پیروزی قدرتمند منجی کیهانی

گفت‌وگو با دنی ویلنوو، کارگردان و فیلمنامه‌نویس «تلماسه2»

  • نویسنده : جیسون گُربر
  • مترجم : اردوان وزیری
  • تعداد بازدید: 103

پس از یک وقفه کوتاه به واسطه اعتصاب در هالیوود که سبب تأخیر نمایش فیلم در پاییز گذشته شد، دنی ویلنوو بالاخره فصل دوم حماسه تلماسه را در سرتاسر جهان به نمایش درآورد. همان‌طور که پت مولن در ریویوی خود نوشته بود «همه چیز در این دنباله بزرگ‌تر و بهتر است»، ماجراجویی‌های بعدی خانواده آراکیس بر اساس چیزهایی که در فیلم قبلی آشکار شده بود، بنا شده است. این فیلم یک پیروزی عظیم و قدرتمند مسیحایی بر اساس توسعه و گسترش داستان است که به‌رغم کیفیت بصری خیره‌کننده‌اش تمرکز اصلی آن کماکان بر کاراکترهاست.

 

اگر امکان انتخاب وجود داشت، فکر می‌کنم هر استودیویی به شما می‌گفت که این همان فیلمی است که قرار است بسازید و اولی را نادیده می‌گرفت. طی مراحل ساخت قسمت اول چقدر مجبور بودید مبارزه کنید و ساخت قسمت اول چقدر در گرو این واقعیت بود که قصد داشتید یک روز قسمت دوم را نیز بسازید؟

نکته در این‌جاست که چنین مبارزه‌ای وجود نداشت. همه ما با طیب خاطر موافق بودیم که به خاطر ماهیت داستان اصلی آغاز روایت به همین شکلی که می‌بینید، ایده بهتری خواهد بود. طرح ما به طور ایده‌آل ساخت دو فیلم بود. فیلم اول اندکی ژرف‌اندیشانه‌تر بود و داستان پسری را روایت می‌کرد که یک فرهنگ و یک سیاره را کشف می‌کند و ناگهان به قربانی تصمیمات آدم‌های بزرگ‌سال بدل می‌شود و مجبور است در یک محیط تازه دوام بیاورد و به زندگی ادامه دهد. وقتی آن فیلم را می‌ساختم و هم‌چنین در زمان فیلم‌برداری، حتی زمانی که مشغول نوشتنش بودم، مطمئن نبودم آیا فیلم دوم هرگز پا به عرصه حیات بگذارد. در زمان ساخت قسمت اول کاملاً به یاد دارم که وقتی مشغول فیلم‌برداری در صحرا بودم، به خودم می‌گفتم نیاز دارم از آن لذت ببرم، چون ممکن است دوباره سراغ آن نروم. در آن زمان تلاش می‌کردم تا جایی که امکان داشت، تصاویری که از کتاب در ذهنم داشتم، فیلم‌برداری کنم تا اگر شانس ساخت قسمت دوم را پیدا نکردم، بیش از حد غمگین نشوم.

 

فکر می‌کنم قسمت دوم به خاطر زمینه‌چینی که قبلاً انجام داده بودید، از بسیاری جهات خیلی خوب عمل می‌کند. شما کاری کردید که ما برای کاراکترهای قسمت اول اهمیت قائل شویم که این کار امکان به وجود آمدن خطوط داستانی عظیم‌تری را فراهم می‌سازد که در اغلب مواقع در محور و مرکز فیلم قرار دارند. در این‌جا یک نوع تغییر در تمرکز وجود دارد، اما مثل بنی جزریت که زیربنای ظهور یک منجی کیهانی را بنا می‌کند، شما اساس شکوفایی آن را در قسمت دوم پایه‌ریزی می‌کنید.

اساس و زیربنای بنیادین نسخه من در این پروژه در رابطه بین پل و چانی خلاصه شده است. تمام داستان‌ها از طریق تنش بین هر دوی آن‌ها و تحول و تکامل رابطه‌شان رمزگشایی و باز می‌شود. این یکی از اولین تصمیماتی بود که گرفتم. می‌خواستم مطمئن شوم که به خواسته فرانک هربرت وفادار باشم که می‌خواست تلماسه به شکل یک داستان اخطاردهنده دیده شود، هشداری در برابر چهره‌های مسیحایی و شخصیت‌هایی که قرار است در مقام منجی منتظرشان باشیم. درست از همان ابتدا فکر می‌کردم آوردن چانی به خط مقدم داستان امری حیاتی است و به این ترتیب، کل فیلم را بر اساس رابطه در حال تحول آن‌ها بنا کردم. این البته بدین معناست که اهمیتی ندارد که حوزه و قلمرو داستان تا چه حد بزرگ می‌شود، یا نبردها تا چه اندازه عظیم هستند، زیرا همه آن‌ها نسبت به این رابطه مرکزی ماهیت ثانویه دارند. ضربان قلب داستان من عشق بین آن‌ها بود. همان‌طور که همیشه به تیم ساخت می‌گویم: اگر باور نکنیم که این دو جوان قرار است چه مسیری را طی کنند، فیلمی وجود نخواهد داشت. بنابراین، تمرکز اصلی اقتباس همراه بودن با آن‌ها و توجه به آن‌ها و چیزی که بینشان رخ می‌دهد، بود.

 

آیا فکر می‌کنید عقلم را از دست داده‌ام که پژواکی از ویران‌شده (Incendies)، از رازهای خانوادگی، از یافتن چیزهای دهشتناک درباره اجداد و اصل و نسب در این فیلم می‌بینم؟ یا این فقط منِ منتقد هستم که به دنبال ارتباط‌های عمیق‌تری می‌گردم؟

پیوندی بین ایده چگونگی شکل‌گیری آدم‌ها به‌ واسطه میراث ژنتیک، و هم‌چنین قدرت آموزش و تقلا برای رهایی از چیزی که از والدینتان به شما ارث رسیده است، وجود دارد. داستان هر دوی آن‌ها درباره این است که یک نفر چگونه به یک فرد بالغ بدل می‌شود و تلاش می‌کند آزاد شود.

 

ایده‌های عظیمی درباره سرنوشت و ایمان در داستان وجود دارد. آیا تلاشتان این بود که در مقایسه با منبع اصلی این ایده‌ها را بیان کنید؟ آیا گفت‌و‌گوهای عمیقاً فلسفی هم داشتید، یا در مقابل فقط تلاش می‌کردید مطمئن شوید در قلب صحرا نمای مورد نظرتان را فیلم‌برداری می‌کنید؟

خب نه، شما در بیابان درباره این‌ها حرف نمی‌زنید! شما وقتی در خانه کنار صفحه کلید کامپیوتر هستید و زمانی که فیلمنامه را می‌خوانید، درباره این چیزها صحبت می‌کنید. همه این‌ها در فیلمنامه هست. فرایند نوشتن دشوارترین کار در زمان ساخت این دو فیلم بود. وقتی مردم از من سؤال می‌کنند کارتان در صحرا چقدر مشکل بود، جواب می‌دهم خیلی خوش گذشت، اما نشستن روبه‌روی صفحه کلید و نوشتن خیلی سخت بود.

 

نماهایی در این فیلم هست که بازتابی از لحظات پیش‌گویانه فیلم اول هستند، ولی تکرار کامل و نعل‌به‌نعل آن‌ها نیستند. این گزینه خارق‌العاده‌ای است که حتی خط داستانی را پیچیده‌تر می‌کند.

ایده‌اش این است که من تلاش می‌کنم تصورات، دیدگاه‌ها، یا رویاهایی را که نیاز به رمزگشایی‌شان دارید، به شکل کشف و شهودهای بسیار قدرتمند نمایش دهم. آن‌ها دقیق و واضح نیستند. چیزی که پل تجربه می‌کند، بیشتر درباره عاطفه و احساس رویا و یک شرایط خارق‌العاده است تا یک چشم‌انداز و نظرگاه دقیق. آن‌ها بیشتر شبیه پازل هستند. فکر می‌کردم هیجان‌انگیز است که پل چنین ترس‌هایی دارد؛ این لحظات عجیب پیش‌آگاهی از چیزی که می‌تواند رخ دهد. اما این‌ها چشم‌اندازهای واضح و دقیق نیستند. برخی از الهامات اولیه پل مخدوش‌اند و زمانی که بعداً عیان می‌شوند، کاملاً متفاوت‌اند. ما در قسمت دوم شاهد عیان شدن این‌ها با یک عاطفه و حس مشابه، با یک ایده مشابه، یا یک جریان مشابه هستیم، اما آن‌ها در مقایسه با چیزی که پیش‌بینی شده بودند، مخدوش‌اند. و من عاشق این هستم! در کتاب، پل می‌تواند چندین احتمال را پیش‌بینی کند و این چیزی است که تلاش کردم به شیوه‌ای سینمایی بیان کنم.

 

وقتی مشغول مرور این فوران‌های مسیحایی نجات‌بخش بودید، آیا خودتان چنین لحظاتی را تجربه کردید؟ آیا لحظاتی وجود داشت که بتوانم آن را برای مخاطب عام توجیه و خلاصه کنم، یا حتی طی تولید این فیلم قانع شدید که مخاطب در چنین سفری با شما همراه خواهد شد؟

من تلاش کردم سطحی از واقعیت یا راست‌نمایی را در کارم وارد کنم. از یک دیدگاه مشخص شما تقریباً می‌توانید عناصر متافیزیکی تلماسه را به شکلی علمی تشریح کنید. من سعی کردم تا جایی که امکان دارد، این داستان را در یک واقعیت مشخص روایت کنم و از فانتزی دور شوم تا مردم حسی آشنا و نزدیک با آن پیدا کنند، تا حس کنند این تقلاها و کشمکش‌ها قابل لمس‌اند.

 

آیا هنوز هم درباره صحرا رویاپردازی می‌کنید؟ تجربه ساخت این فیلم‌ها تا چه اندازه شما را در یک فرایند شش‌ساله تغییر داد؟

هر فیلمی شما را تغییر می‌دهد، اما این دو فیلم تجربه عظیمی در زندگی من بودند. آن‌ها توانایی من در همکاری خلاقانه با سایر هنرمندان را گسترش دادند و من یاد گرفتم چگونه دیدگاه خودم در این قلمرو را روی پرده سینما بیاورم. مجبور بودم تعداد زیاد تیم ساخت و تولید و جلوه‌های بصری را هدایت کنم و هم‌زمان در کٌنه آن هویتم را زنده نگه دارم. درحالی‌که مشغول ساخت این دو فیلم بودم، حس می‌کردم به مدرسه فیلم‌سازی برگشته‌ام و چیزهای زیادی درباره محدودیت‌های خودم یاد گرفتم. این فیلم‌ها برای تجربه در یک آزمونگاه شگفت‌انگیز ساخته شدند.

 

منبع:  thatshelf. com

مرجع مقاله