فیلمنامهنویسان: هوشنگ گلمکانی، سپیده آرمان (با نگاهی به رمان پروانهها در برف میرقصند، نوشته نازنین جودت)
کارگردان: هوشنگ گلمکانی
مدیر فیلمبرداری: علیرضا زریندست
تدوین: عماد خدابخش
موسیقی: فردین خلعتبری
صداگذار: بابک اخوان
طراح صحنه: سعید آهنگرانی
بازیگران: علی مصفا (کیانی)، سپیده آرمان (پروانه)، حامد کمیلی (سعید، فرهاد)، سهیلا رضوی (بنفشه خانم)، رضا یزدانی (مازیار)، رضا کیانیان (چوپان)، محمدطاها جمشیدی (پرویز)، غلامعلی رضایی (راننده نیسان)، نوید محمدزاده (صدای فرهاد)
تهیهکننده: جواد نوروزبیگی
سال تولید: 1399، سال پخش: 1402
خلاصه داستان
پروانه دختری جوان است که در پی ناپدید شدن مرموز نامزدش فرهاد، محل زندگی و خانوادهاش را ترک کرده و به روستایی در شمال ایران مهاجرت کرده است تا دوری، مرهم اندوه سنگینش باشد. اما خاطرات و نشانههای گذشته همچنان زندگی او را پرکردهاند و او هنوز دلبسته فرهاد است. بنفشه خانم زنی میانسال و تنهاست که در همسایگی پروانه زندگی میکند و همدم اوست. پروانه از طریق ساختن مجسمههای چوبی در کارگاه کوچک خانگیاش و فروختن آنها در گالری آقای کیانی امرار معاش میکند. آقای کیانی در گذشته شاعر و هنرمند بوده، اما بازی زندگی باعث شده او از هنر فاصله بگیرد و به فروشندگی آثار هنری روی بیاورد. فعالیت دیگر پروانه این است که کتابهای مورد علاقه خودش و فرهاد را به فایل صوتی تبدیل میکند و برای ناشر میفرستد. مازیار جوان ماهیگیری است که به گفته بنفشه خانم، مهندس شیلات است و دست سرنوشت، پس از رویدادی تلخ، او را به اینجا و این شغل کشانده. پرویز هم پسرکی از اهالی روستاست که کنار جاده میوه میفروشد و پس از یکی دو بار برخورد با پروانه به او علاقهمند میشود و پس از آن مرتب برایش میوه میآورد.
روزی در فروشگاه کیانی، پروانه با جوانی به نام سعید که صاحب یک گالری هنری است، آشنا میشود. سعید بسیار شبیه به فرهاد است و همین شباهت، عامل آغاز رابطه او و پروانه میشود. اما پس از مدتی، پروانه دچار احساس گناه ناشی از خیانت به فرهاد شده و رابطه را تمام میکند. بعد از آن، کیانی به شکل مستقیم و مازیار از طریق بنفشه خانم به پروانه ابراز علاقه میکنند، اما او هیچیک را نمیپذیرد. او با چوپان عارفمسلکی هم آشنا میشود که بعد میفهمد در گذشته با بنفشه خانم رابطه عاطفی داشته است. روزی یکی از دوستان پروانه به او خبر میدهد که افرادی سراغش رفتهاند و درباره پروانه و فرهاد پرسوجو کردهاند. او از پروانه میخواهد مراقب خودش باشد و پیام را پاک کند. پرویز بهناچار و با ناراحتی همراه خانوادهاش از روستا میرود. جسد مازیار با لباس ماهیگیری، در ساحل دریا که توفانی است، پیدا میشود. کیانی به پروانه خبر میدهد که افرادی به او مراجعه کرده و سراغ پروانه را گرفتهاند. پروانه وسایلش را جمع میکند و از روستا میرود. مدتها بعد، فرهاد با ظاهری آشفته و صورتی که جای زخم دارد، از راه میرسد و با نشانیهایی که از پروانه یافته، به سراغش میرود. اما با خانه خالی و خاکگرفته و یادگارهایی از گذشتهشان که در خانه جا مانده، روبهرو میشود.