جشن نام‌های تازه

پرونده فیلم‌های چهل‌و‌دومین جشنواره بین‌المللی فیلم فجر

  • نویسنده : فیلم نگار
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 3840

هرچند برای خوانندگان ماهنامه فیلم‌نگار آن‌چه در درجه اول تا چندم اعتبار است، فیلمنامه و نام فیلمنامه‌نویس است اما در یک نگاه کلی با مرور نام صاحبان آثاری که امسال به جشنواره فیلم فجر راه پیدا کردند، می‌توان پیش‌بینی کرد که جشنواره پیش رو، احتمالا حاضرین در سالن‌های نمایش را غافل‌گیر خواهد کرد. حال این‌که این غافل‌گیری از چه نوع باشد، چیزی است که قابل حدس نیست. این پیش‌بینی نیز از آن رو است که هم در میان فیلمنامه‌نویسان و هم میان فیلم‌سازان نام‌های تازه‌ای به چشم می‌خورد. نام‌هایی که برخی از آن‌ها در حیطه‌‌های دیگر سینما و حتی سایر هنرها آشنا و به نام هستند اما عیار این هنرمندان هنوز در عرصه نویسندگی و کارگردانی عیان نشده است.

 

سودای سیمرغ

 

آسمان غرب

‌‌‌فیلمنامه‌نویس و کارگردان: محمد عسگری

مدیر فیلم‌برداری: علیرضا برازنده

تدوین: میثم مولایی

موسیقی: مسعود سخاوت‌دوست

مدیر صدابرداری: بهمن اردلان

طراح صحنه: بهزاد جعفری

طراح لباس: بهزاد آقابیگی

 طراح گریم: شهرام خلج

عکاس: علی نیک‌رفتار

بازیگران: میلاد کی‌مرام، امیرحسین آرمان، نادر فلاح، آرمین رحیمیان، کریم امینی، روح‌الله زمانی، محمدرضا صولتی، پیام اینالوئی، احسان عباسی، صفر محمدی، احسان صاحب‌الزمانی، یوسف فروتن، راحله لطفی، پرهام غلاملو، سمیه مهری، نیوشا علیپور و با حضور افتخاری تورج الوند و نسیم ادبی

تهیه‌کننده: حبیب‌الله والی‌نژاد

محصول: بنیاد سینمایی فارابی و سازمان سینمایی سوره

 

خلاصه داستان

آسمان غرب با نگاهی متفاوت، رشادت، غیرت و میهن‌دوستی خلبان شهید علی‌اکبر شیرودی و دیگر هم‌رزمانش را در روزهای آغازین جنگ به تصویر می‌کشد.

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

از دیرباز، آرزوی پرواز احساس غیرقابل توصیفی بوده که بشر آن را با خود به همراه داشته است و انسان‌های نابغه با اختراع انواع وسایل پرنده توانستند به این آرزو جامه عمل بپوشانند. یکی از آن وسیله‌های پرنده بالگرد جنگنده‌ای است به نام کبرا. حدود ۴۳ سال قبل، در آسمان غرب ایران رویدادی رخ داد که همه چیزش از این قاعده مستثنا بود، آن‌جا خلبانانی پرواز می‌کردند که پیش‌ترها اراده و اخلاصشان به بالاترین جای آسمان پریده بود و آهن‌ربای ایمانشان از آن بالا آهن‌پاره‌ای چون کبرا را از روی زمین بلند می‌کرد و به آسمان می‌آورد. خلبان‌ها به همه چیز بالگرد کبرا جان می‌دادند و مسیر حرکتش را هدفمند می‌کردند. خلبان شهید علی‌اکبر قربان شیرودی یکی از آن اسطوره‌هایی ا‌ست که خود را در وصیت‌نامه‌اش سرباز کوچکی می‌دانست که برای احیای اسلام می‌جنگد، وگرنه هرگز اسلحه به دست نمی‌گرفت. شهید آوینی در مجموعه‌ روایت فتح خطاب به یک بولدوزرچی می‌گوید: «دشمن برده‌ ماشین است و تو ماشین را در خدمت ایمان کشیده‌ای.» در حقیقت شیرودی و هم‌رزمانش از زمره‌ی چنین قهرمانانی بودند. فیلم سینمایی آسمان غرب ادای دینی ا‌ست به آن‌ها که عین مفهوم مطلق غیرت و مقاومت بودند.

 

آبی روشن

فیلمنامه‌نویسان: امیر ابیلی، داوود گنجوی

کارگردان: بابک خواجه‌پاشا

مدیر فیلم‌برداری: پیمان عباس‌زاده

تدوین: حسین جمشیدی گوهری

مدیر صدابرداری: اشکان پورتاجی

موسیقی: فرید سعادتمند

طراح صحنه: امیر زاغری

طراح لباس: الهام تركمن

طراح گریم: کامران خلج

عکاس: صمد قربان‌زاده

بازیگران: مهران احمدی، سارا حاتمی، مهران غفوریان‌‌، مرتضی امینی‌تبار، علی‌اکبر اصانلو، کاظم هژیر آزاد، روح‌الله زمانی

تهیه‌کننده: سیدمحمدحسین میری

 

خلاصه داستان

کشف یک فیروزه‌ کمیاب زندگی یونس را که صاحب معدن، معتمد و بزرگ شهر است، وارد مسیر مخاطره‌آمیزی می‌کند؛ سفری که باید خودش را در آن پیدا کند...

 

سکانس برگزیده

پشت حمام- روز- خارجی

عده­ای پیر و جوان مشغول بازی تخته‌نرد هستند. با دیدن یونس صدای بازی آن‌ها قطع می‌شود. برمی‌خیزند. یونس از مقابل آن‌ها می‌گذرد و وارد محیط نسبتاً بزرگی می‌شود که دورتادورش افرادی مشغول تاس ریختن هستند. مقداری پول مقابل هر کدام قرار دارد... کوزه‌دار، خلیل، مردی 50 تا 55 ساله و با ظاهری خلاف، میان جمع روی چهارپایه نشسته و بقیه روی دو پا نشسته­اند. جوانی پول­ها را می­شمارد و جلوی کوزه­دار می­گذارد.

جوان: سه و چهارصده آقا خلیل!

خلیل (پول­ها را زیر پاشنه کفشش می­گذارد): بنداز.

پیرمرد تاس­ها را توی دستش می­چرخاند و پرت می­کند. تاس روی دستمال می­نشیند و هم‌زمان درِ چوبی باز می­شود و پاشا و یونس وارد می­شوند. تاس­ها می­ایستند. با دیدن یونس، خلیل از جا بلند می­شود و حین بلند شدن پایش به سینی می­خورد و عدد تاس­ها به هم می­خورد. پیرمرد می­خواهد اعتراض کند که خلیل دهانش را می­بندد.

خلیل: هیسسس! (به پسر) پولاشونو پس بده!

پاشا: به حضرت عباس من بش نگفتم.

خلیل: واسه بازی اومدی یا آدم‌فروشی؟

یونس: اومدم پی ایوب.

خلیل (با خنده و رو به پاشا): ببر اینو ارواح خاک پدرت.

و می­خواهد برگردد که یونس دستش را می­قاپد.

یونس: کجاست؟

پاشا: ایوب کجا بود حاجی؟ از همون بیست سال پیش دیگه ما هیچ خبری ازش نداریم.

خلیل: این تا حالا فروختتمون پاشا، بی‌خودی عزوجز نکن.

یونس: من کسی رو نفروختم.

خلیل: این به ایوب رحمش نیومد، به تو رحم کنه؟

یونس: قماربازو کسی لو می‌ده که بش باخته....

خلیل: توپو تو زمین من ننداز جون عزیزت، خودش می­گفت کل بازارم می­دونن که تو فروختیش....

یونس (با مکث): من هر کاری کردم، به خیر و صلاحش بود، ولی بالاخره با آدم‌هایی مثل تو گشتن تاوان هم داره...

خلیل (رو به آسمان): ‌ای کرمت رو شکر که ریش و قیچی قضا و قدر خلق­الله­ت افتاده دست یه همچی کسی. بدبخت اون ایوب که تو...

یونس: لغز خوندنو کم کن خلیل، بگو کجاست؟

یونس مستقیم به چشمان خلیل زل زده است. سکوت در فضا حاکم می‌شود. قماربازها دست از بازی کشیده‌اند. آدم‌ها کم‌کم فضا را ترک می‌کنند...

خلیل: این‌ها رو می­بینی. (به قماربازها اشاره می­کند) من تو کل شهرهای اطراف از همه بیشتر سهم می­گیرم، ولی این‌ها بازم میان این‌جا، می‌دونی چرا، چون حرفم حرفه. من قمارباز، تو مرد خدا، بیست سال پیش اومدی یه قسم گذاشتی وسط، از فرداش ایوب زوزه کشید اون‌ورِ در، اما پاش نرسید این‌ور. تمام!

پاشا: راست می‌گه حاج یونس... ایوب این‌طرف‌ها نیومده.

 

آغوش باز

فیلمنامه‌نویسان: مهرداد کوروش‌نیا، محمدسجاد نجفی

بر اساس طرحی از بهروز شعیبی

کارگردان: بهروز شعیبی

مدیر فیلم‌برداری: علیرضا برازنده

تدوین: خشایار موحدیان

مدیر صدابرداری: عباس رستگارپور

موسیقی: مسعود سخاوت‌دوست

طراح صحنه: محمدرضا میرزامحمدی

طراح لباس: شیوا رشیدیان

طراح گریم: فاطمه کمالی و زهرا کمالی

عکاس: مسعود اشتری

بازیگران: حامد کمیلی، محسن کیایی، گلاره عباسی، شبنم گودرزی، جواد خواجوی، وحید نفر، علی عطایی، روژین فاطوری‌فر، ساینا توکلی، میثم نوروزی، سهیل هژبر، مسعود خانی و با حضور هنرمندانه: مهدی‌ هاشمی، احترام برومند، حسن معجونی

تهیه‌کننده: علی سرتیپی

 

خلاصه داستان

سه‌ قصه عاشقانه... سه زوج در فراز و نشیب روابط عاطفی، فرصت می‌یابند به تعریف جدیدی از عشق برسند.

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

مهرداد کورش‌نیا

سینمای بهروز شعیبی در فیلم‌هایش بیشتر بر اشخاص و روابط انسانی متمرکز است. بهتر است بگویم برای او سینما بهانه‌ای برای بررسی عواطف و انتخاب‌های انسان در موقعیت‌های ویژه، بحرانی یا بزنگاه‌هایی است که شخصیت‌ها باید بین دو یا چند راه برای آینده انتخابی سرنوشت‌ساز داشته باشند... شهریور سال 1401 وقتی شعیبی پیشنهاد همکاری در این فیلمنامه را به من داد، اولین جمله‌ام به او این بود که خیلی وقت بود که منتظر این تماس بودم، چون نگاه ما در درام شباهت زیادی به هم دارد... وقتی طرح اولیه را که با کمک سجاد نجفی آماده کرده بودند، خواندم، اولین پیشنهاد این بود که مانند همه آثارت این فیلم را به روابط شخصیت‌ها و نهایتاً یک یا چند خانواده به‌هم‌پیوسته تبدیل کنیم تا در زمانی فشرده چگالی وقایع خود را بیشتر بروز دهد. شعیبی و نجفی هر دو هم‌دل و همراه شدند و درنهایت درامی شکل گرفت که در آن شاهد کنش‌های چند زوج و شخصیت‌های پیرامونشان در یک شبانه‌روز از زندگی‌شان هستیم تا از تعطیلی یک کنسرت جلوگیری کنند... آغوش باز ملودرامی عاشقانه است مبتنی بر روابط معمول انسان معاصر در جامعه کنونی که امیدوار است به بهتر شدن جهان امروز از پس انتخاب‌های انسانی شخصیت‌های جهان داستانشان.

سجاد نجفی

 آغوش باز تماشای مسئولیت عشق است که به قول شاعر «بار عشقت سخت سنگین است و من دوشم پر است». آغوش باز تماشای سه روایت درهم‌تنیده از عاشقی است که «یک قصه نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است».

سختی یادداشت نوشتن برای یک فیلم قبل از اکران در آن است که هم بایدگفت و هم نباید. پس در این یادداشت هم از قصه‌ها خواهم گفت و هم ناگفته‌هایی باقی خواهد ماند تا قصه‌ها را روی پرده تماشا کنید.
هرچند که مفهوم روابط عاشقانه و خانواده طی سال‌ها و از نگاه نسل‌های مختلف دچار تغییرات شدیدی شده است، اما با کمی تأمل در تمام قصه‌ها، از خسرو و شیرین گرفته تا داستان‌های عاشقانه امروزی شاهد یک هسته ثابت هستیم که حول محور وصال و توجه و حسادت و گذشت و فراق می‌گردد، که نگاه متفاوت عاشق و معشوق به هر کدام از این‌ها و نقش‌آفرینی متفاوتشان در قصه عشق، مزه زندگی را تغییر می‌دهد. درست مثل داستان آغوش باز که راوی سه قصه درهم‌تنیده است؛ قصه‌هایی که بالاخره روزی همه به یکی از آن‌ها مبتلا خواهیم شد.

آغوش باز، آغوش باز و امنی است برای دیدن انعکاس قصه‌های عاشقانه خود ما؛ قصه‌هایی از صبر و خشم و سکوت و گذشت.

 

احمد

فیلمنامه‌نویسان: امیرعباس ربیعی، رضا محبی نوری

کارگردان: امیرعباس ربیعی

مدیر فیلم‌برداری: ‌هاشم مرادی

مدیر صدابرداری: طاهر پیشوایی

تدوین: حمید نجفی‌راد

موسیقی: مسعود سخاوت‌دوست

طراح صحنه: محمدرضا شجاعی

طراح لباس: نیاز حمیدی

طراح گریم: مرتضی کهزادی

عکاس: امیرحسین غضنفری

بازیگران: تینو صالحی، توماج دانش بهزادی، ساره رشیدی، مهیار شاپوری، عباس جلیل‌زاده، عماد درویشی، مریم ماهانی، تصنیف حسینی، علی صادقی، عرفان سروستانی، مینا شفیعی

تهیه‌کننده: حبیب‌اله والی‌نژاد

محصول: سازمان سینمایی سوره و مؤسسه تصویرشهر

 

خلاصه داستان

 ساعتی پس از زلزله، احمد کاظمی وارد فرودگاه بم می‌شود...

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

حضور مسئولانه در ۲۴ ساعت نخست بحران­های بزرگی همچون سیل و زلزله‌‌، حقیقی‌ترین و واقعی‌ترین کنشی است که می‌تواند به واکنش سریع‌‌، صحیح و یک برنامه‌ریزی ‌اصولی منجر شود؛ مسئله­ای که سنگ نخست طراحی فیلم سینمایی احمد بر آن نهاده شد.

بنا بر آثار موجود‌‌، ‌شاید تا امروز هیچ اثری در سینمای داستانی ایران‌‌، به اندازه فیلم سینمایی احمد‌‌، روایتی ملتهب و تأمل‌برانگیز از یک حادثه­ واقعی از جنس زلزله‌‌، آن هم در نخستین ساعات وقوع یک بحران عظیم را به تصویر نکشیده باشد و احمد، به نخستین ساعات زلزله تلخ و غم‌بار بم در تاریخ پنجم دی ماه 1385 می‌پردازد.

پرداخت به موضوعات روز‌‌،شخصیت­های معاصر و دراماتیزه کردن یک ماجرای واقعی نزدیک (نظیر زلزله‌ بم) شاید با وجود عکس‌ها‌‌، فیلم‌ها و ‌اطلاعات موجود‌‌، کار ساده‌ای به نظر برسد‌‌،‌اما از آن‌جایی که این حوادث و اشخاص تصاویری روشن و ماندگار در اذهان مردم ایران بر جای گذاشته است، باورپذیری در روایت آثاری از این دست را پیچیده‌تر می­کند. جنسی از یک چالش مهم که با حضور یکی از ماندگارترین و محبوب‌ترین شخصیت‌های قهرمانی کشور، یعنی سردار شهید احمد کاظمی، در قامت یک قهرمان در فیلم سینمایی احمد، رنگ تازه­ای از ملاحظات به خود می­گیرد.

شاید انتظار مخاطبان از ساخت فیلمی درباره شهید احمد کاظمی‌‌، تمایل به قهرمانی او در سال‌های جنگ‌‌، مأموریت‌ها و اقدامات مهم پس از جنگ در غرب کشور، یا در دوران فرماندهی او در نیروی زمینی و هوایی سپاه باشد، حال آن‌که در این فیلم‌‌، به حضور ایشان در یک حادثه طبیعی و اجتماعی و در کنار مردم و به دور از میادین جنگ پرداخته شده است.

انتخاب الگوی شاه‌پیرنگ با دو خط اصلی ماجرا (زلزله بم) و شخصیت (سردار شهید احمد کاظمی) و تلاش و تکاپوی قهرمان داستان در جهت غلبه بر موانع موجود در ماجرای داستان‌‌، پس از بررسی و تدقیق در پژوهش‌های مکتوب‌‌، ‌میدانی‌‌، دیداری‌‌، ‌شنیداری و گفت‌وگوهای بسیار به رشته تحریر درآمده و پس از عبور از فرایندی تقریباً دوساله (از پژوهش و نگارش فیلمنامه) به فیلمنامه سینمایی احمد تبدیل شد.

فیلمنامه احمد بارها با تغییرات عمده­ داستانی و با بازنویسی‌های متعدد روبه‌رو شد‌‌، اما در این میان آن‌چه بیش از هر چیز برای نویسندگان اثر حائز اهمیت بود، حفظ کرامت و عظمت روحی مردم عزیز و داغ‌دار بم در سخت‌ترین ساعات زندگی‌شان و شیوه مدیریت عقلانی و مردمی شهید کاظمی در مواجهه با مردم داغ‌دیده و آسیب‌دیده بم بود.

رسالت شهید احمد کاظمی در فیلم سینمایی احمد‌‌، با وجود چالش‌های بسیار، بیش از هر چیز هم‌مسیر کردن آرا و اندیشه‌های متفاوت به سمت حل بحران مردم بم است.

فیلمنامه سینمایی احمد‌‌، فارغ از نگرش حرفه­ای و تخصصی به متن فیلمنامه و شیوه نگارش داستان و خلق درام اثر‌‌، علاقه و ارادت به مردم عزیز بم و هم‌چنین جایگاه شهید احمد کاظمی بوده است و تلاش بر آن شده است که تمام مخاطبان- فارغ از هر نوع سلیقه و منش و ذائقه‌ای- پیش از هر چیز، با یک اثر تماشایی و با کیفیت سینمایی و در ژانری تازه روبه‌رو شوند.

 

بهشت تبهکاران

فیلمنامه‌نویسان: مسعود جعفری جوزانی، فرید مصطفوی

کارگردان: مسعود جعفری جوزانی

مدیر فیلم‌برداری: امیر کریمی

تدوین: مهدی حسینی ‌وند

موسیقی: فردین خلعتبری

مدیر صدابرداری: آرش برومند

طراحی و ترکیب صدا: سیدمحمود موسوی‌نژاد

طراح صحنه و لباس: اصغر نژادایمانی

طراح گریم: مهین نویدی

عکاس: علی نیک‌رفتار

بازیگران: امیرحسین آرمان، لادن مستوفی، سحر جعفری جوزانی، پژمان بازغی، حمید گودرزی، رضا یزدانی، بهنام تشکر، هومن برق‌‌نورد، حسام منظور، رضا شفیعی‌‌جم، فریبا متخصص، فخرالدین صدیق‌شریف، اسماعیل خلج، علیرضا جلالی‌تبار، محمدرضا ‌هاشمی، سهیل برخورداری، حمید متقی، فتح‌الله جعفری جوزانی، مهدی مهریار، جواد طوسی و با حضور افتخاری افسانه بایگان و فرهاد قائمیان

تهیه‌کنندگان: فتح‌الله جعفری جوزانی، علی قائم‌مقامی

 

خلاصه داستان

يك نويسنده و فعال كارگرى جوان ناخواسته اسير دسيسه‌هاى تبهكاران مى‌شود.

 

سکانس برگزیده

داخلی - روز - دفتر نشريه

فروغ پشت ماشین تایپ نشسته، درحالي‌كه وانمود مى‌كند سرگرم كار خودش است، به پچ‌پچه‌هاى كارمندان گوش مى‌دهد..

حسن كه تازه از راه رسيده، درحالي‌كه سينه را از بوى خوش عطر زنانه‌اى كه در هواى دفتر كار نشريه پراکنده است، پر مى‌كند، به طرف فروغ مى‌رود.

حسن: به‌به، چه عطرى.

فروغ (با حسادت): من عطر نزدم!

حسن: چى شده همه وزوز می‌كنن؟

فروغ: چه می‌دونم، یه بورژوای بزک‌کرده تشریف‌فرما شدن! مردها دارن از خوشی خفه می‌شن!

حسن (کاغذهایی را که در دست دارد، به فروغ می‌دهد): بفرما، اينم مقاله.

فروغ (با خوشحالى كاغذها را مى‌گيرد): تمومش كردى؟

آبدارچی از اتاق سردبير بيرون مى‌آيد و حرف فروغ را نيمه‌تمام مى‌گذارد..

آبدارچی: سردبیر با شما کار دارن حسن آقا!

حسن با عجله به اتاق سردبیر می‌رود، زن بلندقامت خوش‌اندامى كه چوب‌سيگار بلندى در دست دارد، پشت به حسن و روبه‌رو به پنجره ايستاده، بيرون را نگاه مى‌كند.

حسن: سلام.

سردبیر: سلام پسرم... شکوه خانوم، ايشون همون نویسنده‌ جوان، خوش‌آتیه و با‌استعدادی هستن که خدمتتون عرض کردم!

شکوه پكى به سيگار مى‌زند و با لبخندی که دندان‌های سفید و مرتبش را به نمایش می‌گذارد، نگاهی ژرف و خریدارانه، به سراپاى حسن مى‌اندازد.

حسن معذب نگاهش را به زمین می‌دوزد.

شکوه: نقدهایی را كه نوشته بودین، خوندم، فوق‌العاده بود. می‌تونم بپرسم چرا با نام مستعار می‌نویسین؟

حسن (ناآرام): خب... مشکل می‌شه بی‌دردسر ابراز نظر کرد، برای هر گزارش و خبر ساده‌ای، 10 جور آدمو استنطاق می‌کنن!

سردبیر (حرف او را قطع می‌کند): به خانوم گفتم که شما مترجم قابلی هم هستین!

شکوه: راستی؟ از چه زبانی ترجمه می‌کنین؟

حسن: فرانسه.

شکوه: زبان فوق‌العاده‌ایه! مثل شعر، چِمي‌دونم موسیقی می‌مونه، آهنگ رمانتيك و دل‌نشينى داره. خیلی دوست دارم یاد بگیرم. چرا نمی‌شینین؟

حسن تازه نشسته و باشکوه در حال گفت‌وگوست که در باز شده، فروغ وارد می‌شود. او درحالی‌که زیرچشمی و با حسادتى پنهان، شکوه و حسن را زير نظر دارد، متن تایپ‌شده‌اى را روى ميز سردبیر می‌گذارد.

شكوه (درحالي‌كه زير چشمى به فروغ نگاه مى‌كنه): معذبتون كردم؟

حسن (معذب): نه، راحتم!.. الان دارم یكى از كارهاى آرتور شنیتسلر رو ترجمه می‌کنم...

شکوه: کجاییه؟

حسن: اتریشی. قبلاً آقای صادق هدایت هم یکی از قصه‌هاشونو ترجمه کردن.

شکوه: از این مدل نویسنده‌های روسی و انقلابیه؟

حسن (پوزخند می‌زند): نه، نه... اتفاقاً عاشقانه مى‌نويسه، استاد کشف خُلق‌وخوی آدم‌ها و روان‌شناسی روابط انسانیه!

شکوه: چه خوب. کنجکاو شدم بخونمش...

حسن: تموم شد، براتون مى‌فرستم.

فروغ كه به بهانه مرتب کردن کاغذها هم‌چنان در اتاق مانده، چشم از حركت‌هاى ريز و درشت حسن و شکوه برنمى‌دارد..

شکوه: خوشحالم که دنبال ادبیات سیاسی نیستین!

حسن: ایدئولوژی نویسنده برای من در درجه دوم اهمیته، نویسنده باید ادبیات سرش بشه.

شکوه (درحالي‌كه شيشه عطرش را از كيف برمى‌دارد): به‌شدت با شما موافقم.

حسن: البته جهان‌بینی و اندیشه نویسنده هم مهمه، اما بینش مهم‌تره!.. نویسنده باید در درجه اول انسان باشه... اصلاً محور ادبیات، انسانه و احساسات انسانی.

شکوه (درحالي‌كه به خود عطر مى‌پاشد، حرف او را قطع مى‌كند): و چه موضوعی انسانی‌تر از عشق؟ (با بادبزن دم‌طاووسى، خود را باد مى‌زند) من شيفته‌ رمان‌های عاشقانه‌ام!

معطلی بیش از حد فروغ در اتاق، باعث کنجکاوی سردبیر می‌شود.

سردبیر (به فروغ): كارتون تمام نشد خانوم؟ سؤالی دارین؟

فروغ دستپاچه به خود می‌آید و به‌ناچار اتاق را ترک می‌کند.

 

تابستان همان سال

فیلمنامه‌نویس: محمود کلاری، با همکاری باران جعفری

کارگردان: محمود کلاری

مدیر فیلم‌برداری: کوهیار کلاری

تدوین: حمید نجفی‌راد

موسیقی: حسام ناصری

مدیر صدابرداری: محمود خرسند

طراح صحنه: کامیاب امین عشایری

طراح لباس: مهرنوش بیانی

طراح گریم: مهرداد میرکیانی

عکاس: باران جعفری

بازیگران: علی شادمان، فریبا نادری، سمیرا حسن پور، رویا جاوید نیا، مهرو نونهالی، صابر ابر، پژمان بازغی، نسیم ادبی، رایان سرلک، رونیکا بهرام زاده و مهران مدیری

تهیه‌کننده: علی اوجی

 

خلاصه داستان

چه بسیار از عقوبت‌های افزون

که گشتش لغزش خُردی بهانه

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

تابستان همان سال بر اساس خاطره‌ای از کودکی من است. این خاطره واقعه‌ای ناخواسته از زندگی مرا تصویر می‌کند که آسیب ناشی از آن تا هم‌اکنون در خاطر من باقی است.

 

سکانس برگزیده

روز- خارجی- کوچه

صدای زنگ دوچرخه‌ قصاب محل که حدوداً ۴۰ساله است، توجه عطا و مصی را جلب می‌کند.

بر تَرک بند دوچرخه قصاب پوست گوسفندی با ریسمان بسته شده است. عطا و مصی از یکدیگر فاصله می‌گیرند و راه را برای او باز می‌کنند.

قصاب: بچه‌ها چرا این‌جایین؟ باز خانوم جونتون قربونی کرده. گمونم می‌خواد ولیمه بده. بدویین برین خونه دل و جیگر بخورین!

و از آن‌ها دور می‌شود.

عطا (با تردید): بابام... فکر کنم بابام آزاد شده...

مصی (با اطمینان): داداشم!

مصی با شیطنت نان خامه‌ای را که عطا به دهان خودش نزدیک کرده، به صورت او می‌کوبد و خامه روی صورت عطا پخش می‌شود. مصی به سمت خانه می‌دود و عطا هم دنبال او. پس از چند قدم پاشنه‌ چوبی کفش مصی از کفشش کنده می‌شود. او بی‌توجه به دویدن ادامه می‌دهد.

مصی: عطا پاشنه‌ کفشمو بیار!

عطا خم می‌شود و پاشنه را از روی زمین برمی‌دارد و در پی او می‌دود.

ادامه- داخلی/خارجی - حیاط خانه مامان منیر

آن‌ها به خانه می‌رسند. مصی پرده‌ حیاط را کنار می‌زند و وارد حیاط می‌شود. عطا با فاصله‌ای از او به حیاط می‌رسد. مصی دوان‌دوان به سمت اتاقشان می‌دود. در باغچه گوشه حیاط لاشه گوسفند از درخت سرو آویزان است. عطا مادرش را آن سوی حیاط در حال پهن کردن پرده توری روی بند می‌بیند.

نریشن: وقتی مادرمو اون طرف حیاط پشت پرده‌هایی که شسته بود، دیدم، فهمیدم بابام آزاد نشده. چون همون پیرهنی تنش بود که اون روز صبح هم پوشیده بود...

 

پرویز خان

‌‌‌فیلمنامه‌نویس و کارگردان: علی ثقفی

مدیر فیلم‌برداری: وحید ابراهیمی

تدوین: حسن حسندوست

مدیر صدابرداری: میثم یاردیلو

موسیقی: بامداد افشار

طراح صحنه: محسن خدابخشی

طراح لباس: آزاده قوام

طراح گریم: امید گلزاده

عکاس: حبیب مجیدی

بازیگران: سعید پورصمیمی، مریم سعادت، خسرو احمدی، حمیدرضا پگاه، بهنام تشکر، علی باقری، المیرا دهقانی، مهدی قربانی، یاسین مسعودی، محمدصادق ملک، نیما نادری، یدالله شادمانی، مهدی فریضه، روزبه رئوفی

تهیه‌کننده: عطا پناهی

مجری طرح: استودیو بادبان

 

خلاصه داستان

بازیکنان ستاره و باتجربه تیم ملی زیر نظر پرویز دهداری از تیم ملی استعفا می‌دهند.

 

تمساح خونی

فیلمنامه‌نویس: پدرام سعیدی افشار

بر اساس طرحی از علی دادرس

کارگردان: جواد عزتی

مدیر فیلم‌برداری: سامان لطفیان

تدوین: عماد خدابخش

موسیقی: مسعود سخاوت‌دوست

مدیر صدابرداری: امیر عاشق حسینی

طراح صحنه: بابک کریمی

طراح لباس: آرتا ماهان

طراح گریم: عظیم فراین

عکاس: مجید طالبی

بازیگران: جواد عزتی، عباس جمشیدی‌فر، سعید آقاخانی، الناز حبیبی، بهزاد خلج، شبنم قربانی

تهیه‌کننده: کامران حجازی

 

خلاصه داستان

من یه تمساحم، یه تمساح خونی‌! یه آدم زخمی که کل زندگیش فقط باخته و چیزی برای از دست‌ دادن نداره... ولی باز دلش ریسک‌های بزرگ می‌خواد!

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

درسته که قانون جنگل نانوشته است، اما وقتش که برسه، درنده‌ها تاوان پس می‌دن، گوزن‌ها جشن می‌گیرن و تمساح‌ها تقلا می‌کنن. هرچند اون موقع دیگه اشک تمساح فایده‌ای نداره.

 

دست‌های ناپیدا

فیلمنامه‌نویس و کارگردان: انسیه شاه‌حسینی

مدیر فیلم‌برداری: عبدالله عبدی‌نسب

تدوین: کاوه ایمانی

موسیقی: مسعود سخاوت‌دوست

مدیر صدابرداری: احسان نوبخت

طراح صحنه و لباس: انسیه شاه‌حسینی

طراح گریم: نازنین سرابی

عکاس: حافظ احمدی

بازیگران: معصومه بافنده، نسرین احمدخانی، اعظم‌السادات رضوی، حسین پوریده (بازیگر خردسال)، رها باوی

تهیه‌کننده: سیدسعید سیدزاده

محصول: بنیاد شهید و امور ایثارگران، بنیاد سینمایی فارابی، شرکت توسعه اقتصاد هنر آتیه

 

خلاصه داستان

هنگامی که باد می‌وزد و علف‌های بیابانی شیب خاکریز‌‌، از آن‌چه می‌بینند‌‌، بر خود می‌لرزند‌‌، دست ناپیدا ما را به جایی می‌برد که عقاب هم نمی‌برد.

 

سکانس برگزیده

شب - خارجی - محوطه

نیمه‌شب است‌. ماه می‌تابد‌. ملافه‌های شسته‌شده روی طناب‌ها‌‌، در باد تکان می‌خورند‌. همه چیز آرام است‌. زهرا با دو لیوان چای از خوابگاه بیرون آمده و به طرف نخلی که لیلا زیر آن نشسته، می‌رود و لیوان چای را به دست او که حالش بهتر شده و پانسمان بازویش را باز کرده، می‌دهد.

زهرا‌: بیا‌‌، شام هم که نخوردی!

لیلا خاموش و متفکر چای را برمی‌دارد‌. زهرا مقابلش می‌نشیند و می‌گوید‌:

زهرا‌: چته‌‌‌؟ هنوز به اون پدر و پسر فکر می‌کنی‌‌‌؟

لیلا‌: بعد از آن مرگ فجیع پدرش‌‌، حقش نبود که خودش و پسرش هم این‌طوری کشته بشن‌.

زهرا‌: آن‌ها شهید شدند‌.

لیلا‌: او اصلاً اهل این حرف‌ها نبود‌. عشق به زندگی توی وجودش موج می‌زد‌.

زهرا‌: من هیچ شهیدی را ندیدم که از زندگی بدش بیاد‌.

لیلا‌: منظورم اینه که‌‌، مثل این‌هایی که می‌خوان شهید بشن‌‌، نبود‌.

زهرا‌: او از همون موقعی که کلاه آهنیشو به تو داد‌‌، در باغ شهادت را به روی خودش باز کرد‌.

لیلا‌: تو اگر اونو می‌دیدی‌‌، این حرف‌ها را نمی‌زدی‌.

زهرا مکثی کرده و می‌گوید‌:

زهرا‌: دست ناپیدا گریبان می‌کشد.

عاشق خود را به میدان می‌کشد.

لیلا نگاهی عمیق به زهرا انداخته و می‌گوید‌:

لیلا‌: زهرا‌‌، تو کی هستی‌‌‌؟ این‌جا چی کار می‌کنی‌‌‌؟!

زهرا‌: من‌‌‌؟ من یک ماهی‌ام‌. این‌جا هم که کارونه!

لیلا‌: ولی توی اصفهان هم زاینده‌رود بود!

زهرا‌: این‌جا به دریا نزدیک‌تره‌.

لیلا هم‌چنان نگاهش می‌کند‌. زهرا پس از لختی درنگ ادامه می‌دهد‌:

زهرا‌: قبل از این‌جا‌‌، توی معراج شهدای اصفهان کار می‌کردم‌. همون قسمتی که پیکر شهدا را به خانواده‌هاشون تحویل می‌دن‌. من برای شهدایی که دست و پایشان قطع شده بود‌‌، توی لباس‌هایشان طوری حجم‌سازی می‌کردم‌‌، که وقتی خانواده‌ها برای دیدنشان می‌آمدند‌‌، کمتر ناراحت بشن‌. اما یک روز تن بی‌سر یک شهید را آوردند‌. من نمی‌دانستم باید چی کار کنم‌. چند ساعتی طول نکشید که سرش هم پیدا شد‌. شب شده بود و ما باید شهید را برای فردا آماده می‌کردیم‌. عقلم به جایی نمی‌رسید‌. همه نگران واکنش خانواده‌ش بودیم‌. یک‌مرتبه دیدم‌‌ یکی از همکارهام که مادر دو شهید بود‌‌، سر شهید را آورد و با نخ و سوزن شروع کرد به دوختن سر به گردن شهید‌. او اصلاً خیاطی بلد نبود‌. ولی آن‌قدر این کار را با مهارت و ظرافت انجام می‌داد که انگار یه شاخه گل را روی مخمل‌‌، گل‌دوزی می‌کند! کارش که تمام شد، حالت عادی نداشت‌. رفت تو اتاق و در را پشت سرش بست‌. من که هنوز بهت‌زده بودم‌‌، رفتم سراغش‌. گوشه‌ای نشسته بود و آرام اشک می‌ریخت‌.

دست‌هاشو گرفتم‌. خیلی داغ بودند‌. مثل کوره می‌سوختند‌. آن‌ها را بوسیدم‌. بوی عطر می‌دادند‌.

لیلا‌: چطوری دلش آمد این کار را بکنه‌‌‌؟

زهرا‌: برای من هم عجیب بود‌. حس می‌کردم دستاش به فرمانش نیستند‌.

لیلا متعجب نگاهش می‌کند‌. زهرا ادامه می‌دهد‌:

زهرا‌: بعضی وقت‌ها‌‌، بعضی چیزها را نمی‌شه توصیف کرد‌. فقط باید دید ‌.... به تماشا سوگند‌... به تماشا سوگند.

 

دو روز دیرتر

فیلمنامه‌نویس: حمید اکبری خامنه

کارگردان: اصغر نعیمی

مدیر فیلم‌برداری: مرتضی هدائی

تدوین:میثم مولایی

موسیقی: مسعود سخاوت‌دوست

مدیر صدابرداری: رشید دانشمند

طراح صحنه: محسن غلامی

طراح لباس: سوسن نوروزی

طراح گریم: عباس عباسی

عکاس: حمید جانی‌پور

بازیگران: سینا مهراد، پردیس احمدیه، فرهاد آییش، گوهر خیراندیش، سیاوش چراغی‌پور، ناهید مسلمی، کمند امیرسلیمانی، محمدرضا داوودنژاد، جواد یحیوی، امیر محسن‌کوه‌گر، آزاده اسماعیل‌خانی، علی مهربان، محمد‌ فیلی

تهیه‌کننده: محسن شیرازی


خلاصه داستان

آقا جون می‌خوای ریش گرو بذاری، بذار، می‌خوای از اون دنیا امداد غیبی بفرستی، بفرست... من دیگه رد دادم.

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

همیشه دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن نیست. گاهی اوقات «دو روز دیرتر» رسیدن یعنی نرسیدن. چرا کسی از چگونه رسیدن نمی‌پرسد؟ چرا همه فقط خط پایان را می‌بینند؟ چرا کسی حرفی از نقطه آغاز نمی‌زند؟ باور کنید رسیده‌ها و نرسیده‌ها از یک جا شروع نمی‌کنند. اصلا آدم این همه متر کردن را می‌خواهد چه کار؟ کاش خط‌کش‌ها می‌شکستند. کاش ساعت‌ها می‌خوابیدند. عشق مترکردنی نیست، جوانی خریدنی نیست.
اصلاً کدام مغازه آرامش می‌فروشد؟

 

دروغ‌های زیبا

فیلمنامه‌نویسان‌: مرتضی آتش‌زمزم، ممیت الرشید

کارگردان: مرتضی آتش‌زمزم

مدیر فیلم‌برداری: بایرام فضلی

تدوین: کاوس آقایی

موسیقی: فواد حجازی

مدیر صدابرداری: فرامرز مختاری

طراح صحنه و لباس: مرتضی آتش‌زمزم

طراح گریم: محبوب الرحمن مانیک

عکاس: احمد ریحان

بازیگران: جایا احسن، شمون فاروق، ریکیتا ناندینی، شهیدالزمان سلیم، شاهد علی، جان‌پل ‌سرمادیراس، شاتی

(بازیگر کودک)

تهیه‌کننده: مرتضی آتش‌زمزم

محصول: ایماژ سینما از ایران و ماکسیموم و سی ته سینما بنگلادش

 

خلاصه داستان

فرشته و همسرش امجد برای دست‌یابی به زندگی بهتر سخت تلاش می‌کنند...

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

دروغ‌های زیبا و نزدیک شدن به فرهنگی دور، ولی آشنا

شِکَّرشِکن شَوَند همه طوطیانِ هند

زین قندِ پارسی که به بَنگاله می‌رود

داستان مشاعره حاکم بنگال، غیاثِ‌الدین اعظم شاه که دودمانی ایرانی داشت، با حضرت حافظ را اگر نشنیده باشیم، حتماً شاه‌بیت فوق را شنیده‌ایم. رابطه فرهنگی این دو سرزمین حداقل از قرن‌ها پیش مستند است. برای من که اهل سفر و در جست‌وجوی بهانه برای ساخت مستند هستم، همیشه شرق عالم جذاب‌تر و بکرتر می‌نماید. وقتی‌ از قاب مستند به یک قوم و ‌فرهنگ و کشور نگاه می‌کنیم، مانند کاشت بذر از دل آن سرزمین کم‌کم داستانک‌هایی در دلت جوانه می‌زند. آن زمان است که احساس می‌کنی می‌دانی چه می‌خواهی و می‌توانی دست به قلم شوی تا داستان خودت را آرام‌آرام و با شناخت درست، روی کاغذ بیاوری. ناگفته نماند در این مسیر، حتماً همراهی بهتر از دوست و یار این سال‌ها دکتر ممیت الرشید، استاد ادبیات فارسی در دانشگاه داکا نخواهم داشت. دروغ‌های زیبا را یک قصه ساده برای نزدیک شدن به فرهنگی دور ولی آشنا خواهید یافت.

 

سکانس برگزیده

شب- خارجی- ایوان خانه

نیمه‌شب است و فرشته خواب‌زده در گوشه ایوان روی تخت چمباتمه زده و سیگار می‌کشد‌. امجد هم که بی‌خواب شده، بی‌صدا و آرام کنارش می‌نشیند. گویی نگاه از هم می‌دزدند. فرشته سیگار را به طرفش می‌گیرد و امجد سرش را به نشانه نه تکان داده و از پشت به فرشته تکیه می‌دهد.

امجد: به چی فکر می‌کنی؟

فرشته: به هیچی

امجد: دروغ‌هات هم قشنگه!

فرشته: خودت به چی فکر می‌کنی؟!

امجد: به همان چیزی که تو فکر می‌کنی!

 

شور عاشقی

‌‌‌فیلمنامه‌نویس و کارگردان: داریوش یاری

مدیر فیلم‌برداری: فریدون شیردل

تدوین: امیر ادیب‌پرور

موسیقی: مسعود سخاوت‌دوست

مدیر ‌صدابرداری: فرخ فدایی

طراح صحنه: پیام حسین سوری

طراح لباس: نیاز حمیدی

طراح گریم: شهرام خلج

عکاس: علی عارف‌نسب

بازیگران: شهره موسوی، پیام احمدی‌نیا، مهدی زمین‌پرداز، سیامک صفری، نادر فلاح‌‌، علی استادی، بهزاد دورانی، بهرام ابراهیمی، بابک والی، رضا خدادادبیگی

تهیه‌کننده: داریوش یاری

 

خلاصه داستان

سلمی در پی انتقام از قاتلین خون پدرش با کاروان اسرای کربلا از کوفه به سوی شام روانه می‌شود. او فکر می‌کند رأس عشقش هم در میان سرهای شهداست. شمر و مأمورانش با دروغ اهالی منازلِ پیشِ رو را فریب می‌دهند تا مردم‌‌، کاروان را ناسزا گوید و آزار دهد. سلمی تصمیم می‌گیرد صدای کاروان شود، پس باید پیش از ایشان خود را به منازل پیشِ روی کاروان برساند و با آگاه کردن آن‌ها مانع از دروغ‌پراکنی‌ها شود، اما...

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

انگار هر لحظه و هر جا میان دروغ و حقیقت ایستاده‌ایم.

انگار هر روز و هر جا از ما می‌خواهند صدا شویم.

انگار هر روز عاشوراست و هر جا کربلا.

 

سکانس برگزیده

مرد عشیره عرب با این‌که حقیقت را می‌شنود و به آن آگاه می‌شود، اما از ترس جان و مالش وقتی کاروان اسرای کربلا از برابر آن‌ها عبور می‌کند، او هم عزای کاروان را جشن می‌گیرد، پس زنانش کل می‌کشند و خودش هم رقص شمشیر می‌کند، و این در حالی است که دل با حسین(ع) دارد.

 

شه‌سوار

فیلمنامه‌نویس و کارگردان: حسین نمازی

مدیر فیلم‌برداری: مسعود سلامی

تدوین: میثم مولایی

موسیقی: فردین خلعتبری

مدیر صدابرداری: امیر عاشق حسینی

طراح صحنه: وحید زارع‌مند

طراح لباس: فاطمه صفری‌زاده

طراح گریم‌: امید گلزاده

عکاس: ریحانه زنگنه

بازیگران: عزت‌اله رمضانی‌فر، امیر دژاکام، مهرداد صدیقیان، الناز حبیبی، ‌هادی کاظمی، عباس جمشیدی‌فر، گیتی قاسمی، سعید عطایان، ایمان برات‌پور، حافظ نبی‌زاده، مهرناز افلاکیان، میثم رازفر، ناهید استواری

تهیه‌کننده: حسین نمازی

 

خلاصه داستان

داستان طی سه شبانه‌روز و در یک مراسم عروسی رخ می‌دهد.

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

من در برهه‌ای از زندگی‌ام بسیار درگیر سینمای نئورئالیسم ایتالیا بودم. بعد از آن، موج نوی فرانسه و سینمای اروپای شرقی را شناختم. فیلم‌هایِ از این دست بسیار مرا شگفت‌زده می‌کرد. سن و سالی هم البته نداشتم و خیلی اگر روراست هم بخواهم باشم، باید بگویم سینمای دیگری را هم در آن دوران نمی‌شناختم.

طبیعتاً این نوع فیلم‌ها روی فیلم‌سازی‌ام هم تأثیر می‌گذاشت و احساس می‌کردم فیلم هر چقدر تلخ‌تر، بهتر. یادم می‌آید در صحنه‌ای از یک فیلم کوتاهم که داستانی تلخ داشت، مخاطبان در سالن سینمای جشنواره خندیدند و من تا چند روز حالم بد بود که چرا فیلم من در لحظه‌ای مخاطبش را خندانده است. اما رفته‌رفته کار به جایی رسید که دیگر خودم هم حوصله و اعصاب دیدن فیلم‌های تلخ را نداشتم. مشکل از نئورئالیسم و موج نوی فرانسه و سینمای اروپای شرقی نبود. این من بودم که دیگر مخاطبِ این حال‌وهوا نبودم.

از یک جایی به بعد، سینمای کلاسیک برایم جذاب شد. فیلم‌هایی که حتی اگر داستانی تلخ داشتند، بالاخره یک جایی کورسویی از امید در دلت روشن می‌کردند. فیلم‌هایی که قهرمان داشتند. فیلم‌هایی که تلخی و شیرینی زندگی را کنار هم به تصویر می‌کشیدند. فیلم‌هایی که یک جایی نقطه‌ای بر داستان خود قرار می‌دادند و تو را بین زمین و آسمان رها نمی‌کردند. آرام آرام سؤالی در ذهنم ایجاد شد که چرا فیلم‌های من نباید بخندانند؟ چرا زیرمتن تلخی را که مثل یک دارو می‌خواهم به خورد مخاطب بدهم، با لحظاتی شیرین برای مخاطبم قابل تحمل‌ نکنم؟ آدمِ ساخت کمدی نبودم تا تمام قواعد این ژانر را رعایت کنم و فیلمی صرفاً برای خنده بسازم، اما می‌توانستم مدل خودم را داشته باشم؛ مدلی که هم بخنداند، هم متأثر کند و هم امید بدهد، تا وقتی مخاطب از سالن سینما بیرون می‌آید، بگوید: «آخیش، حال داد.» شنیدن این جمله از زبان مخاطب نهایت هدف من در سینماست. یعنی از هر جایزه و موفقیتی برایم دل‌چسب‌تر است. در فیلم شادروان این اتفاق افتاد، اما چیزهایی کم داشت. شانس مواجهه با مخاطب گسترده برای شادروان در جشنواره فجر و بعدها در اکران عمومی و نسخه‌های دانلودی قانونی و غیرقانونی این امکان را برای من به وجود آورد تا بدانم مخاطبم در این سبک فیلم‌سازی چه می‌خواهد و چه نمی‌خواهد. و شه‌سوار با آن تجربه ساخته شد. شه‌سوار ساخته شد تا نه کمدی باشد، نه تراژدی، اما هم بخنداند و هم متأثر کند.

شه‌سوار قرار نیست حرف بزرگی بزند و اساساً قرار من در فیلم‌سازی هم این‌چنین نیست. فیلم باید قصه‌اش بگوید و برود. به‌هرحال، از هر فیلمی روحیات و دل‌مشغولی‌های سازنده‌اش بیرون می‌زند. اما چند سالی‌ است به این فکر نمی‌کنم که فیلمم چه می‌خواهد بگوید. این‌که قصه‌ای یقه‌ام را بگیرد و ذهنم را مشغول خودش کند، کافی است تا بنویسم و بسازمش.

شه‌سوار فقط یک قصه نیست، یک حال‌وهواست. شه‌سوار زندگیِ آدم‌های معمولی است؛ آدم‌های معمولی‌ای که با هم قهر می‌کنند، آشتی می‌کنند، برای رسیدن به خواسته‌شان با یکدیگر بگومگو می‌کنند، اما درنهایت، یک خانواده‌اند؛ یک خانواده که هوای یکدیگر را دارند.

 

سکانس برگزیده

روز خارجی خانه - کوچه

مردم در کوچه جمع شده‌اند. شیرزاد مأیوسانه روی سکوی کنار خانه نشسته و وانت را نگاه می‌کند که خرها با کمک یحیا و هیرو بار زده و آماده رفتن هستند. خرها از جلوی او رد می‌شوند. شیرزاد، خدمت، طالب، گلزار و عزیزه با حسرت به خرها نگاه می‌کنند. گلزار به گریه می‌افتد. یارقلی یک کره الاغ را در صندوق عقب کمری قرار داده است. هیرو بای‌بای می‌کند.

شیرزاد: با یارقلی بای‌بای می‌کنی.

هیرو: نه، دارم واسه خری که سوار تویوتا شده، کیف می‌کنم.

عزیزه: دلمون به چند تا خر خوش بود. اینم از دل‌خوشی‌مون. چه خاکی تو سرمون بریزیم از این به بعد؟ از کجا

بیاریم بخوریم؟ به کی ظلم کردیم ما؟ نمی‌دونم.

طالب: یارقلی به داشی مدیون بود، وگرنه خیلی وقت پیش خرهاشو برده بود.

خدمت: مام بودیم، همین کارو می‌کردیم. آخه کدوم خری خرهاشو اجاره می‌ده. خودش مگه چلاقه ازشون پول دربیاره؟

شیرزاد: همیشه طرفِ همه‌ای جز خونواده‌ خودت.

گلزار: اون دو تا خری که فروختی رو چی گفت؟

شیرزاد (آرام): نفهمید، وگرنه باید ماشینو می‌فروختیم. نمی‌دونم از کجا، ولی بعداً بهش می‌دم.

گلزار لبخند رضایت‌مندی می‌زند. نمکی از خانه بیرون می‌آید.

شیرزاد: مامان، نمکی اومد بیرون. برو نذار بفهمه خرها رو بردن. یکی رو مأمورش کن مدام بچسبه بهش.
عزیزه: مامان جان، می‌خوای با طناب پاشو ببندم به لوله گاز جایی نره؟ دیگه نمی‌تونم زندونیش کنم که.
گلزار: بسپُرش زن الیاس، بلکه این‌قدر رو مخ مام نباشه.

عزیزه به سمت نمکی می‌رود و او را با خود داخل خانه می‌برد. در راه یکی از زنان مهمان را می‌بیند.

عزیزه: اکرم جان، منو حلال کن.

اکرم: برا چی؟

عزیزه: حلال کن دیگه. نپرس.

اکرم: من باید بدونم چی رو باید حلال کنم. ببخشید ‌ها.

عزیزه: پشتت یه حرف مفتی زدم. حلال کن دیگه.

اکرم: من باید بدونم چی گفتی؟

عزیزه: هیچی بابا، حروم کن اصلاً. اَه.

عزیزه با نمکی که متعجب و کنجکاو به آن‌ها نگاه می‌کند، وارد خانه می‌شود.

 

صبح اعدام

‌‌‌فیلمنامه‌نویس و کارگردان: بهروز افخمی

مدیر فیلم‌برداری: حسنعلی اسدی

تدوین: بهروز افخمی، رضا سورانی

مدیر صدابرداری: امیرحسین گل‌محمدی

موسیقی: سیدمحمد میرزمانی

طراح صحنه و لباس: علی شیرمحمدی

طراح گریم: محسن دارسنج

عکاس: کورش جوان

بازیگران: مسعود شریف، ارسطو خوش‌رزم، داود فتحعلی‌بیگی، مهرداد نیکنام، پوریا منجزی، محسن آوری، کاوه دارابی و فریبا آذرشب

تهیه‌کننده: علی شیرمحمدی

محصول: سازمان سینمایی سوره و بنیاد سینمایی فارابی

 

خلاصه داستان

برشی از لحظات پایانی زندگی طیب حاج‌رضایی و اسماعیل رضایی که در پی قیام خونین ١۵ خرداد سال ۱۳۴۲ محکوم به اعدام شدند. داستان این فیلم در فاصله زمانی ۵ تا ۶:٣٠ صبح این روز روایت می‌شود.

 

صبحانه با زرافه‌ها

فیلمنامه‌نویسان: ایمان صفایی، سروش صحت

کارگردان: سروش صحت

مدیر فیلم‌برداری: آرمان فیاض

تدوین: خشایار موحدیان

مدیر صدابرداری: امین میرشکاری

موسیقی: مهیار علیزاده

طراح صحنه: امیرحسین حداد

طراح گریم: عباس عباسی

عکاس: مریم تخت‌کشیان

بازیگران: ‌هادی حجازی‌فر، بهرام رادان، پژمان جمشیدی، هوتن شکیبا، بیژن‌ بنفشه‌خواه، مجید یوسفی

تهیه‌کننده: سیدمصطفی احمدی

 

قلب رقه

‌‌‌فیلمنامه‌نویس و کارگردان: خیرالله تقیانی‌پور

مدیر فیلم‌برداری: داوود محمدی

تدوین: مهدی سعدی

مدیر صدابرداری: امیر عاشق حسینی

موسیقی: کارن همایونفر

طراح صحنه: بهنام جعفری طادی

طراحان لباس: امیر ملک‌پور، محمود بیاتی

طراح گریم: احسان روناسی

عکاس: مهدی جودی

بازیگران: شهرام حقیقت‌دوست، فرهاد قائمیان، محمدرضا شریفی‌نیا، هدایت ‌هاشمی، عبدالرضا نصاری، مصطفی ساسانی، شادی مختاری

بازيگران اهل سوريه: عامر علي، مهدي شيخ عيسي، حسن عبود، حسين غازي

تهیه‌کننده: سعید پروینی

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

آدم‌ها موجودات عجیبی‌اند. همیشه تصور می‌کنند به‌تنهایی از پس هر اتفاقی برمیان.

اما یه وقت‌هایی همه چیز دست به دست هم می‌ده تا خلاف تصورات پیش بیاد.

اون‌ وقته که فقط یه معجزه می‌تونه به دادت برسه.

یه معجزه که می‌تونه نذاره دست‌هات رو به نشونه تسلیم بالا ببري.

و اون معجزه چیزی نیست جز عشق.

 

مجنون

فیلمنامه‌نویس: علیرضا محصولی

کارگردان: مهدی شامحمدی

مدیر فیلم‌برداری: سعید براتی

تدوین: حمید نجفی‌راد

موسیقی: مجید انتظامی

مدیر صدابرداری:‌ هادی ساعدمحکم

طراح صحنه: بهزاد جعفری

طراح لباس: بهزاد آقابیگی

طراح گریم: شهرام خلج

عکاس: حسن شجاعی

بازیگران: سجاد بابایی، شبنم قربانی، بهزاد خلج، محمد رشنو، حسام منظور، محمد رسول صفری، افشین حسنلو، مهدی حسینی، پیمان نوری

تهیه‌کننده: عباس نادران

محصول: سازمان هنری رسانه‌ای اوج

 

خلاصه داستان

سال 62، بعد از چند عملیات ناموفق، حالا انگار جنگ به بن‌بست رسیده است. دستِ ایران برای صدام رو شده و عملیات‌ها نتیجه دل‌خواه را نمی‌دهند. فرماندهان تصمیم به تغییر استراتژی می‌گیرند. برای اولین بار در طول جنگ قرار می‌شود نیروها سوار بر قایق شده و از منطقه‌ای غیر‌ممکن به دشمن حمله کنند. اما این کار شدنی نیست، مگر این‌که مجنون باشی!

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

پسرم هنوز پنج سالش نشده و عاشق بتمن است. اول اسپایدرمن بود که چشمانش را گرفت. بعد‌ هالک. کمی بعدتر فلش، بعدش مردآهنی و حالا نوبت به بتمن رسیده است. من هم مخالفتی نمی‌کنم. این مرحله‌ای است که خودش باید از آن گذر کند. اصلاً اگر با قهرمانان خیالی آشنا نشود، بعداً جایگاه قهرمانان حقیقی را پیدا نخواهد کرد. قهرمانانی که برای این سرزمین از همه چیز گذشتند؛ از رفاه، از خانواده، از جان...

برای من شهید زین‌الدین شخصیت بسیار ممتازی دارد. او می‌توانست به بورسیه پزشکی خود در فرانسه جواب مثبت دهد. به اروپا برود و در کنار همسر و فرزندش زندگی راحتی داشته باشد. در این صورت احتمالاً امروز استاد نخبه‌ای شده بود که در دانشگاه تدریس می‌کرد، یا مدیر یک بیمارستان. نمی‌دانم... شاید هم در مطبش کیپ تا کیپ بیمار نشسته بود در انتظار ویزیت آقای دکتر زین‌الدین! اما تصمیم گرفت بماند و اسلحه به دست بگیرد. تصمیم گرفت جانش را سپر بلای من و شما قرار دهد و از ایران و انقلابش دفاع کند.

آقا مهدی قدرت خارق‌العادهای نداشت. مثل من بود، مثل شما... اما کارهایی کرد که از پسِ هیچ اَبرقهرمانی برنمی‌آید. قطره کوچکی از آن را می‌توانید در مجنون ببینید.

 

سکانس برگزیده

خارجی‌ - بیمارستان‌ - روز

در بیمارستان قیامتی برپاست. پزشکان بچه‌های زخمی را در حیاط مداوا می‌کنند. مهدی و مجید بهت‌زده بین مجروحین راه می‌روند. مهدی از کنار پسربچه‌ای که پایش را از دست داده، رد می‌شود. ناگهان با منیره رودرو می‌شود. درحالی‌که او دستان دختری مجروح را که سرپایی عمل می‌شود، گرفته تا دکتر بتواند زخم سر او را بخیه بزند. دختر از درد فریاد می‌کشد و منیر پابه‌پای او گریه می‌کند. مهدی به منیر می‌رسد.

مهدی: لیلا...؟

منیر به گوشه حیاط نگاه می‌کند. مهدی لیلا را می‌بیند که پانسمان مختصری شده و بین بچه‌های دیگر روی زیلویی بازی می‌کند. مجید لیلا را در آغوش می‌گیرد. مهدی نفس راحتی می‌کشد.

مهدی: خدا رو شکر... خودت که طوریت نشده؟

منیره (عصبانی): من؟ من حالم خوبه! می‌بینی که سالمِ سالمم!

مهدی متوجه عصبانیت منیره می‌شود.

مهدی: منیر، شرمنده، کارم طول کشید، نتونستم زودتر بیام.

منیره: شما خیلی وقته که نمی‌تونی زودتر بیای. شما خیلی وقته که نیستی. شما خیلی وقته که...

مهدی: منیر، من می‌فهمم که...

منیره: تو می‌فهمی؟ تو چیو می‌فهمی؟

منیره که به‌شدت به هم ریخته است، با این حرف از کوره درمی‌رود. دست مهدی را می‌گیرد و دنبال خودش می‌کشد.

منیره: بیا این‌جا... بیا نترس... بیا می‌خوام بهتر بفهمی...

جمعیت به آن دو خیره شده‌اند. منیره مهدی را به پشت ساختمان بیمارستان می‌برد. جایی که جنازه چندین کودک شهید ردیف به ردیف کنار هم گذاشته شده است. منیره پتو را کنار می‌زند. صورت معصوم زهرا با عینک شکسته‌‌اش درحالی‌که این‌بار مثل گچ سفید شده است، دیده می‌شود. مهدی با دیدن این صحنه شوکه می‌شود.

منیره: از وقتی باهات ازدواج کردم، صبح و شب تنهایی کشیدم. دلم خوش بود داری برای ما می‌جنگی... تو خواستگاری گفتی من قبل از تو با جنگ ازدواج کردم. گفتم چشم. عقد بودیم، بهم گفتی تک و تنها بیا اهواز. گفتم چشم... باردار بودم، لیلا به دنیا اومد. 40 روز گذشت تا بیای، صدام درنیومد... (یقه مهدی را می‌گیرد.) آقا مهدی زین‌الدین... فرمانده لشکر 17 علی بن ابی طالب... من همه این‌ها رو تحمل کردم که این صحنه رو نبینم... نگاش کن... پس شماها چی کار دارید می‌کنید؟ (عینک زهرا را برمی‌دارد و تخت سینه مهدی می‌کوبد) این... یعنی این‌که شما کارتون رو درست انجام ندادین.

منیره می‌رود و مهدی تنها و بهت‌زده بالای جنازه بچه‌ها می‌ماند.

 

معجزه پروین

فیلمنامه‌نویس و کارگردان: محمدرضا ورزی

مدیر فیلم‌برداری: فرشاد خالقی

تدوین: مهدی حسینی‌وند

موسیقی: بهزاد عبدی

مدیر صدابرداری: ارسلان کیان ارثی

طراح صحنه: مسعود اوسطی

طراح لباس: رویا ابراهیمی

طراح گریم: شهرام خلج

عکاس: احمدرضا شجاعی

بازیگران: مارال بنی‌آدم، آزیتا حاجیان، محمدرضا شریفی‌نیا، امیرحسین صدیق، حسین پاکدل، محمدعلی نجفی، رضا فیاضی، ملیکا شریفی‌نیا، محمدرضا شهبانی‌نوری، محمد شعبانپور، رامین ناصرنصیر، یوسف صیادی، بیژن بنفشه‌خواه، مجید جعفری

تهیه‌کننده: محمدرضا شریفی‌نیا

 

خلاصه داستان

برشی از زندگی بانو پروین اعتصامی دست‌مایه اصلی این فیلم است. زنی که از دوردست‌ها برای اثبات حقانیت خودش، چه مرارت‌ها و رنج‌هایی را که متحمل نشد. اما عاقبت‌‌، این حق است که پایدار می‌ماند نه بغض بدخواهان. پروین جلوتر از زمانه خود حرکت می‌کرد. پروین در دوران حیات کوتاه خود، بارها مرد و دوباره زنده شد.

و آن مرارت‌ها و دردها‌‌، درنهایت بقای جاودانه آن شاعره فاضله را رقم زد.

 

سکانس برگزیده

دفتر مجله بهار - روز - داخلی

ملک‌الشعرا حضور دارد و دیوان پروین را تورق می‌کند. یوسف خان چای با توت خشک می‌آورد. گاهی سرفه

می‌کند.

یوسف خان‌: به‌به‌. چای بدون توت خشک مثل اتومبیل بدون چرخ می‌مونه.

ملک‌الشعرا‌: چه تمثیل خشنی. خوب که شاعر نشدی.

یوسف خان: در خانواده اعتصامی، یک شاعر کفایت می‌کنه.

پروین: استاد بهار، استدعایی دارم. می‌خواستم با اجازه... پدرم، اگه براتون مقدوره، توصیه‌ای بفرمایید در جلسات شب شعر انجمن دانشوران شرکت کنم.

یوسف خان‌: ددم وای‌‌، همینو كم داشتیم

پروین: دلم می‌خواد صدای منم شنیده بشه.

یوسف خان‌: همه‌شون مردن. هیچ زنی بینشون نیست، تا همین جاشم که دیوانت چاپ شده، خدا می‌دونه یه عده‌ای چه خوابی برات دیدن.

ملک‌الشعرا‌: من برعکس تو یوسف‌ خان، موافقم پروین در جلسه شعر حضور پیدا کنه. خوبه که محفل رقبا رو از نزدیک ببینه. فقط که نباید از طرف من و تو تجلیل بشه. باید صدای ساز ناکوک رو هم بشنوه تا قدر ساز کوک‌شده رو بدونه. ولی خدا کنه گیر گرکانی نیفته.

یوسف خان: من مخالفم. زوده، اون‌هایی که من می‌شناسم‌‌، می‌دونم که برخورد خوبی با پروین نمی‌کنن. از سر بغض تحقیرش می‌کنن‌. اعتمادبه‌نفسش پاک از دست می‌ره‌.

ملک‌الشعرا‌: محفل رقبا هم عذابه، هم عبرت. خدا موسی رو در دامن فرعون بزرگ کرد. (به طعنه) آقای یوسف خان لطفاً دقیق بخونین شعرهای دخترتون رو. توی قطعه «لطف حق» هم این خانم همین رو گفته.

مادر موسی‌‌، چو موسی را به نیل    

در فکند‌‌، از گفته رب جلیل

خود به ساحل کرد با حسرت نگاه    

گفت کای فرزند خرد بی‌گناه

گر فراموشت کند لطف خدای     

چون رهی زین کشتی بی‌ناخدای

این قطعه «لطف حق» بی‌بدیله (رو به پروین) اگه فقط همین قطعه رو هم سروده بودی، برای این‌که بگم شاعری تمام‌عیار هستی، کافی بود.

 

میرو

فیلمنامه‌نویس: پیمان شیرخانی

بر اساس طرحی از مهدی معبودی

کارگردان: حسین ریگی

مدیر فیلم‌برداری: سیدمحمدرضا سجادیان

تدوین: مهدی سعدی

موسیقی: مسعود سخاوت‌دوست

مدیر صدابرداری: سیدوحید رضویان

طراح گریم: مرتضی کهزادی

طراح صحنه و لباس: مهدی سعیدی

طراح جلوه‌های بصری: علی سجادی

عکاس: ایمان تاج‌نیا

بازیگران: سودابه بیضایی، امیررضا دلاوری، حمید ابراهیمی، آرزو تاج‌نیا، ابوالفضل همراه، مهدی دین‌محمدپور، ایوب افشار، عبدالمجید بلوچ شارکی، احمد غلامی، محمد بصیرپور، فاطمه شهرکی، دیانا حوت، مصطفی پرکان، محسن آراهیش، عباس نارویی و جمعی از هنرمندان بومی سیستان و بلوچستان

تهیه‌کننده: سعید الهی

محصول: بنیاد سینمایی فارابی

 

خلاصه‌ داستان

نوجوانی بلوچ برای اثبات مردانگی‌اش به مادر، دل به دریا می‌زند...

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

همه‌ در دهه‌ 60 با مهم‌ترین اتفاق آن دوران، یعنی جنگ تحمیلی، در ارتباط بودند؛ خواسته یا ناخواسته، مستقیم یا غیرمستقیم! شاهد مدعا سنگِ ‌قبرِ شهدایی است که در روستا‌هایی دور از مراکزِ استان با پرچم ایران بالای سرشان خودنمایی می‌کند. سیستان و بلوچستان هم مستثنا نبود. در این سال‌ها، آن‌چه رسانه‌ها از سیستان و بلوچستان نشان داده‌اند، متأسفانه بیشتر فقر بوده و مسائلی مربوط به مخدرات و اسلحه و‌... اما در این فیلمنامه سعی شد برشی واقعی از زندگی مردم بلوچ در ارتباط با وقایع دوران دهه‌ 60 نمایش داده شود. مردمانی خون‌گرم و مهمان‌نواز که هرچند دور از مرزهای غربی قرار داشتند، اما مانند همه‌ مردم ایران درگیر مسئله‌ بزرگی چون جنگ بودند. به‌علاوه با مشکلاتی در نبرد بودند که در بسیاری از شهرهای دیگر خبری از آن‌ها نبود!

 

نبودنت

فیلمنامه‌نویسان: فرهاد دلارام، کاوه سجادی حسینی

 بر اساس طرحی از صادق خوشحال

کارگردان: کاوه سجادی حسینی

مدیر فیلم‌برداری: علیرضا برازنده

تدوین: عماد خدابخش

موسیقی: کاوه آفاق

مدیر صدابرداری: داریوش صادقپور

طراح صحنه: مرتضی فربد لباس، شیما میرحمیدی

طراح‌ گریم‌: ایمان امیدواری

عکاس: نوید سجادی حسینی

بازیگران: سحر دولتشاهی، آزاده صمدی، امیر آقایی، فرید سجادی حسینی، رضا بهبودی، علیرضا ثانی‌فر، شیوا سرمستف سینا رازقی، سپهر مهربخش

تهیه‌کننده: کاوه سجادی حسینی

 

خلاصه داستان

مرضیه بعد از پنج سال شوهرش را می‌یابد، ولی فرهاد دوباره گم‌وگور می‌شود.

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

ترس همیشه باعث فروپاشی می‌شود.

 

نپتون

فیلمنامه‌نویس: مرجان ساداتی

کارگردان: محمدابراهیم غفاریان

مدیر فیلم‌برداری: داود محمدی

تدوین: حمید نجفی‌راد

موسیقی: کارن همایونفر

مدیر صدابرداری: منصور شهبازی

طراح صحنه: ملودی اسماعیلی

طراح لباس: زهرا صمدی

طراح گریم: محمود دهقانی

عکاس: اردلان آزرمی

بازیگران: بهدخت ولیان، آرمین رحیمیان، مسعود کرامتی، بهناز جعفری، امین میری، آیدا ماهیانی، رها خدایاری، ندا عقیقی، محمد نریمانی، سحر آقاسی، مهرداد خانی، محمد حسینی، مهدی حیدری، کیوان شابازاده

تهیه‌کننده: سیاوش امین‌پور

 

خلاصه داستان

یک سالِ نپتون، معادل ۱۶۵ سال زمینه! یعنی یه بچه یک‌ساله توی نپتون یه پیرِ 165 ساله روی زمینه!

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

فاصله‌تان را با آدم‌ها حفظ و گوش‌هایتان را تیز کنید! از دور نگاهشان کنید و پچ‌پچه‌هایشان را بشنوید.

زوج‌ها در برابر شما به کاستی‌های زندگی مشترکشان اقرار نمی‌کنند، بلکه برعکس آن را به انواع و اقسام چراغ‌ها، ملیله‌ها و پولک‌ها می‌آرایند تا درخشندگی ظاهری‌اش حفظ شود. پس دور بایستید. شما هرگز به واقعیتِ نجواها‌، قرارها، عاشقانه‌ها و عمق رابطه‌شان پی نخواهید برد. همه ‌چیز از دور زیباست!

 

سکانس برگزیده

شب‌ - خارجی‌ - محوطه‌ بیمارستان

بابک مقابل در ورودی سالن روی پله نشسته و سیگار می‌کشد. از پشت سر او افسانه وارد محوطه شده و مقابل او می‌ایستد.

افسانه: چی‌شده؟!

بابک: منتظرم متخصص بیاد ببینم چی‌ می‌گه! اگه بلایی سرش بیاد، بیچاره می‌شم! پروژه‌ رو می‌خوابونن‌! همه زندگی می‌ره رو هوا!

افسانه: چه اصراری داری همه‌ کارها رو خودت بکنی؟! خب می‌گفتی پیمان پی‌گیری کنه، بهت خبر بده! منم با این همه خستگی نمی‌‌کشوندی این‌جا بچه رو ببرم!

بابک: افسانه دهن منو باز نکن...

افسانه: آخر شب که می‌اومدی خونه! خب خودت بچه رو می‌آوردی دیگه...

بابک: برش‌دار ببرش‌!... همون‌قدر که بچه‌ منه، بچه تو هم هست! تازه یه روزم بهم بدهکاری!

افسانه بعد از شنیدن حرف بابک با ناراحتی رویش را برمی‌گرداند تا به سمت ورودی سالن برود، اما با به یاد آوردن موضوعی دوباره به سمت بابک برگشته و از گوشی همراهش پیامکی را مشخص کرده و صفحه گوشی را به بابک نشان می‌دهد.

افسانه: برامون احضاریه اومده!

بابک بدون این‌که گوشی را از او بگیرد، پیامک را می‌خواند.

افسانه: نمی‌دونم چرا؟!

بابک: خب حتماً به خاطر ویدیوی آخرته!

افسانه: من که خوب بودم!

بابک: نه، تو مشکلی نداشتی... مشکل چیزیه که تبلیغ می‌کنی!

افسانه: فردا میای باهام؟

بابک: نمی‌بینی زندگی منو؟! بعدشم نوشته مدیریت محترم... خودت باید بری!

افسانه: بله می‌دونم... اما نمی‌خوام تنها برم!

بابک: چرا؟! مگه زن مستقلی نیستی؟! مگه ما تا الان کلی تاوان استقلال جنابعالی رو ندادیم؟! خودت مثل یه زن مستقل برو همه‌ مشکلاتت رو حل کن!

افسانه با ناراحتی رویش را برگردانده و به سمت سالن از پله‌ها بالا می‌رود.

بابک: می‌خوای با لیلا برو!

افسانه بی‌توجه به حرف بابک از او دور می‌شود. بابک دوباره در فکر فرو رفته و سرش را پایین می‌اندازد.

 

 

نوروز

فیلمنامه‌نویس: حمزه صالحی

کارگردان: سهیل موفق

مدیر فیلم‌برداری: فرشاد محمدی

تدوین: کاوه ایمانی

موسیقی: بهرام دهقانیار

مدیر صدابرداری: منصور شهبازی

طراح لباس: آزاده قوام

طراح صحنه: سیامک کاری‌نژاد

طراح گریم: محسن دارسنج

عکاس: سمیرا بختیاری

تهیه‌کننده: محمدرضا نادری

بازیگران: علی نصیریان، شبنم مقدمی، مهدی‌ هاشمی، افشین ‌هاشمی، مهتاب ثروتی، علی بوراک سیلان، علیرضا آرا، طاها شادی‌فر، سحر حسینی (بازیگران کودک)

 

خلاصه داستان

نوروز در راه است، اما اهریمن در کمین است تا نوروز و بهار را از بین ببرد. عمو نوروز در مسیر کلبه ننه‌سرما و جست‌وجوی حاجی فیروز دچار سانحه می‌شود و توفانی بزرگ آغاز مي‌شود‌...

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

می‌توانم در مورد سختی‌های راضی کردن سرمایه‌گذار بخش خصوصی برای هزینه کردن در سینمای کودک و خانواده بنویسم‌. می‌توانم از سازمان‌ها و نهادهایی بنویسم که هر بار، هر فیلم کودک و خانواده من و سهیل را به‌اصطلاح ترکاند، می‌آیند سراغمان و سراغ فیلم بعدی را می‌گیرند، اما زود فراموشمان می‌کنند‌. می‌توانم هزار جور گله بکنم، اما بی‌خیال.‌.. یک چیز دلی می‌نویسم برای مجله‌ای که از شماره اولش مشتری بودم‌... ویدیوی ما آکایی بود. از آن دستگاه‌ها که مرگ نداشت. تابستان که می‌شد، برنامه معلوم بود‌. عصرها دو تا فیلم وی‌اچ‌اس می‌زدم زیر بغلم، از خیابان کلانتری نزدیک به پل کریمخان می‌رفتم تا وسط‌های خیابان بهار به ویدیو کلوپ ادموند‌.. دو تا فیلم را پس می‌دادم‌‌، دو تا فیلم دیگر می‌گرفتم می‌آوردم خانه. با خواهرها و برادرها‌‌، با مادرم و معمولاً مهمان‌هایی که همیشه خانه‌مان بودند، تماشا می‌کردیم‌. سینمای اصلی برای من، همان تلویزیون گروندیگ بود‌‌، پرویز پرستویی بود، داریوش مهرجویی بود‌‌، لیلا حاتمی بود‌‌، رنگ خدا بود‌‌، بابک بیات بود و‌... نمی‌دانم ویدیوی آکایی‌مان چه شد. نمی‌دانم کی خواهرها و برادرهایم بزرگ شدند. نمی‌دانم قیمت شیرکاکائویی که با کیک می‌خریدیم برای وسط‌های فیلم، کی از 50 تومان رسیده به این‌قدری که الان هست‌... نمی‌دانم سرطان از کجا سراغ مادرم آمد و او را با خودش برد. تنها چیزی که می‌دانم، این است که از تمام آن سال‌ها‌‌، تنها همین جادوی عجیب فیلم دیدن برایم مانده است. با معصوم عزیزم سینما می‌رویم، در خانه فیلم می‌بینیم‌‌، او درس‌های خودش را می‌خواند، من فیلمنامه‌های خودم را می‌نویسم، مثل شخصیت فیلمنامه‌ها‌‌، گاهی نادان می‌شوم، گاهی نامرد روزگار، گاهی بامرام، گاهی مظلوم‌‌، گاهی ظالم.‌.. اما بیشتر از همه دوست دارم کودکی را بنویسم که جایی درون خودم نشسته است. کودکی مثل کودک فیلم پاستاریونی، کودک فیلم شکلاتی، کودک فیلم نارگیل و این آخری هم نامی نوروز. من با این بچه‌ها زندگی می‌کنم، وقتی که می‌نویسمشان. من با این بچه‌ها، ساعت چهار بعدازظهر، از خانه بیرون می‌روم، پیاده راه می‌افتم تا میدان هفت تیر‌ و یک خیابان دراز را می‌پیمایم تا به ویدیوکلوپ ادموند برسم، با هم یک فیلم می‌گیریم برمی‌گردیم خانه؛ جایی که مادرم که مادرِ تمام شخصیت‌های کودکی است که می‌نویسم، انتظارم را می‌کشد.

 

سکانس برگزیده

داخلی روز - سفره‌خانه - دفتر فیروز

نامی و آرش نیز آن‌جا هستند. فیروز نگران به آن‌ها نگاه می‌کند.

فیروز: آخر ساله، هزار جور کار ریخته سرم.‌.. نمی‌تونستم پونزده روز سفره‌خونه‌م رو ول کنم و برم.

نامی: ولی باید بریم نوروز رو نجات بدیم‌... تازه عمو نوروز می‌گه خطر اهریمن هم هست.

فیروز (با حرص): اهریمنی که هیشکی ندیدتش! ( رو به آن‌ها) حرف من همونه که زدم‌... خیر پیش.

نامی‌: بریم دایی.‌.. من برنامه نقشه آن‌لاین دارم‌... روستای نوا رو پیدا می‌کنم.‌.. خداحافظ (می‌رود ) فیروز... فقط می‌دونی که باید قبل از سال تحویل وسط دشت آرزوها باشی...

نامی بیرون می‌رود. آرش می‌خواهد برود، اما سمت او برمی‌گردد.

آرش: من‌... از دیشب مغزم درگیر شده‌... تموم نشونه‌ها.‌.. این آیین یا همون جادوی بهار‌... نمی‌دونم.‌.. جان من این‌ها همه‌ش بازی نیس؟... یعنی شما و اون پیرمرده. این جادوئه هم یه کلکی.‌.. چیزی فیروز... (با شیطنت) اگه باور نداری، چرا می‌خوای بری تا دماوند‌‌‌؟ (آرش سکوت می‌کند)

 

نگاه نو

 

آپاراتچی

فیلمنامه‌نویسان: حسین تراب نژاد، احسان لطفیان

کارگردان: قربانعلی طاهرفر

مدیر فیلم‌برداری: حسن پویا

تدوین: ابوذر حیدری

 موسیقی: مسعود سخاوت‌دوست

مدیر صدابرداری: داریوش صادق‌پور

طراح صحنه: جعفر محمدشاهی

طراح لباس: زهرا صمدی

طراح گریم: سیدجلال موسوی

عکاس: پویا شاه‌جهانی

بازیگران: تورج الوند، فاطمه مسعودی‌فر، هومن برق‌نورد، رضا ناجی، بهنام تشکر، علیرضا استادی، حسین عابدینی، وحید مبصری، امین گلستانه، ولی فروتن، پوریا میاندهی

تهیه‌کننده: سجاد نصراللهی

 

خلاصه داستان

 جلیل فردی عاشق فیلم‌سازی است که در راه ساخت فیلمش با مشکلاتی مواجه می‌شود.

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

احسان لطفیان

سال 1360 است. باران می‌بارد. جلیل سلانه‌سلانه مثل موش آب‌کشیده، در میان دود و آتش قدم می‌زند. هنوز صدای آژیر حمله هوایی به گوش می‌رسد. پیرزنی پشت به خانه ویران‌شده‌اش نشسته و خودش را با آتشِ کوچک روبه‌رویش گرم می‌کند. پیرزن نیم‌نگاهی به شکل و شمایلِ جلیل می‌اندازد. خونه خراب شدی؟! جلیل از شنیدن حرف پیرزن خجالت می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد. پیرزن دوباره نگاهی به جلیل می‌اندازد: لالی؟ جلیل زیر گریه می‌زند: هر راهی می‌رم، نمی‌شه... نمی‌شه که نمی‌شه! پیرزن برخاسته، از جیب مانتویش چند تخمه آفتابگردان بیرون می‌آورد و توی دست جلیل می‌گذارد: بمبارون که شد، تخمه می‌خوردم. جلیل تخمه‌ها را توی جیبش می‌ریزد و قصد رفتن دارد که صدای پیرزن مانعش می‌شود: آب را بر سر زنی، سر نشکند. خاک را بر سر زنی سر نشکند. آب را با خاک اگر قاطی کنی، مالش دهی تا گِل شود، قالب زنی خشتی شود، کوره نهی آجر شود، بر سر زنی، سر بشکند! جلیل مات و مبهوت به پیرزن نگاه می‌کند: یعنی چی؟ صدای پیرزن با صدای جنگنده توی آسمان یکی می‌شود. جلیل از خواب می‌پرد. دستیارش بالا سرش ایستاده و نگاهش می‌کند: سیاهی لشکرها رسیدن. جلیل نگاهِ دستیارش را دنبال می‌کند؛ چندین مرد خموده و درب‌وداغان و آش‌ولاش که به‌زور سیگارهایشان را توی دستشان نگه داشته‌اند. جلیل عصبانی یقه دستیارش را می‌گیرد: من می‌خوام رزمنده­ها رو تصویر کنم، وسط میدون جنگ... نه کمپ ترک اعتیاد! دستیار ترسیده: می‌گن با همین‌ها بگیرین. پول نداریم. بضاعت سینمای ایران همینه. جلیل یاد خوابش و پیرزن می‌افتد: ببین منو! تو می‌دونستی آب را با خاک اگر قاطی کنی، مالش دهی تا گِل شود، قالب زنی خشتی شود، کوره نهی آجر شود، بر سر زنی، سر بشکند؟! دستیار متعجب نگاهش می‌کند: یعنی چی؟! جلیل یقه دستیار را رها می‌کند؛ یعنی یه آجر برام پیدا کن، با تهیه‌کننده کار دارم. الان سال ۱۴۰۳ ئه... نه چهل سال قبل. بضاعت سینمای ما این نیست. ما داریم فیلم جنگی می­سازیم. با پول خوب داریم می­سازیم... دستیار می­گوید: من کاره­ای نیستم. تهیه­کننده­ هم کاره­­ای نیست. شریکش گفته بضاعت سینمای ما همینه. بسازین بره پی کارش.

 

سکانس برگزیده

اتاقی در یک ساختمان داخلی - روز

جلیل و بایرام و شهباز و ایوب با لباس کار و پارچه بر سر، مشغول نقاشی اتاقی در یک ساختمان هستند. التفات وارد می­شود.

التفات: جلیل... به خدا زشته. این بنده خدا دو ساعته جلوی در منتظره تا تو رو ببینه.

ایوب (با لهجه­ی جنوبی): حالا تو ازش خجالت نمی­کشی واسه من بده.

بایرام: مگه تو رو می­شناسه؟

ایوب: می­شناسه؟! یه فیلم اومد آبادان پر کرد، کنار کارون می­چرخید، واسه­ش یه فلافل گرفتم، شد رفیق فابریکم. هفته­ای نیست زنگ نزنه حال و احوال نکنه.

جلیل (به التفات):‌ بهش بگو من بازیگرهای فیلممو انتخاب کردم.

التفات: از تهران کوبیده اومده این‌جا تو رو ببینه.

شهباز: برو بهش بگو اون باری که آقاجلیل گفت بیا تو فیلم هشت میلی‌متریم، خودتو گرفتی، باید فکر این‌جاشم می­کردی که نذاره بیای تو فیلم سینماییش.

بایرام: حالا انقدر هم تند نگو. یه جوری وسط رو بگیر حل بشه.

التفات: جلیل یا بهش نقش می­ده، یا نمی­ده... وسطو چه جوری بگیریم؟

ایوب: در هر صورت روی من حساب نکنین. از هر کی می­تونه جواب نه بشنوه جز من.

جلیل کلافه درحالی‌که قلم­مو در دست دارد، می­رود و پنجره را باز می­کند و از همان بالا صدایش را بلند می­کند.

جلیل:‌ آقای آریا... نمی­خوامت آقا... نمی­خوامت... پدر منو درآوردی تو... چقدر سریشی... جنس بازیتو دوست ندارم. به سلامت...

از زاویه­دید جلیل جمشید آریا را می­بینیم که کت چرمی بر تن با فاصله ایستاده و به او نگاه می­کند و دست روی صورتش می­کشد که یعنی تو رو خدا! جلیل پنجره را می­بندد و مشغول کار می­شود.

 

باغ کیانوش

‌‌‌فیلمنامه‌نویس و کارگردان: رضا کشاورز حداد

مدیر فیلم‌برداری: مرتضی هدایی

تدوین: سیاوش کردجان

موسیقی: بامداد افشار

مدیر صدابرداری: حسین بشاش

طراح صحنه: بابک کریمی طاری

طراح لباس: مجید لیلاجی

طراح گریم: محمود دهقانی

عکاس: حسن شجاعی، سعید کریمی

بازیگران: شهرام حقیقت‌دوست، علیرضا آرا، عباس جمشیدی‌فر، مجید پتکی و بازیگران کودک

تهیه‌کننده: محمدجواد موحد

 

خلاصه داستان

در اواسط دهه‌ 60، در زمان جنگ تحمیلی ایران و عراق، در روستایی از توابع شهر همدان، چند نوجوان تصمیم می‌گیرند در روز جشن ازدواج پسر کیانوش به باغ او دستبرد بزنند.

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

رضا کشاورزحداد

 اواخر تابستان پارسال بود که در حال کار روی متن یک سریال بودم، تا این‌که دوستانم در باشگاه فیلم سوره پیشنهاد مطالعه‌ کتابی به من دادند که سرآغاز ماجراجویی من با علی، شخصیت اصلی باغ کیانوش بود؛ پسری که شبیهش را قبلاً دیده بودم، پسری با 9 دوستِ رنگارنگ.

از یک موقعیت واقعی در کتاب باغ کیانوش و علی و دوستانش، یک پازل بزرگ طراحی کردم. برای حل کردن آن نیاز به تخسی و یک‌دندگی کودکانه داشتم. هر دفعه که قطعات را سریع‌تر به هم می‌چسباندم، ناراضی‌تر از قبل می‌شدم. درنهایت قطعات پازل را با لج‌بازی، علاوه بر محورهای طولی و عرضی، روی یکدیگر هم نهادم و تعدادی از آن‌ها را نیز در جیبم گذاشتم. به این ترتیب، در طول مکتوب کردن فیلمنامه‌ باغ کیانوش، 10 سالگی را یک بار دیگر، با لجاجت تمام، زندگی کردم.

 

بی بدن

فیلمنامه‌نویس: کاظم دانشی

کارگردان: مرتضی علیزاده

مدیر فیلم‌برداری: مهران ممدوح

تدوین: مهدی سعدی

مدیر صدابرداری: امین میرشکاری

موسیقی: حبیب خزائی‌فر

طراح صحنه: امیر زاغری

طراح لباس: امیر ملک‌پور

طراح گریم: مهدی صیاد

عکاس: مریم تخت‌کشیان

بازیگران: الناز شاکردوست، نوید پورفرج، پژمان جمشیدی، سروش صحت، گلاره عباسی

تهیه‌کننده: سیدمصطفی احمدی

 

خلاصه داستان

دختری کشته شده و خانواده‌اش به دنبال جنازه او هستند.

 

پرواز ۱۷۵

‌‌‌فیلمنامه‌نویس و کارگردان: محمدحسین حقیقت

مدیر فیلم‌برداری: بهروز بادروج

تدوین: سیامک مهماندوست

موسیقی: آریا عظیمی‌نژاد

مدیر صدابرداری: علی نوین‌نژاد

طراح گریم: سیدجلال موسوی

طراح صحنه و لباس: ولی خزایی

عکاس: محسن بیده

بازیگران: جمشید ‌هاشم‌پور، ثریا قاسمی، جعفر دهقان، مجید پتکی، اتابک نادری، رضا توکلی، اسماعیل خلج، یاسین مسعودی، شاهین باباپور، شهناز شهبازی‌، افشین صالحی، محمدعلی آلبو علی

تهیه‌کننده: سعید شرفی‌کیا

 

خلاصه داستان

پرواز ۱۷۵ روایتی است از قصه پرغُصه مادری که گوهر وجودش را به آب‌های خروشان اروند به ودیعه سپرده و اینک با گذشت قریب به 40 سال، ارمغانی از سوی فرزندش، در بستر داستانی لبریز از اتفاق و احساس، به او رسیده است.

 

سکانس برگزیده

75. داخلی - روز - اتاق مدیریت - بیمارستان بوستان اهواز

عماد پشت در اتاق مدیریت نشسته است. انگشتر را از جیبش خارج کرده و وارسی می‌کند. در باز می‌شود و دکتر فدایی با احترام پزشکان را بدرقه کرده و از عماد می‌خواهد که وارد شود.

دکتر فدایی‌: ببخشید معطل شدی.. اتفاق خاصی افتاد که حال بابا اون‌جوری شد؟

عماد‌: نه والا!‌.. نمی‌دونم چی شد یهو... خیلی وقت بود هیچ واکنشی به چیزی نداشت.. امروز یه انگشتر براش گرفتم.. اونو که دید، حالش بد شد...

دکتر‌: احتمالاً یه تحریک عصبی بوده... شاید یاد چیزی افتاده، یا... بگذریم.. حال بابا کلاً خیلی تعریفی نداره. بیمارهایی مثل پدرت همون اندازه که دارو و کمک‌های درمانی می‌خوان، به روحیه نیاز دارن...

عماد‌: بله...

دکتر‌: ولی خب دارو هم لازم و حیاتیه... و حتماً در جریان هستی که داروی پدرت متأسفانه به دلیل تحریم وارد نمی‌شه...

عماد‌: بله، در جریانم.

دکتر: من برات نسخه رو می‌نویسم... شاید تهران پیدا کنی... منم پی‌گیری می‌کنم و به چند نفر از دوستام که تو کار واردات دارو هستن، سپردم. امیدوارم که نتیجه بده.

عماد‌: شما انقدر پی‌گیر حال تک‌تک بیمارها هستین، آدم یادش می‌ره مدیر این بیمارستانین.

دکتر‌: من وظیفمو انجام می‌دم. این مملکت مدیر زیاد داره. مسئول می‌خواد... برو به سلامت.

دکتر به سرفه می‌افتد، بعد از رفتن عماد، ماسک اکسیژن را برداشته و روی صورت می‌گذارد.

 

شکار حلزون

‌‌‌فیلمنامه‌نویس و کارگردان: محسن جسور

مدیر فیلم‌برداری: احسان غفوریان

تدوین: موحد شادرو

مدیر صدابرداری:‌ هادی افشار

موسیقی: امیریل ارجمند

طراح صحنه: مرتضی پورحیدری

طراح لباس: ندا حسین‌پور

طراح گریم: رکسانا نیک‌پور

عکاس: امیر مرشدزاده

بازیگران: حسین پاکدل، فرناز زوفا، محمد رسول صفری، مسعودرضا عجمی، رابعه مدنی، یاسمن ترابی، علی‌اکبر قاضی‌نظام، امیرعلی سخایی، میثم محمدی، زنده‌یاد حسام محمودی

تهیه‌کننده: مصطفی سلطانی

 

خلاصه داستان

مینو، زن جوان سرپرست خانواده‌، برای تأمین معاش در یک شرکت خدماتی و نظافتی مشغول به کار است‌. او با پیشنهاد شغل پرستاری از پدر یک جوان مواجه می‌شود که شرط پذیرفتن این شغل با حقوق مناسب، جاری شدن صیغه محرمیت میان آن‌هاست.

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

برای فهم معنای برخی واژه‌ها، باید آن‌ها را زیست کرد... مثل عدالت... آن‌چه در نگارش داستان و سپس فیلمنامه شکار حلزون برایم لحظه به لحظه معنا می‌شد، بی‌عدالتی بود. گاهی نمایشنامه عادل‌های آلبر کامو را در ذهن مرور می‌کردم، گاهی نمایشنامه مرگ و دوشیزه آریل دورفمان را و مدام میان فهم واژه عدالت و داستان مینو گم می‌شدم. شکار حلزون، درباره سؤال انسان پیرامون عدالت و اخلاق است. آیا عدالت در این جهان محقق می‌شود؟

 

سکانس برگزیده

شب-داخلی - خانه دکتر(اتاق مینو)

مینو روی تخت خود در اتاق محقری که از آشپزخانه راه دارد، خوابیده است و گویی چیزی او را از خواب بیدار کرده باشد، از خواب بیدار شده و به‌ناگه دکتر را در درگاهی اتاق می‌بیند که با سینی غذا روی پاهای خود او را تماشا می‌کند، موهای خود را با شال بیشتر پوشانده و کمی خود را جمع‌وجور می‌کند.

دکتر (که سعی در جلب نظر مینو دارد): شام سرد بود.

مینو: خواب بودین... الان گرمش می‌کنم.

مینو از اتاق بیرون آمده و به آشپزخانه می‌آید، زیر گاز را روشن می‌کند. میز ناهارخوری را مرتب می‌کند. سفره‌ای روی میز پهن می‌کند. دکتر محو تماشای مینو است. مینو ظرف برای دکتر گذاشته و مخلفات را فراهم می‌کند. دکتر به سراغ میز ناهارخوری می‌رود. سینی را روی میز قرار می‌دهد مینو سینی را برداشته و محتویات آن را درون ظرف‌های غذا می‌ریزد. پشت به دکتر سالاد درست می‌کند. کمی ماست و سبزیجات برای شام مهیا می‌کند. دکتر هم‌چنان خیره به مینو است. میتو کمی حیا دارد، غذا حالا گرم شده است. مینو غذای گرم‌شده را برای دکتر می‌کشد و ظرف غذا را مقابل دکتر قرار می‌دهد. سرپا ایستاده است. دکتر نگاهی به غذای داغ و مخلفات و سپس به مینو دارد.

دکتر: بشین

مینو می‌نشیند.

دکتر: شام خوردی؟

مینو: گرسنه‌م نیست

دکتر: پسرت چند سالشه؟

مینو: هشت سال.

دکتر :...

مینو: می‌شد بابام اعدام نشه؟

دکتر دست از غذا می‌کشد.

دکتر: اگه خونواده مقتول رضایت می‌دادن...

مینو: عکس بابام رو تو اتاقتون دیدم...

لحظات مدیدی در سکوت می‌گذرد.

دکتر: من قاضی بودم... قاضی مکلفه به قانون...

مینو: شما می‌تونستید برای بابام کاری بکنید؟

دکتر: ...

مینو: می‌تونستید؟

دکتر: من هر کاری می‌تونستم، کردم...

مینو: دلتون به حال بابام نسوخت؟ ... من فقط پنج سالم بود.

دکتر: دلسوزی من چه کمکی می‌کرد؟

مینو: شما قاضی بابام بودین؟

دکتر: من دلم برای خونواده مقتول هم می‌سوخت.

مینو: من از قانون و دادگاه و این‌طور چیزها سر درنمیارم... همین‌قدری می‌دونم که هر کسی کار خلافی بکنه، باید جواب پس بده. اما بابام فقط یه اشتباه کرده بود.

دکتر: یه اشتباه که بابتش یکی مرد.

مینو: شاید بابام می‌مرد تو اون دعوا.

دکتر: من نمی‌تونستم کاری بکنم... نه من... هر قاضی دیگه‌ای هم بود...

مینو: برای اردلان چی؟ برای اون می‌شه کاری کرد؟

دکتر: من دیگه قاضی نیستم.

مینو: بابای بچه من توی زندانه.

دکتر: وقتی پدر می‌شی، حق نداری هرکاری بکنی.

 مینو: اردلان هر کاری کرده، برای بچه‌مون کرده...

دکتر: من چی کار می‌تونم بکنم؟ من یه قاضی بازنشسته‌ام.

مینو: برای بابام کاری نکردید... حالا برای بابای بچه‌م یه کاری کنید.

دکتر: ...

مینو: دیگه نمی‌تونم این‌جا بمونم...

دکتر : ...

مینو: چرا به من گفتید؟

دکتر: نمی‌تونستم دروغ بگم.

مینو (غضب دارد): این اسمش دروغ نیست... فقط می‌تونستید نگید. لازم نیست همیشه راستش رو به آدم‌ها بگید... بعضی موقع‌ها دروغ خیلی بهتر از راسته... مثل من که دلم نمی‌خواست هیچ‌وقت بفهمم بابام اعدام شده... می‌خواستم با این دروغ بزرگ بشم که بابام توی تصادف مرده...

دکتر از پاسخ دادن درمی‌ماند. مینو به سراغ وسایل خود در اتاق رفته و آن‌ها را شروع به جمع کردن می‌کند. دکتر با او بلندتر صحبت می‌کند، شاید او را به ماندن راضی کند. مینو برای پاسخ دادن در درگاهی می‌ایستد.

 دکتر: من ممکنه اشتباه کرده باشم، اما قانون نه...

مینو: می‌خواستین گذشته رو درست کنید؟... ولى الان من رو خراب کردید.

دکتر (با خود نجوا دارد): می‌خواستم دنیا رو درست کنم... تطهیرش کنم با قانون...

مینو: می‌خوام برم.

دکتر: می‌تونی از مادرت بپرسی چقدر تلاش کردم تا ولی دم رضایت بده.

مینو: مادر من 10 ساله مرده...

دکت : ...

مینو: من به این کار احتیاج داشتم.

دکتر: مجبور نیستی بری.

مینو به اتاق بازگشته و مشغول به اثاثیه خود می‌شود. دکتر بی‌آن‌که لقمه‌ای بخورد، از آشپزخانه خارج می‌شود. در درگاهی برای لحظاتی درنگ می‌کند.

دکتر: من همیشه نگران زن و بچه‌ها و پدر و مادرهایی بودم که بچه‌هاشون یا پدر و شوهرشون تو دادگاه من باید محاکمه می‌شدن.

مینو: فایده این نگرانی چیه وقتی زندگی من و مادرم از بین رفت؟ کی جواب این نکبتی که من و مادرم توش دست‌وپا زدیم رو می‌ده؟

دکتر وارد اتاق کار خود می‌شود. مینو می‌ماند و خالی آشپزخانه. صدای پیامک تلفنش بلند می‌شود. دکتر در اتاق کار خود تنهاست.

 

ظاهر

فیلمنامه‌نویسان‌: حسین عامری، نسیم باستانی

کارگردان: حسین عامری

مدیر فیلم‌برداری: ‌هادی شلالوند

تدوین: حسن حسندوست

مدیر صدابرداری: احمد صالحی

موسیقی: ستار اورکی

طراح صحنه و لباس: مرتضی پورحیدری

طراح گریم: سیدجلال موسویان

عکاس: امیر مرشد

بازیگران: روح‌الله زمانی، یدالله شادمانی، حامد محمودی، کیمیا زارعی، مریم معینی، احسان محسنی

تهیه‌کننده: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

 

خلاصه داستان

در همین حوالی،کنار تپه‌های رنگین‌کمان‌‌، در سرمای زمستان‌‌، در سکوت و شب و تنهایی... کورسوی نور خانه‌ای... سقفی و سلامی.

 

سکانس برگزیده‌

خارجی‌ - حیاط پادگان‌ -روز

ظاهر به همراه طاهر گاری ظرف غذای سربازان را حمل می‌کنند.

 گاری توی شیب می‌افتد و نزدیک است چپ شود. طاهر هر طور هست، گاری را کنترل می‌کند، اما از دست ظاهر عصبانی است که اصلاً حواسش نیست‌.

طاهر: بابا، حواست کجاس‌‌‌؟... الو... بهش فکر نکن.

ظاهر درِ قابلمه غذا را از روی زمین برمی‌دارد. او کلافه است.

ظاهر: وقتی از اسمم خوشش نمیاد..‌.

ظاهر نگاهی به او می‌کند و بعد از لحظاتی عصبانیتش فروکش می‌کند و درحالی‌که خنده‌اش گرفته‌...

طاهر: من موندم چرا بابات اسم تو رو گذاشته ظاهر.

ظاهر: مسخره می‌کنی؟

طاهر: نه بابا، مسخره چیه؟

طاهر گاری را راه می‌اندازد می‌خواهد ظاهر را دلداری دهد.

طاهر: می‌دونی اصلاً خوبی اسم تو چیه؟... اسمت خیلی قشنگه. از ذهن آدم هم پاک نمی‌شه‌... اسم تو از ذهن اون عمراً بره بیرون‌... فهمیدی‌... اصلاً چند نفر مثل تو ظاهرن...

آن‌ها به سمت ساختمان آسایشگاه می‌روند و دور می‌شوند.

 

ملکه آلیشون

فیلمنامه‌نویس و کارگردان: ابراهیم نورآور محمد

مدیر فیلم‌برداری، تدوین: ابراهیم نورآور محمد

بازیگران: نسترن سیفی، اهورا نورآور محمد، امیرضا ابدان اسماعیلی، سعید فاضل ساعتچی، نسترن سیفی، نسیم عبدی، میترا شجاعی، آرزو مهتری، عارف امرج شکری، محنا فاضل ساعتچی، شانلی محمدی، فاطمه زحمتکش، صبا منصوری

تهیه‌کننده: ابراهیم نورآور محمد

 

خلاصه داستان

پسری به نام آدور که سال‌ها با پدربزرگ خودش توی جنگل زندگی می‌کرد، طی اتفاقی تلخ پدر و مادرش رو توی دوران نوزادی از دست می‌ده و پدربزرگ سرپرستی اونو به عهده می‌گیره. ولی از دست دادن پدر و مادرش موضوع عادی نبود و به دست شیطانی به نام کایوت اتفاق افتاده بود. روزی این پسر با پدربزرگش بحث شدیدی می‌کنه و از خونه پا به فرار می‌ذاره و به عمق جنگل می‌ره، که ناگهان با نوری عجیب به دنیای دیگه برده می‌شه که دلیل این اتفاق و ماجرا از همون‌جا آغاز می‌شه...

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

طبیعت همیشه در دستانِ ما بوده، در کوه و کمرش اسب رانده‌ایم و در دشتش اتراق کرده‌ایم، در زیر آسمانِ آبی‌اش چادر زده‌ایم. موضوع طبیعت بود؛ طبیعتی که مثلِ یک مادر ما را در آغوشش کشیده... و من، خود را موظف دانسته‌ام که او را به بقیه بشناسانم. پس نوشتم، کار کردم، تنهای تنها... و به جان خریدم مشقت و سختی‌هایش را، شب‌بیداری‌هایش را، و بعد از 9 سال تلاشِ پی‌درپی، ملکه آلیشون را ساختم.

 

سکانس برگزیده

روز داخلی - کلبه (خانه سارا و سورن)

در همین لحظه که سارا به سورن از فاش شدن راز کایوت (شیطان) گفت، ناگهان صدای وحشتناکی از پشت سرشان شنیده شد.

صدا (کایوت): مطمئناً جاش امنه، ولی نه از دست من...

در این لحظه ناگهان هر دو با وحشت و بهت به سمت صدا برگشتند. این صدای همان پیرزن مهربان بود که به چهره شیطانی خود که همان کایوت بود، برگشته بود. کایوت تمام حرف‌های آن‌ها را شنید و فهمید که سنگ یاقوت در زیر زمین است. در این‌جا تصویری از کایوت را نشان می‌دهیم که با صورت ترسناکش و چشمانی سفید و روشن و خیره نگاهی خوفناک به سارا و سورن انداخت، سرش را کمی کج کرد و با صدای عجیب و دلهره‌آور خود گفت:

کایوت: سنگ مال منه...

کایوت با گفتن این جمله و خنده‌ای شیطانی به قصد رفتن به زیرزمین، ناگهان ناپدید می‌شود.

سارا: خدای من، سورن، اون رفت سراغ یاقوت.

سورن در همان لحظه تبری را که روی دیوار بود، برداشت و بدون معطلی خود را آماده کرد که به دنبال کایوت

برود و مانع حرکت شوم او شود. سارا با نگرانی و دلهره به سورن گفت:

سارا: خدای من، سورن، اون رفت سراغ یاقوت.

سورن: می‌خوام همین‌جا بمونی و تحت هیچ شرایطی با من نیای.

سارا: اون نباید دستش به سنگ برسه.

سورن: تو همین‌جا بمون، باشه؟

سارا: من تنهات نمی‌ذارم سورن. خواهش می‌کنم، نمی‌خوام اوضاع از این بدتر بشه و برای تو اتفاقی بیفته، خواهش می‌کنم...

سارا نگران و هراسان نگاهی به چشمان سورن انداخت، و با تکان دادن سرش و با لبخندی آرامش‌بخش ولی پر از نگرانی، حرفش را قبول و تأیید کرد.

سورن هم با نگاهی پر از شجاعت و عشق به او لبخندی زد و به دنبال کایوت (شیطان) حرکت کرد.

 

پویانمایی

 

ببعی

فیلمنامه‌نویس: مقداد اخوان

کارگردان: حسین صفارزادگان، میثم حسینی

تدوین: حسین صفارزادگان

موسیقی: پویا صفا

طراح صدا و صداگذاری: پویا صفا

صداپیشگان: ناهید امیریان، نصرالله مدقالچی، تورج نصر، فریبا رمضان‌پور، سمانه رهنمون، اردشیر منظم، شهره روحی، مهبد قناعت‌پیشه، امیرحسین رستمی، جوانه برهان، فائقه مرادی، کوروش زارع‌پناه

تهیه‌کننده: محمدمهدی مشکوری


خلاصه‌ داستان

ببعی تحت تأثیر کتاب مورد علاقه‌اش (جغد قهرمان) که داستان‌های یک جغد خلبان را تعریف می‌کند، می‌خواهد خلبان شود و خلبان شدن برای غیرپرنده‌ها یک آرزوی محال و غیرعادی است و دیگران به‌شدت با این تصمیم مخالفت می‌کنند، مخصوصاً پدر او که معتقد است چیزی خطرناک‌تر از پرواز نیست. اما ببعی سفت و سخت تلاش می‌کند به خواسته خود، یعنی (پرواز) برسد. تا این‌که از موضوعی خوشایند باخبر می‌شود؛ وجود یک هواپیما در قبرستان آهن‌پاره‌ها؛ هواپیمایی که می‌تواند با داشتن آن در مدرسه پروازی آقای بوقلمون شرکت کند و تعلیم پرواز ببیند، بی آن‌که بداند چه ماجرایی پیشِ روی اوست.

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

این‌که یک بره می‌خواهد با تراکتور خود در مسابقات هواپیمایی شرکت کند، فکری کودکانه و شیرین است؛ موضوعی ساده و در عین حال گیرا که لااقل برای من جذاب بود. این ایده با طراحی شخصیت‌ها و خرده‌داستان‌ها شکل گرفت و مفهوم کار گروهی برای رسیدن به خواسته‌ها در آن پیدا شد. پس با همین هدف (کار‌ گروهی) فیلمنامه نگارش و درنهایت برای مخاطب کودک به انجام رسید. ببعیِ قهرمان سعی دارد برای مخاطب خود انگیزه ایجاد کند تا برای رسیدن به اهدافش دل‌سرد نشود و تلاش کند. امیدوارم مثل پایان همین فیلم امیدواری شما هم نتیجه‌بخش باشد.

 

سکانس برگزیده

افکار پراکنده ذهن ببعی را پر کرده و فشار زیادی را تحمل می‌کند. هواپیما فرصتی برای اوج گرفتن ندارد و به گارد ریل‌های رمپ مسابقه نزدیک می‌شود. کرکی وحشت‌زده شانه‌های ببعی را تکان می‌دهد تا او را متوجه شرایط حال کند. ببعی اما هم‌چنان خیره و نگران است. صدای آقای مدیر از پشت هدفون کلاه ببعی شنیده می‌شود.

آقای مدیر: ببعی، شعار معروف جغد قهرمان یادته؟

ببعی به خود می‌آید و همراه با آقای مدیر جمله معروف جغد قهرمان را بیان می‌کند.

هر دو با هم: سعی کن از چیزی که هستی، لذت ببری و برای چیزی که می‌خوای، تلاش کنی.

هواپیما اوج می‌گیرد. صدای ببعی طنین‌انداز می‌شود.

ببعی (با فریاد شوق): ما به آرزوهامون می‌رسیم.

آقای مدیر به نشانه موفقیت دستش را مشت کرده و دور شدن هواپیما را نگاه می‌کند.

آقای مدیر: حالا وقتشه که از مسابقه و پروازت لذت ببری.

هواپیما سرعت گرفته و از بالای سر تماشاگران با صلابت یک عقاب رد می‌شود‌. تماشاگران با حیرت در حال تماشا و پدر ببعی در میان آن‌ها خندان و خوشنود است.

پدر: تو بالاخره کار خود کردی نابغه سربه‌هوا.

 

رویا شهر

‌‌‌فیلمنامه‌نویس و کارگردان: محسن عنایتی

مدیر دوبلاژ: امیرهوشنگ زند

موسیقی: بهزاد عبدی

صداگذار: مهرشاد ملکوتی

کارگردان هنری: حامد فرهادی

انیماتور ارشد: علی‌اکبر مزرعتی

جلوه‌های ویژه: رضا قربانی

صداپیشگان: میرطاهر مظلومی، منوچهر والی‌زاده، منوچهر زنده‌دل، آرزو آفری

تهیه‌کننده: مصطفی حسن‌آبادی

 

خلاصه داستان

انیمیشن سینمایی رویاشهر داستان ماجراجویانه پسربچه‌ای به نام آرات است که تصمیم دارد قهرمان رویاشهر شود. این اثر نگاهی به آینده دارد.

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

جنگ اسراییل علیه غزه، یا بهتر بگوییم جنگ آمریکا علیه مردم غزه، نشان داد دولت‌های استعمارگر نمی‌توانند دست از خوی درندگی خود بردارند و درواقع، هیچ‌گاه این گرگان درنده ملت‌های بی‌گناه را به حال خود رها نخواهند کرد، مگر این‌که مردم خود آن کشورهای استعمارگر دولت‌های خود را از این کار باز دارند. خیزش‌های مردمی بزرگ در لندن و واشنگتن نشان می‌دهد که مردم این سرزمین‌ها با سیاست‌های دولت‌هایشان هم‌نظر نیستند و اساساً مردم آرمان‌شهرخواه غربی با عبور از تفکرات حکمرانان خود به دنبال رویاشهر دیگری می‌گردند.

انیمیشن با توجه به فضای تخیلی و فانتزی نامحدودی که در اختیار فیلم‌ساز قرار می‌دهد، به ما اجازه داد به دل تاریخ برویم و با استفاده از گزاره‌های تاریخی همراه با چاشنی تخیل و تصاویری فانتزی روایتی جذاب و خاطره‌انگیز برای کودکان و حتی بزرگ‌سالان خلق کنیم.

انیمیشن سینمایی رویاشهر ایده‌ای است برای آزادی و رهایی از دنیای تحت سیطره استعمار، با اتکا به ارزش‌های منجی‌گرایانه آخرالزمانی؛ جایی که پسری ۱۱ ساله به نام آرات برای رسیدن به آرزویش که همان نجات شهرش است، دچار تردید می‌شود و دست به انتخابی سخت و غیرمنتظره می‌زند.

درواقع، خط مشی استودیو آینده‌نگار همان‌طور که از نام آن پیداست، یافتن و نشان دادن راه‌حل‌هایی آینده‌نگارانه برای مشکلات دنیای امروز است.

 

ساعت جادویی (سفر به تاریکی)

فیلمنامه‌نویس: مصطفی حسینی

کارگردان: محمدعلی بصیری‌نیک

تدوین: سعید ملتجی

موسیقی: عطا اخگر

مدیر صدابرداری: پیمان علیمردانی

مدیر دوبلاژ‌: شوکت حجت

عکاس: سهیل راد

تهیه‌کننده‌: محمدمهدی نخعی راد، ناصر جاهدنیا

 

خلاصه داستان

گذشته، چراغ راه آینده است. عماد، نوجوان پرشروشور مشهدی، معنی واقعی این جمله را وقتی درک می‌کند که با ساعت قدیمی که از پدربزرگش جایزه گرفته، می‌رود سراغ گنجینه خانوادگی‌شان در زیرزمین خانه. اما وقتی بیرون می‌آید، خودش را در مشهد 100 سال قبل می‌بیند...

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

داستان کلی فیلم نتیجه کار گروهی تیم تولید بود و وقتی من وارد ماجرا شدم، حتی بخش بزرگی از صحنه‌ها ساخته شده و متحرک‌سازی شده بود. چالش بزرگ من این بود که بتوانم در عین حفظ این صحنه‌ها، خط داستانی شخصیت‌ها را تکمیل کنم و از جمع آن‌چه وجود داشت، یک داستان شسته‌رفته بیرون بیاورم. تیم تولید از حیث پیام‌هایی که باید در طول داستان منتقل می‌شد، نگاه مشخصی داشت و من نگران ریتم روایت و میزان درگیرکنندگی شخصیت‌ها بودم. هر سازنده‌ای می‌داند که ساختن یک بنا از صفر، ساده‌تر است از تمام کردن ساختمانی که چند ستون و دیوار پراکنده و یکی دو تا فضای به سقف رسیده دارد. تقریباً 40 درصد از متن موجود را از نو نوشتم و 60 درصد دیگر را هم ویرایش کردم و بعضی حوادث را هم جابه‌جا کردم. سعی کردم انگیزه کافی به شخصیت‌های داستان بدهم تا ماجرایشان را پیش ببرند و در عین حال داستان را جوری روایت کنم که مخاطب هم انگیزه دنبال کردن داستان را پیدا کند. به‌هرحال، قصه‌ای که تعریف می‌کردیم، به یک تراژدی وحشتناک مربوط می‌شد و ما می‌خواستیم آن را برای مخاطب کودک و نوجوان طوری تعریف کنیم که پایان شاد هم داشته باشد. موضوع داستان می‌توانست به نظر تاریخی بیاید و ما باید آن را به مسائل روز و مورد علاقه مخاطب مربوط می‌کردیم. درنهایت، عنصر فانتزی و خیال در تاروپود حوادث دیده نشده بود و مربوط بودن قصه به مشهد و فضای مذهبی حرم مطهر رضوی هم چالش دیگری بود که پیشِ روی پروژه وجود داشت. از سوی دیگر، اما قصه یک سفر در زمان داشت که همیشه جذاب است و وقتی توانستم آن را با کشف راز گنج پدر بزرگ گره بزنم، خیلی لذت‌بخش شد. موضوع توجه به میراث ارزشمند فرهنگی کشور که هم‌چنان می‌تواند جذاب و گره‌گشا باشد هم به‌خوبی در دل فیلم نشست. گرچه نسخه نهایی باز هم با فیلمنامه‌ای که نوشتم، تفاوت‌هایی دارد، اما امیدوارم درنهایت، کار بتواند با مخاطب خودش آن ارتباطی را که باید، برقرار کند و از زمینه‌ها و عواقب ماجرای گوهرشاد 1314 تصویر درستی در ذهن مخاطب بنشاند.

 

سکانس برگزیده

داخلی- کارگاه نمدبافی غلام- روز

غلام همراه با عماد وارد زیرزمین می‌شوند. غلام رو به دستگاه چوبی نیمه‌ساخته‌ای که وسط اتاق زیرزمین قرار دارد، حرکت می‌کند و هم‌زمان با تحکم با عماد که پشت سرش می‌آید، حرف می‌زند.

غلام: منو باش که نگران بودم تو خونه خبری شده باشه... نگو آقا عبدالرضا چشم منو دور دیده، ول کرده اومده این‌جا برای فضولی!

برمی‌گردد سمت عماد. عماد احساس می‌کند الان است که تنبیه شود. اما غلام قدری نگاهش می‌کند و بعد کنار دستگاه روی چهارپایه می‌نشیند و با لحنی متفاوت ادامه می‌دهد:

غلام: شایدم دیگه وقتش باشه بگم دارم این‌جا چی کار می‌کنم...

عماد که با چشمانش دنبال راه فراری می‌گردد، با توجه به این تغییر لحن غلام، به‌یک‌باره حواسش را می‌دهد به او.

عماد: این‌جا؟... شما مگه این‌جا چی کار می‌کنین...؟

غلام (به وسیله چوبی اشاره می‌کند): اینو نیگاش کن... به نظرت شبیه چیه؟

عماد: اوم... آپارات؟... پرینتر لیزری... آها! مونوریل؟

قیافه غلام که سر از حرف‌های عماد درنمی‌آورد، تماشایی می‌شود.

غلام: چی؟

عماد (سعی می‌کند با کمک دست‌هایش نشان بدهد): ماکتش دیگه... از این‌هایی که از بالا آویزونه... مثل قطار شهری ولی با یه ریل!

غلام: تو امروز یه چیزیت هست پسر... به موقعش سر درمیارم... ولی این، یه دستگاهه!

غلام با ذوق و شوق این حرف را زده و منتظر واکنش عماد است. عماد نمی‌داند چه باید بکند. بعد از یک مکث طولانی می‌گوید:

عماد: اوووووهوم... (کش‌دار)

غلام پرشور ادامه می‌دهد.

غلام: فکرشو بکن پسر... نمد رو از این‌جا می‌دیم توی دستگاه، از اون‌طرف با نقش و نگارهای قشنگ بیرون میاد... تو می‌دونی که طرح انداختن روی نمد چه کار سختیه!... ولی حالا این‌طوری با این دستگاه...

نفسی می‌کشد و با شوق به دستگاهش نگاه می‌کند.

غلام: نقش انداختن رو نمد رو دیگه داشتن می‌ذاشتن کنار... اون همه هنر اوستاکارهای هفت نسل قبل خودم رو... حالا با این دستگاه دوباره زنده می‌کنم...

فضا سنگین و عاطفی شده است. عماد نگاهی به غلام و دستگاهش می‌اندازد و بعد می‌پرسد:

عماد: می‌بخشید... الان چه سالیه؟

غلام: هزاروسیصدوچارده... چطور مگه؟

عماد: این‌جا مشهده. درسته؟

غلام: باز که داری مسخره‌بازی درمیاری پسر...

سری تکان می‌دهد و بعد ساعت جیبی‌اش را درمی‌آورد و نگاه می‌کند.

غلام: اثر گشنگیه... راه بیفت بریم خونه... باید از مادرت بپرسم قصه چی بوده؟

چشم عماد که به ساعت می‌افتد، از جا می‌پرد.

عماد: اون ساعت... کار اون ساعته!

غلام: چی داری می‌گی بچه؟... می‌گم ظهر شده پاشو بریم...

عماد: من اون ساعتو می‌خوام... اون منو برمی‌گردونه به زمان خودم... فقط چند لحظه دست من باشه...!

غلام: نه، تو انگار مشکلت جدیه...!

باز هم سر تکان می‌دهد و از جا بلند می‌شود و ساعت را در جیبش می‌گذارد و به راه می‌افتد.

غلام: راه بیفت بریم خونه.... ضمناً راجع به چیزهایی که از آسپیران شنیدی، به مادرت چیزی نگی نگران می‌شه...

عماد که چیزی هم از کار غلام سر درنیاورده، نگاهی به اطراف می‌اندازد و بعد حواسش را باز به غلام می‌دهد که دارد ساعت را می‌برد.

عماد (با خودش): من باید اون ساعتو به دست بیارم!

و بعد با نگرانی دنبال غلام راه می‌افتد.

 

شمشیر و اندوه

فیلمنامه‌نویسان: عماد رحمانی، مهدی جعفری

کارگردانان: عماد رحمانی، مهرداد محرابی

کارگردان هنری: میلاد علیقلیا

تدوین: مهرداد محرابی

موسیقی: شاهین پژهان، آرش آقابابائی

مدیر صدابرداری: شاهین پژهان

طراح ارشد کاراکتر: بنیامین شجاعی باغینی

سرپرست صداپیشگان‌: حسام صادقی نیکو

عکاس: آرزو رحمتی

تهیه‌کننده‌: مهدی جعفری

 

خلاصه داستان

بیش از هزار سال پیش، در یکی از پرآوازه‌ترین شهرهای بین‌النهرین، مدائن، در اوج ظلم سلطان، تلاش برای عدالت بهایی سنگین دارد. کارن کودکی است هفت‌ساله که بزرگ‌ترین دارایی‌اش شمشیری است چوبی که پدر به او بخشیده تا شاید روزی بتواند دوشادوش او برای تحقق رویای آزادی مبارزه کند. در روز تولد کارن اما همه چیز به هم می‌ریزد. دژخیمان ظلم خانواده‌اش را از او می‌گیرند و کارن به لطف عمویش، ماهان، مخفیانه از شهر خارج می‌شود تا در آغوش گرم خانواده بروخیم در روستایی به نام ماحوزا روزگار را سپری کند. اگرچه ماحوزا سرشار از عشق است و کارن نیز از این عشق بی‌نصیب نمی‌ماند، اما سوگ از دست دادن خانواده و رسیدن به آرزوی پدر لحظه‌ای از او جدا نمی‌شود.

اکنون، ۲۰ سال بعد، باز هم مدائن. کارن برای رسیدن به رویای پدر فرصتی دارد، اما کیست که نداند هر رویایی بهایی خواهد داشت...

 

یادداشت فیلمنامه‌نویس

دنیا جای عجیبیه، خیلی عجیب. سال‌ها پیش به عشق بازی و بازی‌سازی رسانا شکوه کویر رو تأسیس کردم. درست ۱۳ سال پیش، یه شروع هیجان‌انگیز با قتل در کوچه‌های طهران ۱۳۱۲ و البته یه تیم که همه از خانواده بودن. ساختم و ساختیم، درست ۱۸ بازی رایانه‌ای. تولید بود و تولید بود و تولید. لذت بی‌مثال خلق... روزگار اما بازی بزرگ‌تری در پیش داشت. خانواده من بزرگ و بزرگ‌تر شد تا زمستان ۱۳۹۹، جایی که ساخت اولین انیمیشن سینمایی را مردی به من پیشنهاد کرد که به من بیش از خودم اعتماد داشت، که چه حس شیرینیه مورد اعتماد قرار گرفتن. نوشتم و نوشتیم، باز نوشتیم و باز نوشتم تا شمشیر و اندوه روی کاغذ خلق شد. ماجراجویی عجیبی که دیگه یه واقعیت غیرقابل انکار بود، یه دنیای نو، یه خلق تازه، یه سفر طولانی اما شیرین. یه روایت به ژرفای تاریخ، اما با مفاهیمی که هنوز برای همه مردم دنیا ارزشمنده. این‌که چطور می‌شه کاخ آرزوهات تو روز تولدت با ظلم فرو بریزه و تو کودکی تنها بشی، این‌که چطور معجزه عشق می‌تونه سرپا نگهت داره و تو رو به سمتی ببره که برای رسیدن به هدفت مبارزه کنی. شمشیر و اندوه یه سفر سه‌ساله پر از استوری‌بورد و لی‌اوت و انیمیت و صدا و دوبله و محیط و مدل و موسیقی و نور و رندر و کاراکتر بود. یه سفر که هر چقدر هم طولانی و البته سخت، بالاخره تموم شد. رسیدیم ته تهش. امروز شمشیر و اندوه منتظر تماشا شدنه، منتظر چشمان زیبای شما برای دیده شدن. منتظره تا قلب شما رو مال خودش بکنه. منتظره تا داستان کارن رو از کودکی تا بزرگ‌سالی فریاد بزنه، منتظره تا عشق آندیا رو به رُخ عاشق‌های دنیا بکشه...

 

سکانس برگزیده

داخلی شب - داخل منزل کارن - رویا

کارن کیوان را در بغل دارد و در خانه بدو بدو می‌کند. کنار طاقچه که می‌رسند، کیوان به شمشیر چوبی به دیوار آویخته‌شده نگاه می‌کند و می‌پرسد:

کیوان (با لحنی شاد و کودکانه): بابایی، بااابااایی این شمشیره چرا چوبیه؟ چرا به دیوار آویزونش کردی؟

کارن (با مهربانی و لبخند): این شمشیر بچگی‌های منه جان بابا، یادگاری از روزهای خیلی خیلی سخت.

کیوان (با لحنی شاد و کودکانه): آخه شمشیر چوبی که به درد نمی‌خوره بابا، خراب می‌شه، نمی‌شه باهاش جنگید.

کارن (با مهربانی و لبخند): این شمشیر فرق می‌کنه بابا، شمشیریه که برای دفاع از جون خونواده نگهش داشتم، توش یه قدرت جادوییه.

کیوان (با لحنی شاد و متعجب): قدرت جادویی؟ راس می‌گی بابا؟ مگه جادو وجود داره؟

کارن (با مهربانی و لبخند): جادوی عشق بابایی، جادوی محبت و امید.

کیوان (با لحنی شیطون و لوس کردن کودکانه): بابایی، می‌شه من داشته باشمش. می‌شه بدیش به من.

کارن (با مهربانی و لبخند): بابایی، این شمشیر مال توئه، اما الان که نیازی بهش نداری. کلی از اون جادو الان توی من و مامانی هست.

در این بین آندیا از سمتی دیگر نزدیک می‌شود و با خنده به سمت کارن و کیوان می‌آید.

آندیا (با لحنی شاد و پرانرژی و خنده‌رو): پدر و پسر خوب خلوت کردید.

سپس دستش را به سمت لپ کیوان می‌برد و خطاب به کارن می‌گوید:

آندیا (با لحنی شاد و پرانرژی و خنده‌رو): بذار ببینم آقاپسر خوش‌مزه‌ای که بغل شماست رو می‌شه من یه لقمه بکنم؟ خیلی خوش‌مزه به نظر می‌رسه آخه.

کارن (با مهربانی و لبخند): بله، متعلق به شماست بانوی من، فقط مراقب باش همه‌ش رو نخوری و برای من هم نگه داری.

کارن کیوان را بر زمین می‌گذارد و کیوان جیغ‌جیغ‌کنان از دست پدر و مادر فرار می‌کند تا بالاخره آندیا او را در آغوش می‌کشد و صورتش را به سینه‌اش می‌چسباند.

مرجع مقاله