هر چند وقت یک بار فیلم یا سریال تلویزیونی با پیچها و گرههای داستانی فراوانی همراه میشود که بدون افشای بخشهای مهمی از داستان، بحث کردن را ذاتاً سخت میکند. از برخی جهات، سریال جدید لی سونگ جین، مخمصه، که مورد تحسین منتقدان قرار گرفت، یکی از این موارد است. اما درام مخمصه با بازی و تهیهکنندگی الی وانگ و استیون یون آنقدر خوب است که از این فرصت برای صحبت با پدیدآورنده و تهیهکننده سریال، لی سونگ جین، استفاده میکنیم. مخمصه در شبکه نتفلیکس پخش شد. جین، نویسنده سریالهایی مانند سیلیکون ولی، توکا و برتی و دیو، میدانست که پس از حادثه جادهای که در بزرگراه همیشه شلوغ ۱۰ در هالیوود برای او رخ داد، ایدهای بدیع برای نوشتن پیدا کرده است.
آیا به یاد داری که هنگام ارائه ایده سریال مخمصه به نتفلیکس، چطوری داستان را عرضه کردی؟
راستش را بخواهید، اولین کسی که داستان مخمصه را برایش تعریف کردم، راوی ناندان، مدیر بخش تلویزیون در کمپانی A24 بود. حتی واقعاً مخمصه یک ایده نبود. فقط داشتم از حادثه خشمگینکننده جادهای که برایم اتفاق افتاده بود، برای راوی میگفتم. گفتم: «فکر میکنم موضوع جالبی در این حادثه وجود دارد.» و او پاسخ داد: «بله، باید بیشتر در این مورد تحقیق کنی.» بنابراین، با تشویق او بود که من شروع به پروراندن بیشتر این شخصیتها کردم. و بعد، با استیون و الی (بازیگران سریال)، ماجرا مشابهی اتفاق افتاد. من واقعاً ایدهای برای پروراندن نداشتم. فقط در مورد اتفاقی که برایم افتاده، به نحوی داستان خندهدار جور کردم.
و بعد، وقتی آن را برای فروش ارائه دادم، بیشتر از دو جمله نبود. من یک پاور پوینت 45 دقیقهای برای فروش فیلمنامه درست کردم که فصل یک را با استوری بوردهای فتوشاپ ارائه میدادم و بسیاری از موسیقیهایی را که در سریال میشنوید، استفاده کرده بودم. بله، من سعی میکنم تا حد امکان به خریدار کمتر از تصورات خودم ارائه دهم. مطمئن نیستم که آیا واقعاً سعی کردهام سریال را در دو جمله خلاصه کنم، زیرا واقعاً کار سختی است.
به همین دلیل پرسیدم. زیرا مخمصه یکی از آن نمایشهایی است که تقریباً داستانش غیرممکن است. اما من درواقع، از این حادثه خشم جادهای که الهامبخش سریال شده، بیاطلاع بودم. آیا مثل سریال در منطقه سن فرناندو ولی اتفاق افتاد؟
درواقع، حادثه در هالیوود بود، نزدیک به اینجا. داشتم از سر کار به خانه میآمدم و در اتوبان دهم بودم. یک خودروی شاسیبلند سفیدرنگ بود، بسیار شبیه اتومبیلی که در سریال میبینیم، اما بیامدبلیو بود، بنز نبود. او برای من بوق زد، شیشه ماشین را پایین کشید، به من فحش داد و کنارم ایستاد. رفتار راننده بسیار تهدیدکننده بود و سپس رفت. به دلایلی در آن روز، با خودم گفتم دلم میخواد تعقیبت کنم. خوشبختانه، ماجرا شبیه به سریال تمام نشد. اما در ذهنم، آن را اینگونه توجیه کردم: دارم به خانه میروم و اتفاقاً پشت سر شما افتادم. به این فکر افتادم که شاید به ذهن راننده خودروی سفیدرنگ رسیده باشد: «خدای من، این یارو مدت زیادی است که من را دنبال میکند.» این هسته ماجرا بود. من میگفتم: «ما در دیدگاههای سوبژکتیو خود از واقعیت به دام افتادهایم و همه این فرضیات را به طرف مقابل نسبت میدهیم. ممکن است قصهای در این ماجرا وجود داشته باشد.» این ایده اولیه بود. بنابراین، من از آن راننده بسیار سپاسگزارم. اگر برای من بوق نمیزدی، امروز اینجا نبودم. هر کسی هستی، ممنون.
شما این ایده اولیه را داشتی و تصمیم گرفتی آن را بنویسی. آیا ایدههای دیگری در این مجموعه برای مدتی در فکرت بود که میخواستی روی صفحه کاغذ بیاوری؟ آیا ایدههایی در مورد شخصیتهای الی و استیون و نوع تجربه آنها در سر داشتی؟
من به موضوعات فکر میکنم. قطعاً میخواستم برای مدتی دست به کشف و تحقیقات بزنم. صرفاً خلأ وجودی درون بسیاری از ما وجود دارد و به نظر میرسد که هیچچیز ماندگار نیست و پر کردن خلأ بسیار سخت است. این چیزی است که برای مدتی طولانی میخواستم آن را کشف کنم، زیرا هر روز با آن سروکار دارم. در مورد کلیسای کرهای، واقعاً میخواستم تحقیق کنم. من و استیون یون سالهاست با هم دوست هستیم و درواقع خیلی درباره این موضوع که «راهی پیدا کنیم تا کلیسای کرهای را در داستانی قرار دهیم»، صحبت کرده بودیم، زیرا در کلیسای کرهای بزرگ شدهایم. من دیگر به کلیسا نمیروم، اما کلیسای کرهای بخشی از دوران کودکی و بزرگ شدن من است و خاطرات نوستالژیک زیادی از کلیسا دارم و هرگز بستر مناسبی برای پرداختن به کلیسا پیدا نکرده بودم. اما واقعاً شیوه نمایش کلیسا در سریال را دوست دارم. این احساس بسیار صادقانه بود. ما تحقیر نمیکنیم، اما همچنین از آن تجلیل هم نمیکنیم و فقط سعی داریم احساسی را که واقعاً تجربه کردیم، به تصویر بکشیم.
زمان نوشتن فیلمنامه به استیون یون و الی وانگ برای نقشهای اصلی فکر میکردی؟
آره، چون ما سریال را به عنوان یک ایده فروختیم. استیون خیلی سریع به پروژه پیوست شد. آلی را از توکا و برتی میشناختم. با هم کار کرده بودیم، بنابراین حضور آنها به عنوان تهیهکننده اجرایی در اوایل کار بسیار مفید بود. اثر آنها در سریال مشخص است، زیرا وقتی نیمهشب روی ایده کار میکردم، میتوانستم به هر یک از آنها پیامک بزنم و بگویم: «هی، من یک جورهایی روی این بخش گیر کردهام. فکر میکنید شخصیت شما چه کار میکند؟» ما میتوانستیم برای شروع کمی بداههپردازی کنیم. منظورم این است که از روز اولی که به ایده رسیدم، تا پایان فیلمبرداری، همین رفت و برگشت ثابت بین استیو و الی و من وجود داشت. حضور آنها به عنوان بخشی از فرایند خلاقیت بسیار مهم بود.
آیا شخصیت مادرشوهر ایمی، فومی، را به طور تصادفی بر اساس مادر خودت نوشتی؟
بر اساس بسیاری از گفتوگوهای من، بهخصوص با الی و برخی افراد در اتاق نویسنده نوشته شده است. من فکر میکنم او ترکیبی از مادران بسیاری از دوستانم است. جزئیات کمی وجود دارد. در قسمت پایلوت، فومی در آشپزخانه، در حال خوردن یک گوگورت است. به این دلیل که الی در مورد برخی از مادرانی که در دوران کودکی میشناخت، برخی از مادران ژاپنی، به من میگفت. او میگفت که چگونه برخی از آنها واقعاً به مزه غذا اهمیت نمیدهند. آنها فقط به راحتی و تمیزی و آسانی غذا خوردن اهمیت میدادند. به نظرم خیلی خاص آمد. من از الی پرسیدم آیا خوردن گوگورت در آن دسته قرار میگیرد؟ او پاسخش مثبت بود. بنابراین، این فقط یک مضمون خیلی کوچک بود که اضافه کردیم تا به زندگی واقعی بیشتر شبیه باشد.
فکر میکنم یکی از ویژگیهای بسیار عالی مخمصه این باشد که همه شخصیتها واقعاً عمق دارند. هیچکدام از آنها تکبعدی نیستند. فکر نمیکنم تابهحال شخصیتی در رسانهها یا فیلمها دیده باشم که اینقدر مرا به یاد مادرم بیندازد؛ بهخصوص در مورد پنهان کردن مشکلات مالی از فرزندان به این روش خاص. من به معنای واقعی کلمه احساس میکنم دارم وقتم را با مصاحبه تلف میکنم! اما شما باید این را بدانی. کاراکتر فومی دقیقاً همان حرفهایی را زد که مادرم به من و خواهرم میگفت.
شگفتانگیز است. همیشه خیلی خوب است که بشنویم مردم به روشی واقعی با سریال ارتباط برقرار میکنند، زیرا این هدایتگر ما به عنوان نویسندگان بود. فقط میخواستیم اثری ساختگی نسازیم، و همه اتفاقات واقعاً بر اساس آنچه مردم واقعی انجام میدهند، احساس میشود. حق با شماست، مطمئنم مادرانی در سرتاسر دنیا هستند که نمیتوانند به سالمترین شکل حرفهایشان را بیان کنند. بنابراین، بله، ما همیشه سعی میکردیم خودمان را در شرایط شخصیتها قرار دهیم. از شما برای در میان گذاشتن تجربه شخصی خود متشکرم.
شما به این موضوع اشاره کردی که زمانی که سریال را برای فروش ارائه دادی، یک ایده 45 دقیقهای داشتی. آیا فصلهای بیشتری را طراحی کردی؟ در مورد اتفاق پایان سریال حرفی نمیزنم، اما مخمصه از بسیاری جهات یک سریال کوتاه نیست. پایانش کمی باز است. آیا این نتیجهگیری منصفانه است؟
ما درواقع مخمصه را به عنوان یک سریال کوتاه تلویزیونی پیشنهاد دادیم، و به نوعی با سکانس اختتامیه سریال تمام میشود. اما من عمیقاً دنی و امی را به عنوان شخصیت دوست دارم، بنابراین مخالف ادامه داستان نیستم. اما از نظر ایده، واقعاً به عنوان یک سریال کوتاه تلویزیونی مطرح شد، باید ببینیم چه پیش خواهد آمد.
خب، در مورد پایانبندی سریال میخواستی تماشاگر از تخیل خود در مورد آنچه بعداً اتفاق میافتد، استفاده کند؟
آره، من میخواستم مردم پایان را هر طور که واقعاً میخواهند، تفسیر کنند. من احساس میکنم مردم تفسیرهای متفاوتی درباره پایان فیلم خواهند داشت. میدانستم با چه حالوهوای میخواهم مردم را با چنین پایانبندیای رها کنم. درباره اتفاقهای بعدی، من نیز کنجکاو هستم. دوست دارم بدانم دنی و امی در مرحله بعد چه میکنند. اما بله، طراحی شده بود که با چنین پایانی راه را برای تفسیر باز بگذاریم. منظورم این است که میدانم پایان سریالی مانند سوپرانوها بسیار تفرقهانگیز است، اما من عاشق پایان باز آن سریال هستم.
مخمصه نخستین سریالی است که به طور کامل خودت پدیدآورندهاش بودی. سختترین بخش و راضیکنندهترین بخش کدام بود؟
سختترین بخش کار زمان است. شما اصلاً وقت کافی ندارید. بنابراین، ما فقط در حال تلاش هستیم. روزی هفت تا هشت صفحه فیلمبرداری میکردیم. ضرباهنگ سریال بسیار دیوانهوار است. اما بهترین بخش کار واقعاً روابطی است که میسازید. همه این را میگویند، اما من واقعاً نمیتوانم به اندازه کافی تأکید کنم که بازیگران و گروه ما چقدر باورنکردنی بودند؛ نهتنها در هنر خود باورنکردنی بودند، بلکه انسانهای شگفتانگیزی هستند. شما نمیتوانید بدون داشتن انسانهای خوب در اطرافتان سختیها را پشت سر بگذارید. آنها هستند تا به شما کمک کنند کمتر احساس تنهایی کنید. حدس میزنم معنای مخمصه همین باشد. منظورم استیون، الی، جیک شرایر، گریس یون، طراح تولید ماست. میتوانم نامهای بیشتری را بیاورم، اما آن تیم، آن گروه اصلی، امیدوارم بتوانم برای مدت طولانی با آنها کار کنم، زیرا هیچچیز بهتر از این نیست که با دوستانت همکاری کنی. پس بله، این بهترین بخش کار بود.
منبع: theplaylist.