نسخه سینمایی «تلماسه» چگونه جهان خود را می‌سازد؟

نگاهی به فیلمنامه فیلم «تلماسه2»

  • نویسنده : عباس نصراللهی
  • مترجم :
  • تعداد بازدید: 85

گذشته یا آینده...

 

اقتباس دنی ویلنوو از رمان مشهور فرانک هربرت (که بسیاری آن را بزرگ‌ترین رمان علمی- تخیلی تاریخ می‌دانند) تا کنون در دو قسمت عرضه شده و حتماً قسمت سومی هم در کار خواهد بود. تلماسه1 دقیقاً یک‌سوم ابتدایی کتاب را شامل می‌شد و درباره فیلمنامه آن از منظر سفر قهرمان مطلبی نوشته بودم و در شماره‌های پیشین مجله موجود است. بدیهی است با توجه به این‌که قسمت دوم، ادامه همان داستان و بر اساس ادامه کتاب است، باز هم الگوی سفر قهرمان در حال کار کردن است و می‌توان این قسمت را هم بر همان اساس بررسی کرد، اما به نظر می‌رسد این الگوی سفر قهرمان در دل چیز دیگری جای گرفته که در سال 2024 هم‌چنان می‌تواند برای مخاطب جذاب باشد. درواقع، بهتر است بگویم تمامی فیلم‌های موفقی که جهان‌های آن‌ها ورای جهان زیستی ما هستند و تجربیاتی را پیش رویمان قرار می‌دهند که در این جهان نمی‌توانیم تجربه‌شان کنیم و به واسطه سینما درکشان می‌کنیم (مثل سری جذاب ارباب حلقه‌ها)، همگی از ابزار و ادواتی بهره می‌جویند که بتوانند پیش از هر چیز دیگری این جهان ناشناخته را برای ما آشنا جلوه دهند و درواقع ما را تبدیل به بخشی از این جهان کنند. مثلاً ارباب حلقه‌های پیتر جکسون مجموعه‌ای از قراردادهاست که از همان ابتدای فیلم با ما بسته می‌شود و ما هم در جهان داستان (دایجسیس) آن، این قراردادها را می‌پذیریم. این‌که شخصیت‌های اصلی داستان کوتاه‌قامت هستند و در خانه‌هایی زندگی می‌کنند که انسان‌های عادی برای ورود به آن دچار مشکل خواهند شد، یا این‌که آدم‌های بد قصه می‌توانند زاد و ولدی داشته باشند که موجوداتی عجیب‌الخلقه را بیافرینند تا به جنگ خوبی‌ها بروند، از این دست قراردادها هستند؛ قراردادهایی که البته در کنار المان‌های جهان واقعی (در این‌جا تاریخ گذشته که ما چیزهایی از آن می‌دانیم مدنظر است) معنای بهتری هم می‌یابند. مثلاً در بین هابیت‌های ارباب حلقه‌ها و البته در کنار آن‌ها، انسان‌های عادی هم وجود دارند که در قامت جنگ‌جویان همان دوره تاریخ ظاهر شده‌اند و برای ما آشنا هستند. (ما آن‌ها را بارها و بارها در فیلم‌های دیگر دیده و درک کرده‌ایم.) حالا تلماسه هم از این قاعده مستثنا نیست و چه در قسمت اولش و چه حالا در قسمت دوم، به سیاق فیلم‌های هم‌دسته باید بتواند جهان داستانی خود را بسازد و درواقع، دایجسیس خودش را برای تماشاگر باورپذیر و قابل قبول کند.

در این راه فیلمنامه اثر و البته منبع اقتباس آن نقشی اساسی را ایفا می‌کنند تا نتیجه نهایی قابل قبول باشد. اما بیایید نگاهی به تلماسه‌ها بیندازیم و یادآوری کنیم که آن‌ها از چه اجزایی تشکیل شده‌اند. پیرنگ تلماسه خبر از آینده‌ای بسیار دور می‌دهد که در آن جهان شکل دیگری به خود گرفته و زیست انسان‌ها، یا حداقل بخشی از آن‌ها، همان‌قدر که برای ما آشناست، دور و غریب هم به نظر می‌رسد. اما نکته مهم در مورد این فیلم، این است که آینده آن، بیشتر شباهت به گذشته‌هایی دارد که ما در سینما دیده‌ایم و سینما تنها مدیومی بوده است که پس از آن تاریخ به آن‌جا رسیده و آن را تصویر کرده است. درواقع، سینما تاریخ رویت‌ناپذیر به واسطه نبود دوربین و ابزار و ادوات ثبت تصویر را رویت‌پذیر کرده است. از این به بعد، تلماسه در زمان‌هایی که پای انسان‌های درون خودش را به زمین وصل می‌کند، بسیار ما را به یاد لورنس عربستان دیوید لین می‌اندازد. گویی همان صحراها، همان جنگ و جدل‌ها و همان تلاش برای اصلاحات و کسب قدرت، تکثیر شده و به زمانی در آینده رسیده است. پس تا این‌جای کار، ما میراثی قوی از گذشته را درون فیلم می‌بینیم. صحرا به مثابه محل اصلی درگیری، تلاقی و حتی متحد شدن آدم‌های درون فیلم، متعلق به آینده نیست، بلکه میراثی از گذشته است. حتی لباس‌های آدم‌های درون فیلم هم ما را به یاد گذشته می‌اندازد و رنگ‌وبویی آشنا دارد. پس این آینده فیلم از کجا می‌آید؟ آینده آن متعلق به کدام جهان و کدام انسان‌هاست؟ این‌جا باید مجدد به نقطه تلاقی‌ای که از آن حرف زدیم، بازگردیم. یعنی جایی که المان‌های درون داستانی فیلمی تخیلی که صرفاً متعلق به خودش هستند و اصلاً به واسطه همان المان‌هاست که جهانش را می‌سازد، در کنار المان‌های آشنای جهان زیستی ما قرار می‌گیرند. این تلاقی در تلماسه، حتی نمود عیان‌تری نسبت به نمونه‌ای چون ارباب حلقه‌ها دارد. پیش از این دنی ویلنوو، چنین هم‌نشینی‌ای را در تیغ‌سوار (Blade Runner) نسخه خودش، تجربه کرده بود. المان‌های آشنای جهان زیستی ما، همین آدم‌ها، مدل لباس پوشیدنشان، مدل حرف ‌زدنشان و زمینی است که روی آن زندگی می‌کنند. هر کدام از این المان‌ها، هم‌زمان که شخصیت‌های درون فیلم را به این جهان متصل کرده‌اند، موجب اتصال ما به همین جهان هستی هم می‌شوند. تا این‌جای کار، فیلمی چون تلماسه، متعلق به همین جهان ماست، یعنی با اتکا به چنین المان‌هایی، هنوز پای فیلم فراتر از جهان واقعی ما نرفته است (و در ساحتی سینمایی‌تر که باز کردن بحث آن در این مطلب نمی‌گنجد، میزانسن‌های فیلم در ساحت جهان واقعی، در راه نمایش آدم‌ها، متکی به ساحت رئالیستی میزانسن است) و حالا المان‌های درون داستانی یا آن المان‌های اختصاصی‌ای که متعلق به دایجسیس فیلم هستند، باید پا به میدان بگذارند، تا این جهان آخرالزمانی شکل بگیرد.

تلماسه در نقطه مقابل جهان واقعی، و برای شکل‌دهی جهان آخرالزمانی یا حتی پساآخرالزمانی خود (داستان فیلم در جایی حدوداً هشت‌هزار سال بعد از زیست امروزه ما روایت می‌شود) ابتدا از همین المان‌های واقعی هم بهره می‌جوید. صحرای درون فیلم همان‌قدر که برای ما واقعی و نزدیک است و آن را بارها و بارها پیش از این در سینما تجربه کرده‌ایم، به همان میزان غریب و دور از دسترس است. ماسه‌های صحرا، طبق گفته خود صحرانشینان و خانواده‌هایی که درگیر قدرت هستند، منابع اصلی قدرت و ثروت زمین خواهند بود. پس حتماً صاحبانی جز انسان‌های عادی باید باشند تا از این گنجینه حفاظت کنند. این‌جاست که فیلم می‌تواند پایش را فراتر از جهان واقعی بگذارد. کرم‌های غول‌پیکر و عجیب و غریبی که از زیر ماسه‌ها سر برمی‌آورند و قوی‌ترین ماشین‌آلات انسانی هم حریف آن‌ها نمی‌شوند، صاحبان این سرزمین هستند و جهان فیلم را از جهان واقع جدا می‌کنند. در مقابل چنین موجودات غول‌پیکر و ترسناکی که حریف ندارند، قدرت‌هایی ماورایی، چه در رابطه با ابزار و ادوات انسان‌ها و چه در مورد توانایی‌های انسانی خودشان باید وجود داشته باشند تا بقای انسان‌ها را تضمین کنند. چون عملاً هیچ‌چیزی نمی‌تواند جلوی آن‌ها را بگیرد و باید راه دیگری برای مقابله با آن‌ها باشد. نخستین راه مقابله ماشین‌های عجیب و غریب و آخرالزمانی‌ای هستند که می‌توانند این ماسه‌ها را استخراج کنند. دوم ابزار و ادوات جنگی‌ای هستند که با هر آن‌چیزی که تاکنون دیده‌ایم، فرق می‌کنند. (اما هم‌چنان شمشیر و خنجر وسیله اصلی مبارزه هستند، به‌راستی در تلماسه ما در آینده هستیم، یا به گذشته بازگشته‌ایم؟) و سوم قدرتی است که شخصیت اصلی فیلم یا قهرمان دارد که در قسمت دوم تلماسه با غلظت بیشتری لسان‌الغیب خطاب می‌شود. قدرت ماورایی قهرمان فیلم (که در متن مربوط به تلماسه1 به‌تفصیل شکل سفر قهرمانش را توضیح دادم) در قسمت دوم تلماسه، قدرتی است که علاوه بر سلطه بر جهان واقعی (او صحرانشینان را مطیع خود کرده، خانواده راضی به حکومت او هستند، افراد تحت سلطه پدرش، حالا برای او می‌جنگند و دشمنی خونین در مقابلش وجود دارد) سلطه بر جهان درون داستانی را نیز رقم می‌زند. فیلمنامه کاشتی را در قسمت اول انجام داده بود که حالا در قسمت دوم برداشتش کرده است. در قسمت نخست یاد شده بود که اگر کسی بتواند سوار بر این کرم‌های غول‌آسا شود، آن‌ها را برای خود کرده است. پس در قسمت دوم، قهرمان باید سوار بر این کرم‌ها شود (تلاقی المان‌های واقعی و المان‌های درون داستانی) و به مقابله با دشمن بپردازد.

همه این‌ها در کنار هم، به اضافه روایت فیلمنامه، جهان تلماسه را ساخته‌اند. روایت تلماسه مبتنی بر همین داشته‌های درونی و تکیه‌ای که بر دایجسیس خود زده است، روایتی است که علاوه بر شخصیت‌ها، ما را نیز درگیر زمان خود می‌کند. واقعاً داستان تلماسه متعلق به آینده‌ای بسیار دور است، یا از دل گذشته‌های بسیار دور سر برآورده است؟ فیلمنامه با وصل کردن خود به یک راوی بیرون داستانی و البته اتصال همان راوی بیرون داستانی به یک ذهن و راوی درون داستان که می‌تواند در آنی به هر جا که بخواهد، سفر کند، روایتی سیال را برگزیده است که این انتخاب کاملاً با درونیات فیلم هم‌سو و همگون است. اما اتفاق مهم‌تری که در قسمت دوم تلماسه رخ داده، این است که ظاهراً از جایی به بعد، همه‌ چیز در حال فدا شدن برای رسیدن به قسمت سوم است. گویی فیلمنامه به ‌طور عمدی قصد جلو رفتن ندارد و در حال درجا زدن است. لحظه‌هایی که کاملاً متعلق به پیرنگ هستند و حس‌وحالی در آن‌ها نیست و صرفاً چون باید وجود داشته باشند تا اهداف فیلمنامه‌ای قابل دیدن شوند، بسیار زیاد می‌شوند (مثل صحنه مسموم شدن قهرمان) و این موضوع حس را از فیلم بیرون می‌برد (برخلاف نمونه تیغ‌سوار که در پیاده‌سازی حس‌وحال، علاوه بر پیاده‌سازی جهان درونی خود، درخشان است) و لحظاتی مصنوع را وارد آن می‌کند. اوج این صحنه‌ها (که از لحاظ اجرا هم نسبت به کلیت فیلم ضعیف‌تر است و دلیلش هم می‌تواند همین فیلمنامه بی‌حس‌وحال باشد) صحنه مقابله قهرمان با نماد شر است که باید حساس‌ترین لحظه فیلم و کلایمکس آن باشد، اما آن‌طور که مشخص است، صحنه به‌شدت خالی از حس و تصنعی است. به یاد بیاوریم لحظات نابی از تاریخ سینما را که قهرمان‌ها در فیلم‌هایی این‌چنینی با شر مطلق روبه‌رو می‌شدند و حالا یا آن را شکست می‌دادند، یا شکست می‌خوردند، هرچه که بود، این صحنه‌ها مملو از حس‌وحال بودند. (مثلاً همان ارباب حلقه‌ها یا ماتریکس این‌گونه هستند.) این‌گونه است که ظاهراً تلماسه2 با همه مصالح و ابزارش و با همه تلاش‌هایی که انجام می‌دهد تا جهان درونی خود را بسازد (که البته در زمان‌هایی حیرت‌انگیز است)، در کلیت ساختاری خود، تهی از حس می‌شود و صرفاً خود را وقف پیشبرد پیرنگ می‌کند و تلاقی جهان درون داستانی و بیرون داستانی که در زمان‌هایی هم نتایج جالبی را رقم زده است (جالب‌ترین آن‌ها، همین لوپی است که بیننده در آن گیر افتاده است، این فیلم متعلق به آینده است یا گذشته؟)، وقف رسیدن به قسمت سوم و احتمالاً تقابل بین قهرمان اصلی و معشوقه اصلی‌اش، یعنی چانی شده است. حالا باید منتظر بمانیم تا قسمت سوم فیلم را ببینیم، اما ای کاش تلماسه2، در روایت هم، همچون میزانسن و درونیاتش، قائم به ذات خودش بود.

مرجع مقاله