» (صص 9 و 10)

کار به جایی می‌رسد که امام محمد غزالی ابلیس را سیدالموحدین می‌نامد و می‌گوید: «هر که تعلیم توحید از ابلیس نگرفت، زندیق است.» (فصل‌نامه حکمت معاصر، سال دوم، شماره اول) یا حسین بن منصور حلاج گفته است: «در میان اهل آسمان موحدی چون ابلیس نیست.» «به عقیده حلاج ابلیس یک الگوی کامل معنوی برای تمام مسلمانان است، زیرا شاهد بر یکتایی و یگانگی خداوند است، حتی به قیمت ویرانی خود.» (تراژدی ابلیس، ص145) «ابلیسِ طواسین، چهره‌ای شهید و تراژیک دارد که علی‌رغم عبادات خاص و کمال‌پرستی و وفاداری ابدی‌اش، به این رنج تن در می‌دهد که به دست خدایش که او را عاشقانه می‌پرستد ویران شود.» (همان، ص147) حسن بصری ابلیس را نوری از انوار الهی می‌داند، به گونه‌ای که اگر این نور بر مردمان آشکار شود، همه او را خواهند پرستید، زیرا او نور عزت خداوند است. (همان، ص155) خلاصه این‌که ابلیس را جلوه جلال الهی، نور سیاه، عاشقی غیور، امام‌العارفین و در غیرت عشق نمونه و حتی هم‌تراز محمد(ص) دانسته‌اند.

این‌که چه دلایل عقلی و نقلی برای این ادعاها وجود دارد، خود بحثی درازدامن است. در این‌جا به اجمالی از این مسائل می‌پردازیم. بخشی از دلایلی که به ابلیس نسبت داده می‌شود تا تمردش از امر الهی توجیه شود، دلایل کلامی است؛ دلایلی که اساس آن اعتقاد به جبر است. پیتر ج. آون به نقل از ابن غانم مقدسی از رساله تفلیس ابلیس می‌نویسد: «ابلیس با خشم بحثی را شروع می‌کند که اکنون دیگر کاملاً آشناست: خدا هر چه بخواهد، می‌کند و کسی تاب مقاومت در برابر او را ندارد. آن‌چه برای من رخ داده، خواست او بوده است. خدا برای من نفرین و برای آدم رحمت مقدور کرده است.» (ص116) ابن غانم در ادامه به نکات مهمی اشاره می‌کند. «ابن غانم به ابلیس اجازه نمی‌دهد تا جایگاه آدم و خودش را یکی بداند. هنگامی که آدم دید تیرهای اراده در گلویش نشسته و قلم الهی حکم خویش را نوشته، به هر دو سرِ ریسمان چنگ زد و گناه را به خودش نسبت داد. رفتار درست بنده راستین درگاه قادر متعال همین است. اما ابلیس نه‌تنها فرمان خدا را اطاعت نکرد، که به جای این‌که گناه خویش را به گردن بگیرد، آن را به خدا نسبت داد. نافرمانی ابلیس بیشتر سزاوار سرزنش است تا غرورش، زیرا تلویحاً این نکته را بیان می‌کند که او به طریقی از رازهای نهان اراده خدا آگاه بوده است. اراده خدا در حیطه فهم و دسترسی مخلوقات نیست. خداوند هر چه را که بخواهد، بر بندگانش آشکار می‌کند و نه بیشتر. ابلیس هم درباره نتیجه اراده و امر خداوند علم غیب نداشت. او نمی‌تواند ادعا کند به این دلیل به آدم سجده نکرده که از قبل می‌دانسته خداوند قصد تحقق فرمان خویش را نداشته است. نافرمانی ابلیس فقط به سبب تباهی ایمان او بود و حسادتی که از غرور سرچشمه می‌گرفت.» (همان، ص116)

اشاراتی که ابن غانم به مسئله امر الهی و اراده الهی در تحلیل تمرد ابلیس دارد، شاهدی از روایات دارد که مهم‌ترین بخش این بحث است. محمد بهنام‌فر و نیره پاک‌مهر در مقاله‌ای با عنوان بررسی دیدگاه میبدی پیرامون شیطان در پژوهش‌نامه عرفان (شماره هجدهم، بهار و تابستان 1397) می‌نویسد: «بر اساس تعالیم شیعیان، خداوند آن کاری را انجام می‌دهد که بخواهد، و این در حالی است که ممکن است او به چیزی امر کند، اما اراده او چیز دیگر باشد. سخنی از امام صادق(ع) در این رابطه وجود دارد: «أَمَرَ اَللَّهُ وَ لَمْ يَشَأْ وَ شَاءَ وَ لَمْ يَأْمُرْ أَمَرَ إِبْلِيسَ أَنْ يَسْجُدَ لآِدَمَ وَ شَاءَ أَنْ لاَ يَسْجُدَ وَ لَوْ شَاءَ لَسَجَدَ وَ نَهَى آدَمَ عَنْ أَكْلِ اَلشَّجَرَةِ وَ شَاءَ أَنْ يَأْكُلَ مِنْهَا وَ لَوْ لَمْ يَشَأْ لَمْ يَأْكُلْ» (کلینی، 379، ج 1، 276) بسا خداوند فرمان دهد، اما نخواهد که آن فرمان عملی شود. بسا که او چیزی را بخواهد، اما به انجام آن امر نکند. به ابلیس فرمان داد تا به آدم سجده کند، اما در نهان می‌خواست که سجده نکند و اگر او می‌خواست، سجده می‌کرد، و آدم را از خوردن درخت باز می‌داشت، درحالی‌که خواست از آن بخورد و اگر او نخواسته بود، آدم از آن درخت نمی‌خورد.» (ص14)

این روایت شریف به‌صراحت تفاوت بین امر و اراده الهی را بیان کرده و مهر تأیید بر آن می‌زند. به عبارت دیگر، اراده الهی غیر از امر اوست. حال ادعای بسیاری از عرفای پیرو مکتب عین القضاه و حلاج این است که ابلیس با این‌که امر خداوند مبنی بر سجده بر آدم را دریافت کرده بود، اما او تنها کسی بود که می‌دانست اراده الهی چیز دیگری است. درنتیجه به قیمت به جان خریدن عذاب و طرد از بارگاه خداوند سجده نکرد، زیرا او عاشق خداوند بود و سجده بر غیر خداوند را جایز نمی‌دانست و می‌دانست که خداوند درواقع، می‌خواهد که او سجده نکند. به عبارت دیگر، ابلیس تعارض بین امر و اراده الهی را یک آزمون و ابتلای بزرگ می‌دانست که تنها او آن را فهمید و بقیه ملائک نفهمیدند. بنابراین همه سخن در این فهم از کنه ذات الهی است. اما همان‌گونه که در نقد ابن غانم به ابلیس و این ادعای برخی از عرفا آمد، ذات خداوند در حیطه فهم و دسترسی مخلوقات نیست. حتی وقتی که فرشتگان از حکمت خلقت آدم می‌پرسند و درواقع، اعتراض می‌کنند، خداوند می‌فرماید من چیزی را می‌دانم که شما نمی‌دانید. بنابراین این ادعا که فقط ابلیس از اراده خداوند آگاه بود، هیچ سند معتبری ندارد. درواقع، باید پرسید که ابلیس چگونه به فهم کنه ذات الهی رسیده است، درحالی‌که آن‌چه در ذات الهی است، حتی بر انبیا و اولیا و فرشتگان مقرب نیز آشکار نیست. ثانیاً خداوند در قرآن کریم وعده عذاب عظیم به ابلیس داده است و خداوند در وعده‌هایش صادق است. حال می‌توان پرسید که اگر خداوند ابلیس را که به اراده او عمل کرده است، به عذاب گرفتار کند، آیا به عدالت حکم کرده است؟ اگر آن‌گونه که اهل تصوف و برخی از عرفا می‌گویند، ابلیس نباید به عذاب ابدی گرفتار شود، در غیر این‌صورت، خداوند به او ظلم کرده است! درحالی‌که خداوند به ابلیس وعده عذاب ابدی داده است.

تئولوژیک زیبایی‌شناسی

بر اساس آیات و روایات و آن‌چه درباره مباحث زیبایی‌شناختی هستی بیان شده، چگونه می‌توان خلقت ابلیس و حکمت تمرد او را توجیه کرد؟

آن‌چه از روایات می‌توان فهمید، این است که خداوند امر و اراده‌اش را از طریق سنت‌های ثابت و جاری که در ساختار هستی قرار داده است، به اجرا درمی‌آورد. به عبارت دیگر، ارده و امر الهی از طریق علل و اسباب موجود محقق می‌شود، زیرا خداوند از این‌که بدون این اسباب و با تغییر در سنت‌های ثابت و غیرمتحول به پیش‌برد امور اقدام کند ابا دارد. از امام صادق(ع) نقل شده است که فرموده‌اند: «أَبَى اَللَّهُ أَنْ يُجْرِيَ اَلْأَشْيَاءَ إِلاَّ بِأَسْبَابٍ فَجَعَلَ لِكُلِّ شَيْءٍ سَبَباً وَ جَعَلَ لِكُلِّ سَبَبٍ شَرْحاً وَ جَعَلَ لِكُلِّ شَرْحٍ عِلْماً وَ جَعَلَ لِكُلِّ عِلْمٍ بَاباً نَاطِقاً عَرَفَهُ مَنْ عَرَفَهُ وَ جَهِلَهُ مَنْ جَهِلَهُ ذَاكَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ نَحْنُ.» (خداوند خودداری فرموده که کارها را بدون اسباب فراهم آورد. پس برای هر چیزی سبب و وسیله‌ای قرار داد و برای هر سبب شرح و گشایشی مقرر داشت و برای هر شرحی نشانه گذاشت و برای هر نشانه‌ای بابی گویا نهاد. عارف حقیقی کسی است که این باب را شناخت و نادان حقیقی کسی است که این باب را نشناخت. این باب، رسول خدا(ص) و ما هستیم.)

همان‌گونه که از معنای این روایت برمی‌آید، معصومین صلوات‌الله علیهم اجمعین دریچه ورود و فهم حقایق هستی‌اند، اما سخن ما در همان جمله ابتدایی این روایت شریف است. این‌که خداوند همه امور را از طریق اسباب آن به اجرا درمی‌آورد. بر این اساس، نگارنده معتقد است که خداوند متعال در قرار دادن ابلیس در ساختار زیبایی‌شناختی زندگی بشری از قواعد روان‌شناختی درباره ابلیس استفاده کرده است؛ یعنی استفاده از نقطه ضعف ابلیس که غرور و حسادت او بود. ماجرا ساده است. خداوند خلقتی را بنیان نهاده است که زیباست و در زندگی انسانی، زیبایی نیازمند کشمکش است و ابلیس نیز برای خلق این کشمکش ضروری است. اما خداوند نه از طریق جبر و اجبار آن‌گونه که ابلیس و عرفای مدافع او مدعی هستند، بلکه از طریق استفاده از نقطه ضعف او، اراده خویش را محقق ساخته است. به شهادت قرآن، ابلیس متکبر بود و خود را از آدم(ع) بالاتر می‌دانست. خداوند اگر می‌فرمود که میلیون‌ها سال بر من عبادت کن، ابلیس اطاعت می‌کرد، زیرا چه بسا به تقویت غرور ناشی از عبادتش نیز منجر می‌شد. اما خداوند از او خواست که بر آدم سجده کند، و این بر ابلیس گران آمد و خداوند می‌دانست که غرور ابلیس مانع عبودیت اوست. بنابراین اراده الهی بدون تحمیل بر ابلیس و صرفاً با استفاده از نقطه ضعف او محقق شد و ابلیس به خاطر همین نقطه ضعف بدون این‌که خود بخواهد، در طرح بزرگ الهی برای خلق زیبایی قرار گرفت. موجودات را می‌توان از طریق نقطه ضعف‌هایشان به تسخیر درآورد.

از مرحوم استاد علی صفایی حائری (عین- صاد) جمله‌ای در خاطرم مانده که برای من بسیار لطیف و آموزنده بوده است. ایشان می‌فرمود ما مغرور قدرت‌هایمان هستیم، درحالی‌که از نقاط ضعف‌هایمان آسیب می‌بینیم. لطافت این جمله در همان غرور ناشی از قدرت‌هاست که خود بزرگ‌ترین نقطه ضعف آدمی است که می‌تواند او را به تسخیر دیگران درآورد. کاش چنین عرفایی کمی روان‌شناسی می‌دانستند و تسلط جامع‌تری بر قرآن و روایات داشتند به نظر می‌رسد که خواننده محترم از صورت‌بندی استدلال کلامی نگارنده برای توضیح دلایل تمرد ابلیس بی‌نیاز باشد، زیرا در مقالات گذشته به قدر کافی در این‌باره سخن گفته شده است. در شماره‌ آینده به ادامه این بحث خواهیم پرداخت.

عزت زیاد

سردبیر

 

مرجع مقاله